|
رحيم
رئيس
نيا
قاچاق
كرم
افسانه و تاريخ
(بخش 1)
«قاچاق کرم، خاطراتی از 12 سال طغیان و
یاغیگری در قفقاز» کتابی 107 صفحه ای است که بکوشش سیروس
سعدوندیان و با مقدمه رحیم رئیس نیا در سال 1380 در تهران از سوی
انتشارات شیرازه منتشر شده است. آنچه می خوانید مقدمه آقای رئیس
نیا- در معرفی این یاغی پرآوازه است.
آذربایجان
فرارى شدن و به كوه زدن يكى از شيوه
هاى مبارزه با نظامهاى استبدادى بوده است. تاريخ سراسر
دنيا و از آنجمله ايران و سرزمينهاى همسايه
اش چون قفقاز و عثمانى از حوادث مربوط به ياغيانِ به تنگ
آمده از ستم و زورگويى مأموران و خانها آكنده است. بعضى از اين به كوه
زدگان در پرتو دلاورى خود در ذهن توده
هاى ستمديده تبديل به قهرمانان مردم
خواه شده، ترانه
ها و داستانها درباره
اشان ساخته شده و گاهى هم همين ساخته
ها دستمايه آفرينش رمانهايى چون كليدر دولت
آبادى، اينجه ممد و افه
چاقرجايى ياشاركمال، آينالى و شاهين قفقاز سليمان رحيموف،
برپشت بُزآت جلال بر گشاد و بالاخره رمان چهارصد صفحه
اى قاچاق كرم فرمان عيوضلى(1) ، كه به دست يكى از
بازماندگان كرم - نوه خواهر وى - نوشته و در سال 1987 با تيراژ 80 هزار
نسخه در باكو منتشر شده است. پيش از اين آثار نويسندگانى چون آ.
پورتسلادزه و ب. مْچِدليشويلى گرجى، آكوپ ماكاشيان ارمنى، دنيس كوزلوفسكى
و و. كازاكوفسكى روس، نجف بيك وزيروف آذربايجانى نيز هر يك آثارى درباره
ماجراهاى زندگى كرم پديد آوردهاند.
نجف
بيك وزيروف (1854-1926)، يكى از بنيانگذاران تئاتر جمهورى آذربايجان، كه
در زمان طغيان كرم جنگلبان جنگلهاى حوالى دليجان، از جولانگاههاى كرم،
بوده و با وى آشنايى داشته، نمايشنامه قاچاقها در گذشته را براساس شنيده
هاى خود درباره
كرم نوشته، در سال 1912 در باكو منتشر كرد.(2) اثر مذكور مچد ليشويلى را
كه در سال 1912 به زبان اصلى
(گرجى)
در تفليس به روى صحنه آمده، حسين بيك ميرزا جمالوف در سال 1928 به زبان
تركى آذربايجانى ترجمه كرده است. همين ترجمه بارها در باكو، نخجوان و
قازاخ
(قزاق)
به اجرا در آمده است. اسماعيل شيخلى، نويسنده رُمان معروف كُر ديوانه
نمايش قاچاق كرم را در سال 1933 ديده و خاطره آن را تا اواخر عمر در ذهن
داشت. در آن سال يك گروه نمايش كه از تفليس آمده بود اين نمايشنامه را در
قازاخ بر صحنه برده بود.(3)
عصيان
كرم در دوره اوجگيرى جنبش قاچاقها
(فرارىها،
ياغىها)
در قفقاز روى داده است. استيلاى روسها بر قفقاز و علاوه
شدن بهره
كشى روز افزون سرمايه
دارى بر استثمار
سنتى را از عوامل عمده اين رشته عصيانها دانسته
اند. كافى است
يادآور شويم كه همزمان با كرم و در اواخر نيمه دوّم سده نوزدهم و اوايل
سده بيستم قاچاقهاى ديگرى نيز چون نبى، يوسف، زاهد، يارعلى، قاندال نقى،
دلىآلى
(على)،
قره
تانرى وردى، قاطر ممد،
فرهاد و... در قفقاز فعاليت داشته
اند.
بعضى
از اين قاچاقها هنگامى كه در قفقاز به تنگنا مىافتادند، به اين سوى ارس
مىآمدند و در خانه و كاشانه دوستان خود پناه مىگرفتند و بعضى از آنان
يارانى نيز از آذربايجان ايران داشته
اند. چنانكه
قاچاق آدى گؤزل، كه در حدود سال 1255 ه . ق/ 1839 م در ولايت نخجوان ياغى
شده بود، در شوال 1256 / دسامبر 1840 به دست مهدى قلىميرزا، حاكم قراجه
داغ، دستگير و
در تبريز اعدام شد.(4) قاچاق نبى نيز، كه در حدود 20 سال در ولايات
نخجوان و زنگزور همراه همسر و همرزم دليرش، حجر، و ديگر ياران خود رعدآسا
بر سر اربابان و بازرگانان و پليس و ژاندارم تزارى فرود مىآمده و گاه به
اين سوى ارس مىگذشته، در سال 1313 ه . ق / 1896 م، 36 روز پيش از كشته
شدن ناصرالدين شاه، با همدستى مأموران و جاسوسان تزارى و حكام قاجارى در
روستاى لرنى دهستان روضه چاى اروميه به قتل رسيد. گزارش اين قتل در
روزنامه ناصرى درج گرديده است:
«اروميه.
نبى، قاچاق روس، كه از جمله اشرار و در رشادت و جلادت طاق و مشهور آفاق و
در سر حد از دو طرف ايران و روس فرسنگها از صدمه شرارت او اهالى در ستوه
بودند، چندى بود كه برحسب امر مبارك بندگان حضرت اشرف امجد والا ولىعهد
[مظفرالدين
ميرزا]
، روحنا فداه، شاهزاده عين
الدوله، پيشكار
كل مملكت آذربايجان، در خفيه و نهانى مردان كارآزموده به دستگيرى يا قتل
مشاراليه مأمور نموده بودند كه به هر وسيله و تدبير است، مشاراليه را
مقتول يا دستگير نموده، عالمى را از شر وجود او ايمن سازند. به موجب خبر
تلگرافى كه از اروميه داشتيم، روز يازدهم شوال، مشاراليه در قريه لرنى
دچار اسمعيلخان نايب تفنگدار باشى، كه از جمله مأمورين گرفتارى يا قتل
مشاراليه بود، گرديده و بناى تيراندازى و شليك گذاشته و از طرفين چند تير
مبادله، بالاخره از يمن اقبال بندگان حضرت اشرف والا، روحنا فداه، و حسن
اهتمامات شاهزاده عين
الدوله، نبى
مزبور را به ضرب گلوله از پاى انداخته و جمع كثيرى را از شر وجود او آزاد
ساخته
اند و از اين مژده
جانبها اهالى در نهايت خوشوقتى و شادمانى و به دعاى سلامت ذات بىهمال و
وجود مقدس عديم
المثال هميونى،
روحنا فداه، اشتغال دارند.»(5)
بنابه روايتى ديگر نبى به هنگام بازگشت از زيارت كربلا
به دست دو تن از ياران خود به نامهاى شاه حسين و كربلايى ايمان، كه توسط
پاشا حاجى فرج اوغلوى اردوبادى، كه در اروميه به تجارت اشتغال و با
مأموران روسى و ايرانى ارتباط و همكارى داشته، كشته شده است.
محمد ميرزايف، مترجم محكمه ايروان، اعتراف كرده است كه
نامه
هاى والى ايروان و ديگر
مأموران عالى رتبه تزارى به دولتمردان ايران و عثمانى را در اين خصوص
شخصاً ترجمه كرده است. او درباره همكارى سه دولت روس، ايران و عثمانى
براى دستگيرى و يا كشتن نبى چنين مىنويسد:
«جنبش
نبى مايه نگرانى و وحشت حكومت تزارى و ملاكان بود. حكومت مذكور در اين
مورد باب مذاكره را با دولتهاى ايران و عثمانى گشوده، جاسوسان زيادى را
به ايران گسيل داشته بود. اين جاسوسان با همكارى جاسوسان ايرانى دسته نبى
را تعقيب مىكردند. از جاسوسان مذكور پاشا بيك اردوبادى، خسرو بيك فرجوف،
آرزومانيانس سلماسى، اللَّهوردى بيك نخجوانى، كربلايى محمد، كربلايى
مرسل، اسكندر بيك و... قابل ذكر هستند.
حكومت
تزارى براى قاتل و يا قاتلين نبى و نيز كمك
كنندگان به
دستگيرى او جوايز قابل توجهى وعده داده بود.»(6)
اسماعيل اميرخيزى نيز به همكارى دولتهاى مذكور براى
دستگيرى و قتل قاچاقها اشاره كرده و مىنويسد:
«قاچاقها
در هر وقت عرصه را
[در
قفقاز]
بر خود تنگ مىديدند، شبانه به طور قاچاق از رود ارس گذشته، به خاك ايران
وارد مىشدند؛ دولت روس هم براى دستگيرى ايشان يادداشتهاى شديداللحن به
دولت ايران مىفرستاد؛ دولت ايران نيز احكام لازمه به حكومتهاى محل صادر
مىكرد. و اغلب در ميان مأمورين دولت ايران و ايشان زدوخورد روى مىداد،
بالاخره جان سالم به سلامت بدر مىبردند.»(7)
از ايرانيانى كه با قاچاقهاى قفقاز همكارى داشتهاند،
اسمعيل برادر بزرگ ستارخان بوده است. او با قاچاقى به نام فرهاد آشنايى
داشته و فرهاد:
«هر
وقت از رود ارس عبور كرده، به قره
داغ مىآمد، در
منزل وى پنهان مىشد. از قضا وقتى حكومت قره
داغ مستحضر
مىشود كه فرهاد در خانه اسمعيل مخفى شده است، سوار چندى مأمور دستگيرى
وى مىكند. سواران دولتى منزل وى را محاصره مىكنند، خود فرهاد كشته
مىشود و اسمعيل را دستگير كرده، به تبريز مىبرند و در آنجا به امر
حاكم وقت سرش را مىبرند. وقوع اين قضيه اسفانگيز حاجىحسن
(پدر
اسمعيل و ستارخان)
را به كلى مستأصل كرد؛ چنان كه هميشه از وى ياد مىكرد و اشك مىريخت و
از كثرت تأثر مىگفت: ستار بايد خون اسمعيل را از قاجاريه بگيرد! ستار هم
اين وصيت پدر را از ياد نمىبرد و مىگفت: اگر يك روز هم از عمرم باقى
باشد، بايد انتقام اسمعيل را از قاجاريه بگيرم.»(8)
محمد، كريم و ابراهيم، پسران اسمعيل بعدها در جرگه
همرزمان عموى قهرمان خود در آمدند. محمدخان و كريمخان در محرم 1330 به
دست مقامات تزارى در تبريز اعدام شدند.
* * *
كرم - كه جدش از روستاى چُرس دهستان چاى پاره قره
ضياءالدين به قفقاز مهاجرت كرده، در ده قيراخ كسمه از بخش قازاخ
(قزاق)
ايالت گنجه سكونت اختيار كرده بود - اگرچه در ناحيه
اى دور از ارس به
پا خاسته بود، در منطقه
اى پهناور، كه
ايالتهاى گنجه، گرجستان، ارمنستان فعلى، آناطولى و آذربايجان ايران را
در برمىگرفت، جولان مىكرد. دفتر خاطراتى كه از وى باقى مانده شرحى است
از تاخت و گشته
اى شگفت
انگيز او. وقتى
اين دفتر را مىخوانيم ديگر اين نوشته چاپ شده در يكى از شمارههاى سال
1885 مجله نارودنايا وليا را كه
«كرم
مشهور در ماوراى قفقاز تبديل به طوفان وحشتناكى شده است»(9)
پر بىجا نمىيابيم.
كرم در سال مذكور
جوانى بوده است حدوداً 27 ساله و 8 سال از به كوه زدنش مىگذشته است. چه
خودش در صفر 1307 / اكتبر 1889 به دكتر فووريه مىگويد كه
«سى
و يك سال دارد و دوازده سال است كه به شغل شريف دزدى مشغول است.»(10)
بنابراين مىتوان گفت كه وى در حدود سال 1276 ه . ق / 1859-60 م به دنيا
آمده بوده است. در همان دوره كوتاه ياغيگرى آوازه بىباكى و چالاكى و
جوانمردى او از حدود قفقاز فراتر رفته بوده است. چنانكه به نوشته گوركى:
«كرم
نه تنها در قفقاز، بلكه در بين قزاقهاى كوبان نيز چونان شخصيتى
افسانهاى شهرت يافته است.»(11)
كرم چنانكه از خاطراتش برمىآيد، در نتيجه تنگتر شدن
عرصه براى فعاليت و زندگىاش در قفقاز و عثمانى، به ايران مىآيد و در
محال چايپاره، بين ماكو و خوى، رحل اقامت مىافكند و به
طورى كه از
خاطراتش برمىآيد و نيز به گفته اهل محل
«همان
كارهاى قبلى خود را دنبال نموده، دست به راهزنى و ياغيگرى»
مىزند و حتى دستش به خون بعضىها و از آن جمله مردى عباس نام از روستاى
گؤزدگن، كه در برابر افرادش مقاومت كرده بود، آلوده مىشود و سرانجام به
علّت درگيرىهايى كه با بعضى از متنفذان محلى و از آن جمله علىمحمد
سلطان حمزيانى پيدا مىكند، ناگزير از پناهنده شدن به دولت ايران مىشود.
عادل باقرى بسطامى اطلاعاتى درباره شخص مذكور و علت و چگونگى درگيرى مورد
بحث به دست داده است كه به
طور خلاصه از اين
قرار است:
على محمدسلطان و پناه سلطان دو برادر از اهالى حمزيان
عليا بوده
اند كه پاسدارى گردنه
حمزيان، واقع در مسير راه ماكو - خوى را به عهده داشته
اند و از اين
بابت از دولت مقررى مىگرفته
اند. علىمحمد
سلطان اسب چالاكى به نام ياغ بال
(روغن
و عسل)
داشته كه كرم مشترى آن مىشود؛ اما علىمحمد سلطان دل از اسب نمىكند و
كرم يكى از افراد خود را با اين دستور كه
«يا
اسب را مىآورى و يا زن يكى از دو برادر را كه هر وقت اسب را دادند زن را
ببرند!»
و فرستاده چون موفق به قانع كردن برادران نمىشود، رو به سوى زنى كه
مشغول دوشيدن گوسفند بوده مىگذارد و گلوله محمدسلطان در پيشانىاش
مىنشيند و تا اين خبر به كرم مىرسد، مىگويد
«ديگر
ماندن من در اين منطقه صلاح نيست و به همين خاطر تصميم به درخواست
پناهندگى از دولت مىگيرد.»(12)
كرم در اين تاريخ در قلمرو نفوذ تيمور پاشاخان، پدر
مرتضى قلىخان اقبال
السلطنه، خان
ماكو زندگى مىكرده و بنا به روايتى مادرش عصمت خانم رضايت خان را - كه
به اصرار روسها قصد دستگيرى و تسليم او را داشته - با تقديم 14 رأس گاو
نر به دست آورده بوده است.(13) بعد از آن كه كرم به فكر پناهندگى
مىافتد، تيمور پاشاخان به پادرميانى برمىخيزد و به هنگامى كه ناصرالدين
شاه روانه سفر سوم اروپا بوده، برادر كرم به وساطت او در تاريخ 14 رمضان
14/1306 مه 1889 در آن سوى ارس به حضور وى بار مىيابد. در سفرنامه شاه
به اين شرفيابى اشاره شده است:
در حدود دليجان
«چيز
عجيبى كه ديدم اينجا، اين است كه تيمور پاشاخان آمد عرض كرد، برادر كرم
قاچاق اينجا است. گفتم او را آورد حضور. ديدم چشم سرخى داشت. افتاد روى
دست و پاى ما. پرسيدم، برادرت چرا رفته است آن طرف
(طرف
ايران؟)
جوابى داد. اين كرم قاچاق مدتى در خاك روس شرارت و هرزگى مىكرد، حالا
رفته است آنطرف ارس در خاك ماكو و خوى. معلوم نيست كجاست و نمىتوان او
را گرفت. خلاصه باز به همان ترتيب سوار شده رانديم رسيديم به شهر قزاق.»(14)
كرم روز 18 محرم 14 / 1307 سپتامبر 1889 به قرارى كه در
روزنامه خاطرات منعكس است، به حضور وى بار يافته است:
«امروز
بايد برويم
[ده]
گلين قيا
[
واقع در
دهستان هرزندات غربى شهرستان مرند]
... جلو پنبه
زارى به نهار
افتاديم. قبل از نهار امين
السلطان،
ولىعهد، اميرنظام، كرم قاچاق دزد معروف، كه هميشه در سرحدات روس و
عثمانى و ايران دزدى مىكرد
[و]
هر سه دولت از او عاجز بودند و گرفتارى او ممكن نبود،
[آمدند.]
به امير نظام
[حسنعلىخان
گروسى، كه از 1300 تا 1309 ه . ق پيشكار آذربايجان بوده]
گفته بوديم كه او را اطمينان داده، بياورد،
[و]
اميرنظام هم اطمينان داده، آمده است؛ آورده
اند حضور. كرم و
آدمهايش پيش اميرنظام و ولىعهد كه آمده بوده
اند، با اسلحه و
تفنگ دست گرفته حاضر، سوار اسب آمده بودند. اما حالا تفنگ نداشتند و
پياده آمدند. سه - چهار جا به سجده افتادند. او را ديدم، گفتم دولت روس و
ايران از تقصير تو گذشته، اما به شرط اين كه ديگر در سرحد نمانى و بيايى
تهران و در داخله مشغول خدمت باشى. كرم نما و فرود آ كه خانه خانه تست!
خيلى راضى بود و دعا كرد.
خود كرم جوان است، سبيل دارد، ريشش را مىتراشد، موى
زرد، چشمهاى ريزه كوچك، ابرو و مژه زردى دارد. قدش كوتاه است، نه چندان
كوتاه. آدمهايش هر كدام به قدر يك چنار گنده قوى هيكل و مهيب هستند...
اين كرم خودش با ده نفر آدم هميشه در كوهها و مقاره
[مغاره]
ها پنهان مىشدند و جلو قافله و تجار را گرفته، گزك به
دستشان مىافتاد آنها را غارت مىكردند، مىرفتند...»(15)
دكتر فووريه هم كه در ركاب شاه بوده، حتى پيش از وارد
شدن به خاك ايران تعريف كرم را در قفقاز شنيده بوده، دو روز پيش از گذشتن
از مرز درباره وى نوشته است:
«عده
اى نظامى محلى كه
همراهىمان مىكردند»
علاوه بر اين كه
حكم قراولان افتخارى را داشتند، براى دفاع ما از خطر نيز بودند؛ زيرا كه
راهها امن نبود و از دليجان تا سر حد ايران در غالب نواحى راهزنان
متهورى از نژاد تاتار
(تركزبان)
و غيره ديده مىشوند كه بسيار خطرناكند.
يكى از راهزنان كه كرم نام دارد و اصلاً ايرانى است و
نام او در اين حدود مشهور است، تاكنون اسباب زحمت كلى جهت نظاميان روسى
شده است.
كرم در يكى از برخوردهاى اخير خود با نظاميان روسى مجروح
شده و به ايران، پيش تيمورآقا، حكمران ماكو گريخته و تيمورآقا هر قدر
روسها در گرفتن او اصرار مىورزيدند جرئت به رها كردن وى نمىكند.
كرم مخصوصاً با حكمران ايروان دشمنى دارد، گاهگاهى به
او نامه مىنويسد و خود را به خاطر او مىآورد و از احوال خود اطلاعاتى
به او مىدهد و مىگويد كه همين كه حالش بهبود يافت خدمتش مىرسد تا در
عوض گلوله
اى به مغزش بزند و
انتقام خود را بگيرد...»(16)
دكتر فووريه چهار روز پس از عبور از مرز ايران بالاخره
موفق به ديدار كرم شده، او را چنين توصيف كرده است:
«همين
كه وارد چادر
[شاه]
شدم، شخصى را كه به يكى از صاحب منصبان بىشباهت نبود، بر اسبى عربى
چالاك ديدم كه هشت سوار مسلح در ركاب دارد و پيش مىآيد. به فاصله كمى از
چادر همه پياده شدند. رئيس ايشان اسب خود را به ديگرى داد و تنها جلو
آمد. وى مردى بلند قامت و خوش اندام بود و قريب به سىسال داشت و صورتش
به علت آن كه در بيابان زندگى مىكرد، قدرى چينخورده و تيره بود. لباسى
نقره
كوب از چركسىهاى
قفقازى، كه در روى آن چند جاى فشنگ دوخته بودند، در بر و كلاهى از پوست
بخارا بر سر داشت.
بعد از آن فهميدم كه اين سوار، كه من او را صاحب منصبى
روسى يا يكى از شاهزادگان گرجستان مىپنداشتم، همان كرم دزد مشهور است،
تعجب كردم و البته خواننده نيز ميزان تعجب مرا درمىيابد. ليكن چون مشرق
زمين از اين مناظر غيرمترقبه زياد دارد، چندان هم تعجب نبايد به خود راه
داد. بارى اين كرم كسى است كه خواب راحت را از حاكم ايروان سلب كرده و
تمام مردم آن حوالى را در وحشت دايمى نگاه داشته است.»(17)
در اين جا بهتر است توصيف كنياز ناكاشيدزه، فرماندار
گنجه، از كرم را نيز بر توصيفهاى ناصرالدين شاه و دكتر فووريه بيفزاييم:
«كرم
25 سال دارد، بلند قامت و چهارشانه است. كله
اش متوسط است.
صورت و چانه
اش
[تراشيده
و]
تميز، گونه
هايش سرخگون است.
سبيل دراز و نازكش بور است. رنگ موى سرش خرمايى است. چشمان گرد نه چندان
بزرگ بلوطى رنگ دارد. چوخاى آستين گشاد چركسى مىپوشد...»(18)
اعتمادالسلطنه هم كه در زمره ملتزمان شاه بوده، ضمن دادن
اطلاعاتى درباره كرم، ناخشنودى و نگرانى خود از پناه داده شدن به او را
پنهان نمىكند:
«از
تفصيلات تازه اين كه كرم بيك نام شخصى است اصلاً از قزاق شمس
الدين لو، كه در
آقستفا(19) ، موضعى كه مابين تفليس و ايروان است، سكنى دارد و رعيت روس
است. چند سال است كه راهزنى و آدمكشى را شيوه خود نموده، غالباً در خاك
ايران و عثمانى و روس آدم كشته. تنها از ايران قريب پنجاه نفر كشته است و
پنجاه هزار تومان مال مردم را برده. نمىدانم شاه به چه ملاحظه به او
پناه داده. سالى هزار و دويست تومان مواجب قرار دادند. جزو ملتزمين به
تهران مىبرند او را. دولت روس هم براى اين كه از حدود خودش دفع شرى
بكند، به سكوت گذرانده است. باشد تا وقتى پشيمانى آوردن اين شخص را
بكشند.»(20)
اما ناصرالدين شاه براى اقدام خود دليل معقولى داشته
است:
«گرفتارى
آنها
(كرم
و يارانش)
هم مشكل بود؛ چرا كه متصل در كوهها كه نمىتوان قشون و سوار گذاشت. هزار
سوار هم كه اينها را عقب نمىكردند و دوازده سوار هم كه مىترسيدند
[؟]
در اين صورت اسباب زحمتى شده بود و حالا براى سه دولت روس و ايران و
عثمانى بسيار خوب شد كه به خوبى دستگير شد و همه راحت شدند.»(21)
و 24 روز بعد از پناه دادن به كرم، از اين كه احساس
مىكند او به
تدريج دارد رام
مىشود، اظهار خوشحالى مىكند:
«عزيزالسلطان
كرم را آورده است منزلش صحبت مىكند. نهارش
[ناهارش]
داده است. قرقى به او داده است. كرم را دستى كرده
اند.»(22)
در حقيقت هم كرم از همان روزهاى پيوستن به اردوى شاه
نشانه
هايى از سر به راه شدن
را در رفتار و مناسبات خود با ديگران نشان مىدهد. چنانكه دكتر فووريه،
در روز 22 صفر / 18 اكتبر، دو روز پيش از ورود موكب همايونى به تهران، از
ملاقات خود با او چنين ياد مىكند:
«امروز
كرم دزد معروف ايروان به ديدن من آمد. شاه لابد براى اينكه از جانب او
خاطر جمع باشد، او را با خود به تهران مىبرد. به من گفت كه سى و يك سال
دارد و دوازده سال...
[راهزنى
كرده]
ولى تصميم گرفته است كه از اين به
بعد به حرفهاى
ديگر بپردازد.»(23)
جالب توجه است كه كرم در همان روز، ديدارى هم با
اعتمادالسلطنه داشته است. وى همچنان نسبت به او بدبين بوده است:
«كرم
بيك كه از سوقاتهاى فرنگ است كه آورديم، همسايه من منزل گرفته. ديدن من
آمد. مىگفت متجاوز از صد نفر آدم كشتم.»(24)
كرم پس از ورود به تهران، ابتدا در زمره تفنگداران خاصه
همايونى در مىآيد؛ ليكن از آن جايى كه هنوز از آن روح سركش آثارى در
وجودش مانده بوده، تحكمات احمدخان علاءالدوله و مهدى قلىخان مجدالدوله
را - كه اولى فرما |