آذربایجان

 

 
  آنا صحیفه ►►► سیاست اجتماعی ملی بین الملل ادبیات و هنر  
     

   رحيم رئيس ‏نيا

قاچاق كرم
 
افسانه و تاريخ (بخش 1)

«قاچاق کرم، خاطراتی از 12 سال طغیان و یاغیگری در قفقاز»  کتابی 107 صفحه ای است  که بکوشش سیروس سعدوندیان و با مقدمه رحیم رئیس نیا در سال 1380 در تهران از سوی انتشارات شیرازه منتشر شده است.  آنچه می خوانید مقدمه آقای رئیس نیا- در معرفی این یاغی پرآوازه است.

آذربایجان

قاچاق کرم، رحیم رئیس نیا - روی جلد   فرارى شدن و به كوه زدن يكى از شيوه ‏هاى مبارزه با نظام‏هاى استبدادى بوده است. تاريخ سراسر دنيا و از آن‏جمله ايران و سرزمين‏هاى همسايه‏ اش چون قفقاز و عثمانى از حوادث مربوط به ياغيانِ به تنگ آمده از ستم و زورگويى مأموران و خان‏ها آكنده است. بعضى از اين به كوه‏ زدگان در پرتو دلاورى خود در ذهن توده‏ هاى ستمديده تبديل به قهرمانان مردم ‏خواه شده، ترانه ‏ها و داستان‏ها درباره‏ اشان ساخته شده و گاهى هم همين ساخته‏ ها دست‏مايه آفرينش رمان‏هايى چون كليدر دولت‏ آبادى، اينجه ممد و افه‏ چاقرجايى ياشاركمال، آينالى و شاهين قفقاز سليمان رحيموف، برپشت بُزآت جلال بر گشاد و بالاخره رمان چهارصد صفحه‏ اى قاچاق كرم فرمان عيوضلى(1) ، كه به دست يكى از بازماندگان كرم - نوه خواهر وى - نوشته و در سال 1987 با تيراژ 80 هزار نسخه در باكو منتشر شده است. پيش از اين آثار نويسندگانى چون آ. پورتسلادزه و ب. مْچِدليشويلى گرجى، آكوپ ماكاشيان ارمنى، دنيس كوزلوفسكى و و. كازاكوفسكى روس، نجف بيك وزيروف آذربايجانى نيز هر يك آثارى درباره ماجراهاى زندگى كرم پديد آورده‏اند.

   نجف بيك وزيروف (1854-1926)، يكى از بنيان‏گذاران تئاتر جمهورى آذربايجان، كه در زمان طغيان كرم جنگلبان جنگل‏هاى حوالى دليجان، از جولانگاه‏هاى كرم، بوده و با وى آشنايى داشته، نمايشنامه قاچاق‏ها در گذشته را براساس شنيده ‏هاى خود درباره كرم نوشته، در سال 1912 در باكو منتشر كرد.(2) اثر مذكور مچد ليشويلى را كه در سال 1912 به زبان اصلى (گرجى) در تفليس به روى صحنه آمده، حسين بيك ميرزا جمالوف در سال 1928 به زبان تركى آذربايجانى ترجمه كرده است. همين ترجمه بارها در باكو، نخجوان و قازاخ (قزاق) به اجرا در آمده است. اسماعيل شيخلى، نويسنده رُمان معروف كُر ديوانه نمايش قاچاق كرم را در سال 1933 ديده و خاطره آن را تا اواخر عمر در ذهن داشت. در آن سال يك گروه نمايش كه از تفليس آمده بود اين نمايشنامه را در قازاخ بر صحنه برده بود.(3)

  عصيان كرم در دوره اوج‏گيرى جنبش قاچاق‏ها (فرارى‏ها، ياغى‏ها) در قفقاز روى داده است. استيلاى روس‏ها بر قفقاز و علاوه شدن بهره ‏كشى روز افزون سرمايه‏ دارى بر استثمار سنتى را از عوامل عمده اين رشته عصيان‏ها دانسته ‏اند. كافى است يادآور شويم كه هم‏زمان با كرم و در اواخر نيمه دوّم سده نوزدهم و اوايل سده بيستم قاچاق‏هاى ديگرى نيز چون نبى، يوسف، زاهد، يارعلى، قاندال نقى، دلى‏آلى (على)، قره ‏تانرى وردى، قاطر ممد، فرهاد و... در قفقاز فعاليت داشته‏ اند.

  بعضى از اين قاچاق‏ها هنگامى كه در قفقاز به تنگنا مى‏افتادند، به اين سوى ارس مى‏آمدند و در خانه و كاشانه دوستان خود پناه مى‏گرفتند و بعضى از آنان يارانى نيز از آذربايجان ايران داشته‏ اند. چنان‏كه قاچاق آدى گؤزل، كه در حدود سال 1255 ه . ق/ 1839 م در ولايت نخجوان ياغى شده بود، در شوال 1256 / دسامبر 1840 به دست مهدى قلى‏ميرزا، حاكم قراجه ‏داغ، دستگير و در تبريز اعدام شد.(4) قاچاق نبى نيز، كه در حدود 20 سال در ولايات نخجوان و زنگزور همراه همسر و همرزم دليرش، حجر، و ديگر ياران خود رعدآسا بر سر اربابان و بازرگانان و پليس و ژاندارم تزارى فرود مى‏آمده و گاه به اين سوى ارس مى‏گذشته، در سال 1313 ه . ق / 1896 م، 36 روز پيش از كشته شدن ناصرالدين شاه، با همدستى مأموران و جاسوسان تزارى و حكام قاجارى در روستاى لرنى دهستان روضه چاى اروميه به قتل رسيد. گزارش اين قتل در روزنامه ناصرى درج گرديده است:

    «اروميه. نبى، قاچاق روس، كه از جمله اشرار و در رشادت و جلادت طاق و مشهور آفاق و در سر حد از دو طرف ايران و روس فرسنگ‏ها از صدمه شرارت او اهالى در ستوه بودند، چندى بود كه برحسب امر مبارك بندگان حضرت اشرف امجد والا ولى‏عهد [مظفرالدين ميرزا] ، روحنا فداه، شاهزاده عين‏ الدوله، پيشكار كل مملكت آذربايجان، در خفيه و نهانى مردان كارآزموده به دستگيرى يا قتل مشاراليه مأمور نموده بودند كه به هر وسيله و تدبير است، مشاراليه را مقتول يا دستگير نموده، عالمى را از شر وجود او ايمن سازند. به موجب خبر تلگرافى كه از اروميه داشتيم، روز يازدهم شوال، مشاراليه در قريه لرنى دچار اسمعيل‏خان نايب تفنگدار باشى، كه از جمله مأمورين گرفتارى يا قتل مشاراليه بود، گرديده و بناى تيراندازى و شليك گذاشته و از طرفين چند تير مبادله، بالاخره از يمن اقبال بندگان حضرت اشرف والا، روحنا فداه، و حسن اهتمامات شاهزاده عين‏ الدوله، نبى مزبور را به ضرب گلوله از پاى انداخته و جمع كثيرى را از شر وجود او آزاد ساخته ‏اند و از اين مژده جان‏بها اهالى در نهايت خوشوقتى و شادمانى و به دعاى سلامت ذات بى‏همال و وجود مقدس عديم‏ المثال هميونى، روحنا فداه، اشتغال دارند.»(5)

    بنابه روايتى ديگر نبى به هنگام بازگشت از زيارت كربلا به دست دو تن از ياران خود به نام‏هاى شاه حسين و كربلايى ايمان، كه توسط پاشا حاجى فرج اوغلوى اردوبادى، كه در اروميه به تجارت اشتغال و با مأموران روسى و ايرانى ارتباط و همكارى داشته، كشته شده است.

    محمد ميرزايف، مترجم محكمه ايروان، اعتراف كرده است كه نامه‏ هاى والى ايروان و ديگر مأموران عالى رتبه تزارى به دولتمردان ايران و عثمانى را در اين خصوص شخصاً ترجمه كرده است. او درباره همكارى سه دولت روس، ايران و عثمانى براى دستگيرى و يا كشتن نبى چنين مى‏نويسد:

    «جنبش نبى مايه نگرانى و وحشت حكومت تزارى و ملاكان بود. حكومت مذكور در اين مورد باب مذاكره را با دولت‏هاى ايران و عثمانى گشوده، جاسوسان زيادى را به ايران گسيل داشته بود. اين جاسوسان با همكارى جاسوسان ايرانى دسته نبى را تعقيب مى‏كردند. از جاسوسان مذكور پاشا بيك اردوبادى، خسرو بيك فرجوف، آرزومانيانس سلماسى، اللَّه‏وردى بيك نخجوانى، كربلايى محمد، كربلايى مرسل، اسكندر بيك و... قابل ذكر هستند.

 حكومت تزارى براى قاتل و يا قاتلين نبى و نيز كمك‏ كنندگان به دستگيرى او جوايز قابل توجهى وعده داده بود.»(6)

   اسماعيل اميرخيزى نيز به همكارى دولت‏هاى مذكور براى دستگيرى و قتل قاچاق‏ها اشاره كرده و مى‏نويسد:

    «قاچاق‏ها در هر وقت عرصه را [در قفقاز] بر خود تنگ مى‏ديدند، شبانه به طور قاچاق از رود ارس گذشته، به خاك ايران وارد مى‏شدند؛ دولت روس هم براى دستگيرى ايشان يادداشت‏هاى شديداللحن به دولت ايران مى‏فرستاد؛ دولت ايران نيز احكام لازمه به حكومت‏هاى محل صادر مى‏كرد. و اغلب در ميان مأمورين دولت ايران و ايشان زدوخورد روى مى‏داد، بالاخره جان سالم به سلامت بدر مى‏بردند.»(7)

    از ايرانيانى كه با قاچاق‏هاى قفقاز همكارى داشته‏اند، اسمعيل برادر بزرگ ستارخان بوده است. او با قاچاقى به نام فرهاد آشنايى داشته و فرهاد:

    «هر وقت از رود ارس عبور كرده، به قره داغ مى‏آمد، در منزل وى پنهان مى‏شد. از قضا وقتى حكومت قره‏ داغ مستحضر مى‏شود كه فرهاد در خانه اسمعيل مخفى شده است، سوار چندى مأمور دستگيرى وى مى‏كند. سواران دولتى منزل وى را محاصره مى‏كنند، خود فرهاد كشته مى‏شود و اسمعيل را دستگير كرده، به تبريز مى‏برند و در آن‏جا به امر حاكم وقت سرش را مى‏برند. وقوع اين قضيه اسف‏انگيز حاجى‏حسن (پدر اسمعيل و ستارخان) را به كلى مستأصل كرد؛ چنان كه هميشه از وى ياد مى‏كرد و اشك مى‏ريخت و از كثرت تأثر مى‏گفت: ستار بايد خون اسمعيل را از قاجاريه بگيرد! ستار هم اين وصيت پدر را از ياد نمى‏برد و مى‏گفت: اگر يك روز هم از عمرم باقى باشد، بايد انتقام اسمعيل را از قاجاريه بگيرم.»(8)

    محمد، كريم و ابراهيم، پسران اسمعيل بعدها در جرگه هم‏رزمان عموى قهرمان خود در آمدند. محمدخان و كريم‏خان در محرم 1330 به دست مقامات تزارى در تبريز اعدام شدند.

* * *

    كرم - كه جدش از روستاى چُرس دهستان چاى پاره قره ضياءالدين به قفقاز مهاجرت كرده، در ده قيراخ كسمه از بخش قازاخ (قزاق) ايالت گنجه سكونت اختيار كرده بود - اگرچه در ناحيه‏ اى دور از ارس به پا خاسته بود، در منطقه ‏اى پهناور، كه ايالت‏هاى گنجه، گرجستان، ارمنستان فعلى، آناطولى و آذربايجان ايران را در برمى‏گرفت، جولان مى‏كرد. دفتر خاطراتى كه از وى باقى مانده شرحى است از تاخت و گشت‏ه اى شگفت‏ انگيز او. وقتى اين دفتر را مى‏خوانيم ديگر اين نوشته چاپ شده در يكى از شماره‏هاى سال 1885 مجله نارودنايا وليا را كه «كرم مشهور در ماوراى قفقاز تبديل به طوفان وحشتناكى شده است»(9) پر بى‏جا نمى‏يابيم.

   كرم در سال مذكور جوانى بوده است حدوداً 27 ساله و 8 سال از به كوه زدنش مى‏گذشته است. چه خودش در صفر 1307 / اكتبر 1889 به دكتر فووريه مى‏گويد كه «سى و يك سال دارد و دوازده سال است كه به شغل شريف دزدى مشغول است.»(10) بنابراين مى‏توان گفت كه وى در حدود سال 1276 ه . ق / 1859-60 م به دنيا آمده بوده است. در همان دوره كوتاه ياغيگرى آوازه بى‏باكى و چالاكى و جوانمردى او از حدود قفقاز فراتر رفته بوده است. چنان‏كه به نوشته گوركى: «كرم نه تنها در قفقاز، بلكه در بين قزاق‏هاى كوبان نيز چونان شخصيتى افسانه‏اى شهرت يافته است.»(11)

 كرم چنان‏كه از خاطراتش برمى‏آيد، در نتيجه تنگ‏تر شدن عرصه براى فعاليت و زندگى‏اش در قفقاز و عثمانى، به ايران مى‏آيد و در محال چايپاره، بين ماكو و خوى، رحل اقامت مى‏افكند و به ‏طورى كه از خاطراتش برمى‏آيد و نيز به گفته اهل محل «همان كارهاى قبلى خود را دنبال نموده، دست به راهزنى و ياغيگرى» مى‏زند و حتى دستش به خون بعضى‏ها و از آن جمله مردى عباس نام از روستاى گؤزدگن، كه در برابر افرادش مقاومت كرده بود، آلوده مى‏شود و سرانجام به علّت درگيرى‏هايى كه با بعضى از متنفذان محلى و از آن جمله على‏محمد سلطان حمزيانى پيدا مى‏كند، ناگزير از پناهنده شدن به دولت ايران مى‏شود. عادل باقرى بسطامى اطلاعاتى درباره شخص مذكور و علت و چگونگى درگيرى مورد بحث به دست داده است كه به‏ طور خلاصه از اين قرار است:

 على محمدسلطان و پناه سلطان دو برادر از اهالى حمزيان عليا بوده ‏اند كه پاسدارى گردنه حمزيان، واقع در مسير راه ماكو - خوى را به عهده داشته‏ اند و از اين بابت از دولت مقررى مى‏گرفته‏ اند. على‏محمد سلطان اسب چالاكى به نام ياغ بال (روغن و عسل) داشته كه كرم مشترى آن مى‏شود؛ اما على‏محمد سلطان دل از اسب نمى‏كند و كرم يكى از افراد خود را با اين دستور كه «يا اسب را مى‏آورى و يا زن يكى از دو برادر را كه هر وقت اسب را دادند زن را ببرند!» و فرستاده چون موفق به قانع كردن برادران نمى‏شود، رو به سوى زنى كه مشغول دوشيدن گوسفند بوده مى‏گذارد و گلوله محمدسلطان در پيشانى‏اش مى‏نشيند و تا اين خبر به كرم مى‏رسد، مى‏گويد «ديگر ماندن من در اين منطقه صلاح نيست و به همين خاطر تصميم به درخواست پناهندگى از دولت مى‏گيرد.»(12)

 كرم در اين تاريخ در قلمرو نفوذ تيمور پاشاخان، پدر مرتضى قلى‏خان اقبال ‏السلطنه، خان ماكو زندگى مى‏كرده و بنا به روايتى مادرش عصمت خانم رضايت خان را - كه به اصرار روس‏ها قصد دستگيرى و تسليم او را داشته - با تقديم 14 رأس گاو نر به دست آورده بوده است.(13) بعد از آن كه كرم به فكر پناهندگى مى‏افتد، تيمور پاشاخان به پادرميانى برمى‏خيزد و به هنگامى كه ناصرالدين شاه روانه سفر سوم اروپا بوده، برادر كرم به وساطت او در تاريخ 14 رمضان 14/1306 مه 1889 در آن سوى ارس به حضور وى بار مى‏يابد. در سفرنامه شاه به اين شرفيابى اشاره شده است:

 در حدود دليجان «چيز عجيبى كه ديدم اين‏جا، اين است كه تيمور پاشاخان آمد عرض كرد، برادر كرم قاچاق اين‏جا است. گفتم او را آورد حضور. ديدم چشم سرخى داشت. افتاد روى دست و پاى ما. پرسيدم، برادرت چرا رفته است آن طرف (طرف ايران؟) جوابى داد. اين كرم قاچاق مدتى در خاك روس شرارت و هرزگى مى‏كرد، حالا رفته است آن‏طرف ارس در خاك ماكو و خوى. معلوم نيست كجاست و نمى‏توان او را گرفت. خلاصه باز به همان ترتيب سوار شده رانديم رسيديم به شهر قزاق.»(14)

 كرم روز 18 محرم 14 / 1307 سپتامبر 1889 به قرارى كه در روزنامه خاطرات منعكس است، به حضور وى بار يافته است:

 «امروز بايد برويم [ده] گلين قيا [ واقع در دهستان هرزندات غربى شهرستان مرند] ... جلو پنبه‏ زارى به نهار افتاديم. قبل از نهار امين ‏السلطان، ولى‏عهد، اميرنظام، كرم قاچاق دزد معروف، كه هميشه در سرحدات روس و عثمانى و ايران دزدى مى‏كرد [و] هر سه دولت از او عاجز بودند و گرفتارى او ممكن نبود، [آمدند.] به امير نظام [حسن‏على‏خان گروسى، كه از 1300 تا 1309 ه . ق پيشكار آذربايجان بوده] گفته بوديم كه او را اطمينان داده، بياورد، [و] اميرنظام هم اطمينان داده، آمده است؛ آورده ‏اند حضور. كرم و آدم‏هايش پيش اميرنظام و ولى‏عهد كه آمده بوده ‏اند، با اسلحه و تفنگ دست گرفته حاضر، سوار اسب آمده بودند. اما حالا تفنگ نداشتند و پياده آمدند. سه - چهار جا به سجده افتادند. او را ديدم، گفتم دولت روس و ايران از تقصير تو گذشته، اما به شرط اين كه ديگر در سرحد نمانى و بيايى تهران و در داخله مشغول خدمت باشى. كرم نما و فرود آ كه خانه خانه تست! خيلى راضى بود و دعا كرد.

 خود كرم جوان است، سبيل دارد، ريشش را مى‏تراشد، موى زرد، چشم‏هاى ريزه كوچك، ابرو و مژه زردى دارد. قدش كوتاه است، نه چندان كوتاه. آدم‏هايش هر كدام به قدر يك چنار گنده قوى هيكل و مهيب هستند... اين كرم خودش با ده نفر آدم هميشه در كوه‏ها و مقاره [مغاره] ها پنهان مى‏شدند و جلو قافله و تجار را گرفته، گزك به دستشان مى‏افتاد آن‏ها را غارت مى‏كردند، مى‏رفتند...»(15)

 دكتر فووريه هم كه در ركاب شاه بوده، حتى پيش از وارد شدن به خاك ايران تعريف كرم را در قفقاز شنيده بوده، دو روز پيش از گذشتن از مرز درباره وى نوشته است:

 «عده اى نظامى محلى كه همراهى‏مان مى‏كردند» علاوه بر اين كه حكم قراولان افتخارى را داشتند، براى دفاع ما از خطر نيز بودند؛ زيرا كه راه‏ها امن نبود و از دليجان تا سر حد ايران در غالب نواحى راهزنان متهورى از نژاد تاتار (ترك‏زبان) و غيره ديده مى‏شوند كه بسيار خطرناكند.

 يكى از راهزنان كه كرم نام دارد و اصلاً ايرانى است و نام او در اين حدود مشهور است، تاكنون اسباب زحمت كلى جهت نظاميان روسى شده است.

 كرم در يكى از برخوردهاى اخير خود با نظاميان روسى مجروح شده و به ايران، پيش تيمورآقا، حكمران ماكو گريخته و تيمورآقا هر قدر روس‏ها در گرفتن او اصرار مى‏ورزيدند جرئت به رها كردن وى نمى‏كند.

 كرم مخصوصاً با حكمران ايروان دشمنى دارد، گاه‏گاهى به او نامه مى‏نويسد و خود را به خاطر او مى‏آورد و از احوال خود اطلاعاتى به او مى‏دهد و مى‏گويد كه همين كه حالش بهبود يافت خدمتش مى‏رسد تا در عوض گلوله‏ اى به مغزش بزند و انتقام خود را بگيرد...»(16)

 دكتر فووريه چهار روز پس از عبور از مرز ايران بالاخره موفق به ديدار كرم شده، او را چنين توصيف كرده است:

 «همين كه وارد چادر [شاه] شدم، شخصى را كه به يكى از صاحب منصبان بى‏شباهت نبود، بر اسبى عربى چالاك ديدم كه هشت سوار مسلح در ركاب دارد و پيش مى‏آيد. به فاصله كمى از چادر همه پياده شدند. رئيس ايشان اسب خود را به ديگرى داد و تنها جلو آمد. وى مردى بلند قامت و خوش اندام بود و قريب به سى‏سال داشت و صورتش به علت آن كه در بيابان زندگى مى‏كرد، قدرى چين‏خورده و تيره بود. لباسى نقره ‏كوب از چركسى‏هاى قفقازى، كه در روى آن چند جاى فشنگ دوخته بودند، در بر و كلاهى از پوست بخارا بر سر داشت.

 بعد از آن فهميدم كه اين سوار، كه من او را صاحب منصبى روسى يا يكى از شاهزادگان گرجستان مى‏پنداشتم، همان كرم دزد مشهور است، تعجب كردم و البته خواننده نيز ميزان تعجب مرا درمى‏يابد. ليكن چون مشرق زمين از اين مناظر غيرمترقبه زياد دارد، چندان هم تعجب نبايد به خود راه داد. بارى اين كرم كسى است كه خواب راحت را از حاكم ايروان سلب كرده و تمام مردم آن حوالى را در وحشت دايمى نگاه داشته است.»(17)

 در اين جا بهتر است توصيف كنياز ناكاشيدزه، فرماندار گنجه، از كرم را نيز بر توصيف‏هاى ناصرالدين شاه و دكتر فووريه بيفزاييم:

 «كرم 25 سال دارد، بلند قامت و چهارشانه است. كله‏ اش متوسط است. صورت و چانه‏ اش [تراشيده و] تميز، گونه‏ هايش سرخگون است. سبيل دراز و نازكش بور است. رنگ موى سرش خرمايى است. چشمان گرد نه چندان بزرگ بلوطى رنگ دارد. چوخاى آستين گشاد چركسى مى‏پوشد...»(18)

 اعتمادالسلطنه هم كه در زمره ملتزمان شاه بوده، ضمن دادن اطلاعاتى درباره كرم، ناخشنودى و نگرانى خود از پناه داده شدن به او را پنهان نمى‏كند:

 «از تفصيلات تازه اين كه كرم بيك نام شخصى است اصلاً از قزاق شمس‏ الدين لو، كه در آقستفا(19) ، موضعى كه مابين تفليس و ايروان است، سكنى دارد و رعيت روس است. چند سال است كه راهزنى و آدم‏كشى را شيوه خود نموده، غالباً در خاك ايران و عثمانى و روس آدم كشته. تنها از ايران قريب پنجاه نفر كشته است و پنجاه هزار تومان مال مردم را برده. نمى‏دانم شاه به چه ملاحظه به او پناه داده. سالى هزار و دويست تومان مواجب قرار دادند. جزو ملتزمين به تهران مى‏برند او را. دولت روس هم براى اين كه از حدود خودش دفع شرى بكند، به سكوت گذرانده است. باشد تا وقتى پشيمانى آوردن اين شخص را بكشند.»(20)

 اما ناصرالدين شاه براى اقدام خود دليل معقولى داشته است:

 «گرفتارى آنها (كرم و يارانش) هم مشكل بود؛ چرا كه متصل در كوه‏ها كه نمى‏توان قشون و سوار گذاشت. هزار سوار هم كه اين‏ها را عقب نمى‏كردند و دوازده سوار هم كه مى‏ترسيدند [؟] در اين صورت اسباب زحمتى شده بود و حالا براى سه دولت روس و ايران و عثمانى بسيار خوب شد كه به خوبى دستگير شد و همه راحت شدند.»(21)

 و 24 روز بعد از پناه دادن به كرم، از اين كه احساس مى‏كند او به‏ تدريج دارد رام مى‏شود، اظهار خوشحالى مى‏كند:

 «عزيزالسلطان كرم را آورده است منزلش صحبت مى‏كند. نهارش [ناهارش] داده است. قرقى به او داده است. كرم را دستى كرده‏ اند.»(22)

 در حقيقت هم كرم از همان روزهاى پيوستن به اردوى شاه نشانه‏ هايى از سر به راه شدن را در رفتار و مناسبات خود با ديگران نشان مى‏دهد. چنان‏كه دكتر فووريه، در روز 22 صفر / 18 اكتبر، دو روز پيش از ورود موكب همايونى به تهران، از ملاقات خود با او چنين ياد مى‏كند:

 «امروز كرم دزد معروف ايروان به ديدن من آمد. شاه لابد براى اين‏كه از جانب او خاطر جمع باشد، او را با خود به تهران مى‏برد. به من گفت كه سى و يك سال دارد و دوازده سال... [راهزنى كرده] ولى تصميم گرفته است كه از اين به‏ بعد به حرفه‏اى ديگر بپردازد.»(23)

 جالب توجه است كه كرم در همان روز، ديدارى هم با اعتمادالسلطنه داشته است. وى همچنان نسبت به او بدبين بوده است:

 «كرم بيك كه از سوقات‏هاى فرنگ است كه آورديم، همسايه من منزل گرفته. ديدن من آمد. مى‏گفت متجاوز از صد نفر آدم كشتم.»(24)

 كرم پس از ورود به تهران، ابتدا در زمره تفنگداران خاصه همايونى در مى‏آيد؛ ليكن از آن جايى كه هنوز از آن روح سركش آثارى در وجودش مانده بوده، تحكمات احمدخان علاءالدوله و مهدى قلى‏خان مجدالدوله را - كه اولى فرما