رضا علامه زاده
ديری است دروغ واقعيت را
بلعيده است،
از "حمزه فراهتی" تا "صمد" در غرقآب ارس
همنسلان من اگر اهل هنر بوده باشند اجرای کمنظير نمايش "آندورا" نوشتهی نمايشنامهنويس سوئيسی "ماکس فريش" را به کارگردانی استادانهی"حميد سمندريان" در سال ۱۳۴۶ خودمان، در سالن تئاتر "انجمن فرهنگی ايران و آمريکا" به ياد میآورند.
من البته قصد ندارم به اين نمايش فکر برانگيز، و يا اجرای چشمگير آن در آن سالها در ايران بپردازم، گرچه مطلبم را با يادآوری آن آغاز کردهام. آنچه مرا به ياد اين نمايش انداخت، اما، گزارشی بود به قلم "مسعود بهنود" از کتاب خاطرات تازه انتشار يافتهی "حمزه فراهتی" که در سايت بی. بی. سی آمده بود و بخش قابل ملاحظهای از آن به خاطره تلخ نويسنده از غرق شدن "صمد بهرنگی" در رود ارس اختصاص داشت. افشای اين واقعيت که صمد بهرنگی، اين ماهی سياه کوچولوی دانای ادبيات کودک ما، نه در يک توطئه از سوی "ساواک" که در يک حادثه اتفاقی در ارس غرق شده است، از سوی تنها شاهد حادثه "حمزه فراهتی" دوست و همفکر نزديک او، البته تازگی ندارد چرا که "حمزه"، خود ده دوازده سال پيش از اين، شهامت به خرج داده و در مقالهای آن را برملا کرده بود. ذهن من همان وقت هم ناخودآگاه به سوی نمايشنامه "آندورا" کشيده شد و گوهر کلام "ماکس فريش" در اين نوشته چون خطی زرين مقابل ديدگانم نقش بست.
اجازه بدهيد برای کسانی که اين کار نمايشی را نديده، يا اين اثر را نخواندهاند طرح سريعی از قصهی آن بزنم تا خط اتصال اين دو را در ذهنم نشان دهم. در اين نمايشنامه، آموزگاری از اهالی "آندورا" [يک کشور کوچک اروپائی]، در کشور همسايه [آلمان] در اثر رابطهای نامشروع صاحب پسری میشود. وقتی به کشورش بر میگردد برای پنهان کردن هويت واقعی فرزندش "آندری"، پسرک را کودکی يهودی معرفی میکند و اينگونه جلوه میدهد که چون يهوديان در کشور همسايه در خطر پيگرد قرار دارند از روی نوع دوستی پناهش داده است. ماجراهای بسياری میگذرد و کشور همسايه [کنايه از آلمان نازی] در ادامه کشورگشائيش به "آندورا" میرسد، و مردم وحشتزده و تسليم شدهی "آندورا"، يهوديان را به مهاجمين لو میدهند. "آندری" فرزند "آموزگار" اولين قربانی آنهاست. "آموزگار" در پرده پايانی نمايش تمام سعیاش را میکند تا واقعيت را در مورد فرزندش "آندری" به مردم شهرش بباوراند، اما ديگر دير شده است زيرا دروغ مدتهاست که واقعيت را بلعيده است.
اوائل سال ۱۳۵۸ خودمان، يعنی تنها چند ماه پس از انقلاب، از سوی "کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان" دست به کار ساختن فيلم مستندی در مورد "صمد بهرنگی" شدم با عنوان "ماهی سياه کوچولوی دانا" که يک سال ساختنش طول کشيد و بعد هم توسط همان کانون توقيف شد. در اين فيلم همه کسانی که به هر طريق با "صمد" در رابطه بودند حضور دارند، از مادر و برادر او گرفته تا زنده ياد دکتر ساعدی و نسيم خاکسار و قدسی قاضینور. از رحيم رئيسنيا و غلامحسين فرنود گرفته تا قهوهچی آذر شهری و عاشق حسن تبريزی. همانروزها تمام سعیام را کردم تا با "حمزه فراهتی" هم مصاحبهای داشتهباشم. من حمزه را در زندان قصر نديده بودم چرا که حبس او سبکتر بود و من در بند حبسهای سنگين بودم. اما پس از آزادی از زندان، وقتی برای يک ماه (حدود آذر ماه ۱۳۵۷) به اروپا سفر کردم، دو سه روزی را در آپارتمان يک وجبی زندهنام "مهرداد پاکزاد"، که بعدها در زندان رژيم اسلامی اعدام شد و داغش هرگز از دلم پاک نمیشود، در پاريس با "حمزه" و "سعيد سلطانپور" سر کردم، و از همانجا به ايران برگشتم.
بگذريم، میدانستم فيلمم بدون "حمزه" کامل نخواهد بود ولی تا وقتی فيلمبرداری به پايان نرسيد موفق به ديدارش نشدم. پيدا بود نمیخواهد مقابل دوربين بنشيند و در اين باره حرف بزند. بعد البته آمد و فيلم را هم خصوصی با همديگر ديديم (من عليرغم ممنوعيت فيلم، يک نسخه از آن را داشتم و حتی چند بار هم بدون اجازه در جمعهای مختلف نمايشش دادم). وقتی نمايش فيلم پايان گرفت "حمزه" خوشحال بود که در فيلم بر خلاف آنچه در افواه جاری بود علت غرق شدن صمد در ارس توطئه ساواک ناميده نمیشد هرچند با اتکاء به اسناد ساواک آذرشهر پروندهسازی عليه او به عنوان "عنصر خطرناک چپ" نشان داده میشد. من آن روزها با توجه به ناروشنی و رازگونه بودن مرگ صمد سعی کردم اصل را بر شناخت او و افکارش بگذارم تا رازگشائی غرق شدنش. اين بود که فيلم را با آواز "عاشق حسن" که در قهوهخانهای در تبريز "صمدعمی گلمدی=عمو صمد نيامد" را میخواند به پايان برده بودم.
ديروز که مطلب "مسعود بهنود" را در سايت بی. بی. سی خواندم دوباره به اين انديشه افتادم که راستی اگر "حمزه" آن روزها در بيان واقعيت شهامت امروزش را میداشت چه پيش میآمد. مطمئن نيستم ولی شايد دروغ آن چنان بزرگ نمیشد که واقعيت را ببلعد.
منبع: www.mihan.net