بهزاد کریمی
روایتی از تاریخ روشنفکران چپ
(نگاهی به کتاب " از آن سالها ... و سالهای دیگر " حمزه فراهتی)
بهزاد کریمی از پروردگان فضای سیاسی- اجتماعی تبریز در دهه سی و چهل و از آفرینندگان این فضاست. او از جمله نادر کسانی است که درباره « تبریز در دهه 40» و تاریخچه جنبش انقلابی در آذربایجان در واپسین سالهای نظام شاهنشاهی گفتنی های فراوان دارد. زمانیکه نشریه «آذربایجان» بصورت چاپی منتشر می شد، از او خواستیم این یاد مانده ها را مکتوب کند. بر انجام مصاحبه هایی در این مورد توافق شد، ولی مشکلات مادی سبب قطع انتشار آذربایجان گردید و دشواریهای دیگر مزید بر علت شد و این مهم انجام نگرفت. پیشگفتاری که بهزاد در سال 1379 بر خاطرات حمزه فراهتی نوشته – و متاسفانه بدلایلی مورد پسند حمزه قرار نگرفته و چاپ نشده است- گوشه هایی از این تاریخ نانوشته را بازگویی می کند. این پیشگفتار چاپ نشده، علاوه بر بیان مقدمه ای تاریخی بر خاطرات حمزه، اشاراتی به نکات ضعف و قوت کتاب- دارد. اینک که شش سال پس از نوشته شدن این پیشگفتار، خاطرات بدون آن چاپ شده است، بهزاد کریمی «درآمدی» بر آن پیشگفتار افزوده و در اختیار خواننده علاقمند قرار داده است.
این نوشته در نشریه آرش شماره 98-99 چاپ شده است. از آقای بهزاد کریمی بخاطر نوشتن این پیشگفتار و درآمد و بخاطر اینکه این نوشته را در اختیار ما قرار داده اند، سپاسگزاریم.
عنوان اصلی نوشته «روایتی پر احساس از تاریخی که آنرا زیستیم!» است که در نشریه آرش به صورت «روایتی از تاریخ روشنفکران چپ» چاپ شده است. در تماس با آقای بهزاد کریمی قرار بر آن شد که برای جلوگیری از اشتباه و اغتشاش ذهن خوانندگان، نوشته بناچار با همان تیتری منتشر شود، که در آرش آمده است.
آذربایجان
درآمدی بر یک " پیشگفتار "!
بازخوانی " خاطرات " حمزه فراهتی را در قالب کتاب تازهانتشاریافته " از آن سالها و ... و سالهای دیگر "، چند شب پیش به پایان رساندم. دستنوشته اولیه آنرا هفت سال قبل در زمستان ١٣٧٨ خوانده بودم و پیرامون آن نیز، با حمزه گفتگوهائی داشتم. گفتگوهایی که، عمده تذکرات نهفته در آنرا، حمزه در بازنویسی " خاطرات " وارد کرده است؛ و گفت و شنودهایی که، همانزمان منجر به تحریر نوشتهای بر " خاطرات " او با عنوان "پیشگفتار" از سوی من شد.آن "پیشگفتار" نزدیک به هفت سال تمام پیش حمزه به امانت ماند و به انتظار نشر " خاطرات" نشست! کتاب که چاپ شد، حمزه چند جلد از آنرا برایم فرستاد و همراه آن، همان" پیشگفتار" را نیز به من برگرداند تا که در زمین من و از سوی من به حرکت در آید! با خود گفتم از آن حرفها زمان زیادی گذشته است و درست آنست که پیش از تصمیمگیری درباره انتشار یا عدم انتشار " پیشگفتار "، یکبار دیگر " خاطرات " را که حتماً دستخوش تغییراتی شده است باز بخوانم و نیز با درنگ و دقت باز هم بیشتری.
آغاز به خواندن کردم که البته با کندی پیش رفت. ناتندرستی نمی گذاشت که این " خاطرات " بسیار پر کشش را در یک نفس تمام کنم. سرانجام تمام شد و حال بر آن شده ام که همان " پیشگفتار " هفت سال پیش را در حالی نشر دهم که از انتشار کتاب حمزه چند ماهی گذشته است! اما اگر بپذیریم که نه این چند ماه فاصله در قیاس با چهل سال خاطره مهم است و نه گذر هفت سال در پی نوشتن " پیشگفتار " – و یا دقیق تر تامل مرور وار من بر " خاطرات " حمزه – اهمیت دارد، در آنصورت این تاخیر را بر تاخیر کننده میتوان بخشید!
در پایان بازخوانی به این نتیجه رسیدم که درست همانی را منتشر کنم که آنزمان نوشته بودم و تصحیحات احتمالی بر آن را نیز به کمترین محدود کنم.
با اینحال، هم توضیح کوتاهی که در بالا آمد و هم دو نکتهای که اکنون می خواهم به آنها بپردازم موجب نوشتن این چند سطری تحت عنوان "درآمدی " شده که بر پیشانی " پیشگفتار " هفت سال پیش نشاندهام.
نکته نخست اینکه حاصل بازنگریها و بازنویسیهای چندینباره حمزه بر " خاطرات " طی هفت سال گذشته، واقعاً خوب از آب در آمده است. وسواسهای حمزه در ذکر درست وقایع که او را وامیداشت تا از هر رفیق و دوستی برای روایت صحیح تاریخ طیشده کمک بگیرد، تأثیر خود را گذاشته است. اگرچه " خاطرات " در ذات خود همانست که خلق شده بود، اما با آرایش موزونی که یافته است دستکم به گمان من تا سطح یک رمان پر کشش بالا کشیده شده است. ساختاردهی به دستنوشته نخستین، تدقیقات در آن، و تکملهها، جملگی دست به دست هم دادهاند و چگالی جامعیت مطلب را سنگین تر کردهاند. ادیت ادبی نوشتار اولیه که حدس میزنم مکرر در مکرر بوده است، جایگاه هنری" خاطرات " را مقام و موقعیت بالاتری بخشیده است. از اینرو هم به حمزه فراهتی باید دست مریزاد گفت و هم به آنانی که در این روند پردازش " خاطرات "، یار و یاور خالق اثر بودهاند. اما باز هم همانگونه که اشاره کردم تکرار می کنم که آن بازنگری ها، هیچ تغییر اساسی در جوهر نوشته اولیه پدید نیاورده است. حمزه در تمام مدت تصحیح، با وسواس تمام کوشیده تا که اصالت و محتوی مطلب همان بماند که سطور اولیه آن دهسال قبل در ایستگاههای تاکسی در برلین آلمان بر روی کاغذ آمده بود. بعلاوه تقدیر ویژه از حمزه بخاطر زحمت و مرارت فراوان او در جریان بازنویسی و بازنگری " خاطرات" به معنی آن نیست که کار انجام یافته را از اشکالات و سهوهای گاه حتی محسوس و چشمگیر که کتاب از آنها رنج می برد، مبّرا بدانیم. من شخصاً متوجه پارهای اشتباهات در روایتهایی درون " خاطرات " شدم که جملگی آنان به نقل از دیگران به " خاطرات " حمزه "وصل" شده اند و در واقع ذکر وقایعی اند که حمزه خود مستقیماً با آنها درگیر نبوده است! جای تقدیر اما آنجاست که فراهتی در این سالها در دام تعجیل نیفتاد و با خودداری از انتشار سریع کتاب ، کوشید از زمان وام گیرد تا محصول کار با کیفیت بیشتر و درجه بالایی از صحت در روایت وقایع همراه شود. اکنون دیگر به روشنی قابل رویت است که حمزه فراهتی، در پی سه سال تحریر " خاطرات " و هفت سال بازنویسی آنها، کوشیده است که سهم خود را در دینی که بر دوش همه ما کوشندگان جان بدر برده چهار دهه تجربه چپ ایران قرار دارد، ادا کند.
نکته دوم اما نه درباره خود کتاب و نویسنده آن، که پیرامون نقدهایی از برخی نقادان این کتاب است. نقادانی که این اثر تاریخی را دستآویزی برای تصفیه حساب با مخالفان سیاسی خود و تبلیغ مواضع سیاسی معین قرار می دهند. خانمها و آقایانی که، در این کتاب ٥٢٥ صفحهای جز ماجرای غرقشدن زنده یاد صمد بهرنگی و توهمات و جعلیات مربوط به آن، چیز مهم دیگری نمی یابند! کسانیکه با بهرهگیری از تردستی ژورنالیستی، شاه و ساواک سرکوبگر، توطئه گر و همچنین شایعهساز را در سایه اشتباهات روشنفکران چپ آنزمان قرار می دهند و همه کاسه و کوزهها را بر سر این روشنفکران می شکنند. خانم الهه بقراط که هیچگاه دوست نداشتم بخاطر آن الفت دیرینه مان مجبور به پلمیک با وی شوم از کتابی بدین حجم که در جا به جای آن رنگ خون قربانیان استبداد پهلوی موج می زند چیز زیادی از پلیدی های آن رژیم نمی بیند و در عوض به این کشف شگرف نائل می آید که رژیم شاه در مقایسه با حکومت فقه آن اندازه خوب بود که می گذاشت یک زندانی سیاسی و افسر طاغی چون فراهتی به اروپا برود !! و من نمی دانم که اگر یکی دیگر درست به شیوه ایشان بخواهد ساده اندیشانه یا ناشیانه استدلال کند که این جمهوری اسلامی به اصطلاح عادل تر از سلف خود تشریف دارد زیرا که حاضر می شود به شمار نه چندان اندکی از زندانیان سیاسی مرخصی های چند هفته و چند روزه بدهد و تعداد زیادی از منتقدان سرشناس خود را مجاز به خروج از کشور و ورود مجدد آنها به درونمرز بداند ، ایشان چه پاسخی برای وی دارد؟! بقراط که متاسفانه چند سالی است میان آتش پشیمانی از آنهمه دیر فهمی در بزرگ منشی اعلیحضرت می سوزد و اکنون هم پی برده است که در سایه توجهات پادشاه ،حتی یک "خالباز" برخاسته از میان توده تهیدست می توانسته دامپزشک شود چگونه میخواهد و میتواند حریف آن یکی فریب خورده فریب کاری شود که از ایجاد دانشگاه ها در این یا آن قصبه زیر علم و رایت آخوند ها، حقانیت حکومت "مستضعفان" فقها را نتیجه می گیرد؟! این ژورنالیست مستعد که این چنین استعدادهای خود را سنگفرش توجیه نظام دیکتاتوری کرده است چرا باید بخاطر انتقام از گذشته خود تا این حد به مجیز گوئی ساده لوحانه از فر و شکوه نظام شاهنشاهی برخیزد و در اثر سند گونه فراهتی تنها یک نکته را برجسته کند و آن، همانا نسبت دادن "غوغا سالاری" به روشنفکران آن سالها در مورد مرگ صمد بهرنگی است؟ راستی غوغاسالار واقعی کیست ، آن جنبش فکری- سیاسی- که صمد هم متعلق به آن بود-که هرگز ادعای کشته شدن صمد را نکرد یا آن غوغا سازان کنونی که اصرار دارند با سوء استفاده از واگویی های دردمندانه و قابل فهم فراهتی به دروغ بگویند که آن جنبش به تعمد مقتول آفرینی کرده است؟و از آقای ژورنالیست مسعود بهنود می پرسم چرا برای توجیه سکوت "روشنفکرانه " خود در آن سال های حکومت آریامهری همه مهارت خود را به کار می گیرد تا به نفی –و نه نقد –پایداری جامعه روشنفکری در برابر استبداد آن سالها برخیزد؟! آری! همان اندازه که میزان بیش از حد اختصاص یافته در این کتاب به ماجرای مرگ صمد از سوی حمزه- که بخش بزرگ آن ناشی از ویژگی های اخلاقی خود وی و در نتیجه بر خاسته از درون خود او است -قابل فهم می نماید ،اما به همان میزان هم رصد این کتاب از سوی برخی ها فقط از زاویه موضوع صمد، بسیار حساب شده و مطلقا سود جویانه است. ارزش گذاری این کتاب تاریخی از زاویه تنگ منافع سیاسی، براستی چندش آور، و توهین به شعور خواننده و استفاده ابزاری از نویسنده کتاب است. بیش از این نمی گویم و می گذارم و می گذرم!
با این چند نکته اکنون آن حرف و حدیث هایی را نقل می کنم که هشت سال پیش در رابطه با کار ارزشمند کهن یارم، حمزه فراهتی نوشتم.
***
به لطف نویسنده، شانس آنرا یافته ام که کتاب حاضر را پیش از چاپ و انتشار آن بخوانم. " خاطرات "، چنان مرا به گذشته دور برد و چنان احساسات مرا برانگیخت که قلم را برداشتم و در نامهای به " حمزه "، با او از تأثیرات ژرف دستنوشتهاش بر روی خودم و نیز از ارزشی که آفریده است سخن گفتم. من که همچون " حمزه "، پرورشیافته دهه چهل شمسی هستم و مانند او، خود در متن روندهای سیاسی این دهه در شهر زادگاهم – تبریز – قرار داشتم، کمابیش در همان فضایی زیستهام که نویسنده. تنها با این تفاوت، که او چندسالی از من بزرگتر است. او سالهایی را دید که من آنها را فقط شنیدم و ایامی را گذراند که من بعدها، تنها پیامدهای آن را تجربه کردم.
نامه ارسالی من به " حمزه " و گفتگوهایی که در پی آن بین ما دو نفر جریان یافت، انگیزهای شد برای تحریر این پیشگفتار بر " خاطرات".
بر تبریز سالهای چهل نیز همان می گذرد که بر کل کشور. با اینهمه، ویژگیهای تاریخ، سیاسی، اقتصادی و اجتماعی شهر به ناگزیر نقش خود را بر روندهای عام جاری در این شهر نیز می نهد و این روندها را به گونه خودویژه شکل می بخشد و رنگ می زند.
با آغاز دهه چهل و تغییر سمتی که شاه پس از کنار آمدن با مشی جان کندی به سیاستهای کلان خود می دهد، کشور وارد یک رشته تحولات اقتصادی و اجتماعی می شود و زمینه برای پیامدهای سیاسی این تحولات فراهم می آید. روابط سیاسی و اقتصادی با شورویها نیز با پشتسر گذاشتن جنگ تبلیغاتی اواخر دهه سی شمسی بین دو طرف، بنحو چشمگیری بهبود می یابد و شورویها و چند کشور اروپای شرقی، مجری بخشی از پروژه صنعتیشدن ایران می شوند. سیاستهای اقتصادی شاه، ایجاد قطبهای صنعتی در کشور را تعقیب می کند و تبریز " فراموش شده " نیز جزء این اقطاب در نظر گرفته میشود.
در تبریز چند واحد صنعتی بزرگ مانند ماشینسازی، تراکتور سازی، توربین دیزل، بلبرینگسازی و غیره احداث می شوند. کارخانههای برق و شبکههای برقرسانی توسعه می یابد. راهسازی و به ویژه ساختمان سازی رونق می گیرد و بازار بورس زمین داغ می شود. این تحولات اقتصادی که از اوایل دهه چهل آغاز و با شتابگیری در اواخر دهه چهل ودر نیمه اول سالهای ٥٠ به اوج خود می رسد در لایهبندی اجتماعی شهر تغییراتی پدید می آورد. با تضعیف گام به گام موقعیت اقشار سنتی، اشراف زمیندار تبریز مواضع قدرت را یکی پس از دیگری از دست می دهند و جای آنها را بتدریج سرمایهداران و تکنوکراتها می گیرند. ترکیب انجمن شهر تبریز در دهه چهل، دیگردر اختیار سرمایهداران بزرگ است . نفوذ ملاکین صاحب دهها روستا محدود می شود و دوره یکهتازی سر لومپن های شاه پرست مانند" حاج ابوالقاسم جوان "ها و " شهباز "های مرتجع و مزدور می رود که سرآید.
در طبقات و لایههای تحتانی شهر نیز، دگرگونیهای مهم مشهود است. بخشی از جوانان بیکار و کارگران واحدهای تولیدی سنتی به مراکز صنعتی جدید جذب می شوند. قشری از کارگران شکل می گیرند که تحصیلکرده و کمابیش دارای تخصص هستند. پدیده کارگر – روشنفکر آهسته آهسته رُخ می نماید. نیروی جوان وسیعی از شهرها و روستاهای آذربایجان به تبریز مهاجرت می کنند و از کوچ تبریزیها به تهران در مقایسه با دهههای بیست و سی اندکی کاسته می شود. صنعت قالیبافی تبریز که در اوایل دهه چهل حدود چهل هزار نفر شاغل دارد، قسماً به شهرهای اطراف مانند خوی و مرند انتقال می یابد. تبریز که دومین شهر دانشگاهی کشور است، از نیمه دهه چهل به بعد بنحو محسوسی به شهر دانشجویی و تاثیر پذیر از فرهنگ دانشگاهی تبدیل می شود. این پدیده از یکسو ناشی از گسترش کمّی دانشکدهها و بازگشایی دانشکدههای جدید است
و از سوی دیگر بویژه متأثر از اعتصاب پردامنه و بزرگ این دانشگاه در طول
نیمه اول سال ١٣٤٦. دانشسراها نیز از نیمه دوم دهه سی و به ویژه در طول
دهه چهل، از مراکز فعال تولید آموزگار برای روستاها هستند و همین
آموزگاران به فعالترین عامل ارتباط فرهنگی و سیاسی شهر و روستا بدل می
شوند. انحصار رابطه شهر و روستا به دست ارباب – ژاندارم – پیلهور در هم
می شکند و آموزگاران و سپاهیان دانش و بعدها بهداشت و ترویج و غیره نقش
مهمی را در این ارتباطگیری ایفاء می کنند.
بدینسان نوجوانان و جوانان روشنفکر دهه چهل تبریز که از یکسو به مثابه وارث دهه رخوت اجتماعی و شکستهای سیاسی سی پا به حیات گذاشته و رشد کردهاند و از سوی دیگر خود به دانههای غلطان رودخانه تحولی بدل شدهاند که بر مسیل دهه چهل جریان دارد، گام در میدان سیاست می گذارند. خاستگاه اجتماعی اینها متفاوت است: زحمتکشان و لایههای پائینی جامعه، کسبه سنتی رو به سقوط، کارمندان، و بعضاً اقشار صاحب مکنت.
سراغ اینها را می توان در میان دانشجویان، آموزگاران، کارمندان جوان، کارگران صنعتی، بیکاران و حتی بعضاً در صفوف نظامیان یافت. محل تجمع و دیدارهای آنان نیز، عبارتند از: دانشگاه و کوی دانشگاه، چند کتابفروشی " سیاسی " شهر، قهوهخانههای پاتوق روشنفکران، چند میکده مختص هنرمندان و سیاسیون، و بالاخره کوهپایههای " عینالی " و " زینالی " تبریز، ارتفاعات " مشو " و بعدها قلههای سهند و سبلان.
اکثر قاطع این جوانان، اولین آموزشهای سیاسی خود را مستقیم و غیرمستقیم از چپ نسل پیشین، تودهایها و فرقهایها گرفته بودند. اما در همانحال بخش اعظم و تعیینکننده آنان، بسیار زود از موضع رادیکالیسم و تشنه پراتیک، منقد و مخالف حزب توده ایران شدند. بیرحمی رژیم در قبال سیاسیون و به ویژه چپ آذربایجان، عامل مهمی در سوق جوانان به مقابلهجویی تند با رژیم بود. در سال ١٣٣٨ بود که گروهی از ادامهدهندگان فعالیت فرقه دموکرات آذربایجان دستگیر شدند و در حالیکه فعالیت آنها صرفاً جنبه سیاسی داشت و به لحاظ دامنه تشکیلاتی چندان هم گسترده نبود، بلافاصله در دادگاه نظامی تبریز محاکمه و احکام اعدام و حبسهای سنگین دریافت کردند. زهتاب، فروغی و سه تن دیگر، در تبریز تیرباران شدند. این خاطره تلخ، تا مدتها بر فضای سیاسی شهر سنگینی داشت. ترس بیمارگونه شاه از مخالفان خود در آذربایجان و کینه بیحد آن نسبت به چپها در این بخش از کشور، تا بدانجا بود که حتی پس از گذشت سالها، در نیمه دهه چهل، تیمسار صفاری استاندار آذربایجان شرقی در دیداری که با ما دانشجویان داشت، این سیاست را چنین بر زبان آورد:" شما جوانان باید بدانید که از نظر دستگاه، تبریز و آذربایجان با همه جای کشور تفاوت دارد. حتی زمزمه مخالفت هم در اینجا قابل تحمل نیست."!
البته قصد آن نیست که این خودویژگی سیاسی آذربایجان و تبریز را عامل عمده سوق جوانان دهه چهل این دیار به مبارزه قهرآمیز بدانیم،نه! در اینجا هم عوامل اصلی همانها هستند که بر کل چپ جوان ایران و جهان آن روزگار می گذرد. اما آن خودویژگی را هم می باید به جای خود و چونان عامل مشدّده درک کرد.
اگر بزرگترین نقطه ضعف روشنفکران چپ آذربایجان در آن سالها را – همانند دیگر همکیشان و همنسلان خود در سراسر کشور – می باید در نازلبودن سطح دانش تئوریک آنان توضیح داد، اما بزرگترین نقطه قوت آنان پیوند نزدیک آنها با توده مردم محل و به اعتبار دیگر تاثیر پذیری آنان از جریان جوشان زندگی بود. همین ویژگی، بعدها در زمان تشکیل سازمان چریکهای فدایی خلق که با اعدام گروه بزرگی از رفقای ما همراه بود، خود را نشان داد؛ بطوری که در ترکیب تبریزیهای دستگیر و اعدامشده، تعداد کارمند، کارگر صنعتی، قالیباف، شاگرد لبنیاتی، آموزگار، کتابفروش، همافر و نظامی از تعداد دانشجو کمتر نبود، چیزی که مشابه آنرا در دیگر مولفه های تشکیل دهنده همین جنبش نمی توان دید. این ویژگی، بعدها یعنی پس از انقلاب بهمن، خود را در ترکیب تودهای و کارگری تشکیلات آذربایجان این سازمان بنحو چشمگیری نمایاند.
چپ تبریز در دهه چهل، البته در عین اینکه تماماً در هم تنیده بود و همه محافل آن به گونهای با یکدیگر ارتباط داشتند، اما به دو گروه عمده قابل تقسیم و تفکیک بود. گروه تبریزیها و آذربایجانیها که عمدتاً در خارج از دانشگاه بودند ولی در دانشگاه هم حضور و پایگاه جدی داشتند؛ و گروه دانشجویان اعم از بومیان و غیرآذربایجانیها که آنها نیز بنوبه خود در خارج از دانشگاه، از ارتباطات متعدد سود می بردند.
طیف نخست، آموزش سیاسی خود را با شنیدن خاطرات تودهایها و فرقهایها آغاز می کنند و در فقدان آموزگاران سیاسی، دست به مطالعه غیرسیستماتیک می زنند و هرچه را که در آن حرف و سخنی نو و متفاوت یا متعارض با قدرت حاکم باشد، با ولع می خوانند.(1) بعدها، افراد این طیف هم از طریق تودهایهای قدیم بومی و هم در ارتباط با محافل فعال سیاسی تهران و خارج از کشور به کتب و منابع کلاسیک مارکسیستی دسترسی پیدا میکنند و این نوع کتابها و جزوات را دست به دست می گردانند. وسیعترین بحثها در کوهپایهها صورت می گیرد و بتدریج یارگیریهای سیاسی با سمتگیریهای معین شکل می گیرد.
هسته اصلی این گروه در نیمه دوم چهل، صمد بهرنگی – علیرضا نابدل – بهروز دهقانی هستند که به لحاظ تجهیز به اندیشه چپ در مقایسه با دیگر دوستانشان ذهن سازمانیافتهتری دارند و در عین حال در زمینه ترویج مسئله ملی در آذربایجان و کار فرهنگی در زمینه زبان آذربایجانی، گامهای بس بزرگتر از بقیه برداشتهاند و به همین دو دلیل هم، در شبکه وسیعی از محافل و منفردان آن زمان تبریز و آذربایجان از ارج و قرب بیشتری برخوردارند. سرنوشت بعدی این سه و به تبع از آنها دیگر همراهان و شاگردان آنان، با رشته روندهایی گره می خورد که سرمنشاء آن، از یکسو آشنایی صمد بهرنگی با امیرپرویز پویان و از سوی دیگر مناسبات سیاسی نابدل دانشجوی حقوق دانشگاه تهران با محافل سیاسی چپ تهران و کردستان بود (آشنایی علیرضا و اسماعیل شریفزاده با نام مستعار ملا شریف و یکی از سه رهبر اصلی شاخه انقلابی حزب دموکرات کردستان ایران در نیمه دهه چهل که در درگیری با ژاندارم ها به قتل رسید به سالهای اول همین دهه بر میگردد که هر دو دانشجوی دانشکده حقوق تهران بودند) .
تا اواخر سال ٤٦، وزن فعالیتها ی ادبی – روشنگرانه سیاسی ارزشمندی که به همت این جریان فکری – سیاسی با همکاری و همیاری هنرمندان و محققین آذربایجانی چون رئیسنیا، ناهید، فرنود، صدیق، فرزانه، " ساحر "، " سهند "، قراچورلو و ... پیش می رفت، بمراتب در مقایسه با فعالیتهای تدارکاتی – تشکیلاتی بعدی بالاتر بود. در آن سالها، نشریاتی چون آدینه و عصر آدینه در یک دوره زمانی کوتاه انتشار یافت که محتوی و کیفیت با ارزشی داشت. این نشریات ضمن آنکه در رابطه با مسائل مربوط به زبان آذربایجانی و فرهنگ و فولکلور آذربایجانی، از روزنامهها و نشریات ادبی آذربایجانی شوروی و به ویژه " اینجه صنعت " تغذیه می شد، اما به لحاظ مطالب اجتماعی کاملاً خصلت ایرانی داشت و خلاقیتهای روشنفکران دارای سمتگیری چپ و عدالتخواهانه و مترقی بومی را بازتاب می داد.
در کنار این نوع کارهای مطبوعاتی، نشر مقالات تاریخی، تحریر داستان برای کودکان و جُنگهای شعر آذربایجانی و آثار تحقیقاتی در زمینه فرهنگی و آموزشی توسط این جریان فکری – سیاسی جریان داشت. ساواک تبریز البته نسبت به این فعالیت بشدت حساس بود و تا می توانست جلوی این فعالیتها را می گرفت که از جمله به جد کوشید با تعطیل " آدینه " و " عصر آدینه " این روند را متوقف کند. اما دلیل اصلی توقف بعدی این روند را در سمتگیری سیاسی – تشکیلاتی بخش اصلی خود این جریان فکری – سیاسی باید جستجو کرد. از فحوای آخرین نامههای رد و بدل شده میان صمد و بهروز دهقانی که این دومی در آن دوره برای مدتی به آمریکا رفته بود، می شود رد پای تصمیمهای جدید را یافت.در پی ضایعه بزرگ غرقشدن صمد در آبهای ارس، تجزیه این جریان فکری – سیاسی و سمتگیری بخش انقلابی آن به پراتیسیسم مبارزه مسلحانه سرعت می گیرد. البته، این تحول را اساساً نه در آبهای خروشان ارس که باید در قلب جوشان صمد و یارانش دید! این خود صمد بود که در واپسین سال زندگیاش، " ماهی سیاه کوچولو " و " بیست و چهار ساعت خواب و بیداری " را نوشت که در واقع پلاتفرم هنری آن پروژه سیاسی است که با نوشتههای " رد تئوری بقا " پویان و " مبارزه مسلحانه، هم استراتژی و هم تاکتیک " احمدزاده موفق به تسخیر چپ جوان همه کشور می شود.
از دل تجزیه جریان فکری – سیاسی تبریز و آذربایجان سه گرایش نسبتاً متمایز از هم و بعدها کاملاً مصرح از هم بیرون می زند. گرایش اول، گرایش چپ انقلابی که موضوع این پیشدرآمد و نیز سرنوشت یاران و خود نویسنده این " خاطرات " است؛ گرایش دوم، گرایش آذربایجانپرستی با بوی تند ناسیونالیستی که کسانی چون صدیق آنرا به ارث بردند؛ و گرایش سوم، گرایش کار طولانی فکری – فرهنگی و تحقیقات تاریخی که از سوی محققانی چون رئیسنیا، فرنود و ناهید و غیره پیگیری شد و همچنان می شود.
گرایش اول از این جریان، طی سالهای ٤٨ و ٤٩ به تمامی درگیر تدارک فعالیت انقلابی و مسلحانه می شود. در جریان کوهنوردیها و محافل جمعی، امر گزینشها از سوی رهبران اصلی صورت می گیرد و روند تفکیک ها بین افرادی که برای تندادن به مبارزه انقلابی آماده هستند با کسانی که اهل کارهای " سخت " تشخیص داده نمی شوند، به اجرا گذاشته می شود. روابط محفلی پیشین به مناسبات گروهی مخفی با دیسپلین سیاسی – نظامی گذر می کند. نوبت خودسازی افراد انقلابی و آمادهشدن برای پراتیک رادیکال فرا می رسد.
زین پس کارهای فکری – فرهنگی توسط نخبگان این گرایش بالکل متوقف شده و حداکثر در کتابی به نوشته نابدل تحت عنوان " مسئله ملی در آذربایجان " محدود می گردد که آنهم در خدمت تجهیز حرکت انقلابی آینده به موضع روشن در این زمینه است. حتی کارهای تئوریک در خدمت سیاست انقلابی هم، توقف می یابد آنگاه که تیم عملیاتی به رهبری مناف فلکی در زمستان سال ١٣٤٩ به کلانتری ٩ تبریز حمله می کند . آتش مبارزه مسلحانه، تداوم تلاش های فکری – فرهنگی و تفکر سیاسی را در لهیب شعلههای خود قرار می دهد.
دهه پنجاه آغاز شده است که حکایتی است آشناتر از داستانهای دهه چهل. مشخصه نیمه نخست دهه پنجاه، عموما حاکمیت عمل انقلابی است و نیز واکنش ضدانقلاب در برابر آن؛ رادیکالیسمی تازنده که برای فرارسیدن انقلاب بیتابی می کند و گروهگروه قربانی می دهد تا بلکه کوره گدازان انقلاب تنوره کشد و راه انقلاب هموار گردد. سالهایی که مضمون آن، تلاش برای آن بود که چه نباشد، نه کوشش برای آنکه چه شود. و دریغ از آنهمه ایثار و فداکاری که به اقتضای نوع و شیوه مبارزهای که انتخاب شده بود، از خردورزی پیوسته و دانش اندوزی و اتکاء به آن دور افتاد و دور ماند.
اما دهه چهل، اگرچه زاینده دوره بعدی از بطن خویش است و در نتیجه هم مسبب و هم شریک تاوان گزینه بسیار سنگینی که گروهی از با استعداد ترین جوانان میهن ما در دهه قبل از بهمن ١٣٥٧ برگزیدند ، اما دههای بود که بر آن کنکاشهای ذهنی، اندیشهورزیهای جستجوگرانه، خلاقیتهای فرهنگی و هنری سیطره داشت. کوشندگان این نسل برای نیل به آرزوهای انسانی و عدالتخواهانه، با هر حد از ابهام و ایهام هم که باشد، به جستجوی مشی و سیاستهای راهبردی و کاربردی برآمدند. در نظرگاه آنان، راه در خدمت هدف بود و نه آنگونه که بعدها صورت وقوع یافت و متأسفانه، به تمام هدف بدل گردید و طنز تلخ تاریخ اینکه، آغازگران آن خود در همین دام گرفتار آمدند و قربانیان نخستین آن شدند.
حمزه فراهتی در متن این حوادث زیست، جوانی خود را با آنها در آمیخت و همانی را بیاموخت که در دهه چهل، پیش چشمان کنجکاو او و در کنار احساسهای گرم انسانیاش جریان داشت. از میان مردان اصلی و سمتدهنده روندهای آن سالها، صمد بهرنگی بود که حمزه در زمانی بسیار کوتاه با او اخت شده و مدت کمی هم با او زیست، اما بیش از هرکس دیگر از مرگ جانگداز او درد کشید و به خاطر این مرگ ،بس ناجوانمردانه از سوی معدودی ملامت شنید که البته در جای دیگر از سخنم به این نکته بازخواهم گشت. فعلاً ولی تنها روی این نکته قصد مکث دارم که " خاطرات " یک فعال سیاسی را با چه معیارهایی باید ارزشگذاری کرد.
اگر روندهای سیاسی را مجموعه انسانها بر متن مناسبات اجتماعی و فرهنگی معین و بر بنیاد قانونمندیهای اقتصادی و روابط اجتماعی ناشی از آنها شکل میدهند، پس نگاه هیچ فردی از این انسانها هم نمی تواند بازآفریننده و ترسیمکننده همه ریز و درشتهای این روندها و همه پیچ و خمهای آن باشد. نگاه آنکس که بر ارتفاعات جنگل قرار دارد و مشرف به کلیت جنگل است، نمی تواند با نگاه آنکه از میان جنگل و در لابلای درختان راه می رود، یکی باشد. اولی، کلیترین نمودهای جنگل و عمومیترین جنب و جوش جنگل را می تواند به ترسیم بکشد و دومی از عناصر منفرد اما سرشار از حیات مشخص و موجودیت معین تصویر بدست می دهد. اما در این میان، کسانی هم هستند که هرازگاهی ولو از روی تصادف و یا کنجکاوی، سری به بالای تپه می زنند و آنگاه دوباره در میان جنگل فرو می روند. این چنین افرادی هرگاه بخواهند به تصویر جنگل بنشینند، گاه پرکشان از آسمان انبوهه درختان و از موضع جنگلبانی به سخن بر می خیزند و گاه مسحور از عطر یک گیاه و یا خشمگین و پر نفرت از یک خار، به روایت در می آیند.
حمزه، از این نوع اخیر است و " خاطرات " او نیز، تماماً در چنبره نگاهی از ایندست. آنها که او را از نزدیک و طی سالیان دراز می شناسند، می دانند که او در طول چهار دهه گذشته هیچگاه در مقام و موضع رهبری جنبش قرار نگرفت ولی همواره هم در کنار کسانی قرار داشت که در چنان موضعی بودهاند. فروتنی او، هرگز به او میدان نمی داد تا حتی در خور هوش و دانش خود احراز موقعیت کند. از همان ابتدا، گرایش نیرومندی در شخصیت وی عمل می کرد که او را در حاشیه نگهدارد. اشتباه نشود که گویا او عافیتخواه است و کنارهجو، برعکس او ماجراها را همیشه خوش داشت و برای ورود به گود، هماره سری برای دردکردن.
حمزه، انسان عاقلی است؛ اما این قلب و احساس بوده که هدایتگر عمده او بوده است. انتخابهای وی، به نحو افراطی از احساس و شم او تأثیر پذیر بوده اند و او هیچگاه نمی خواسته و نخواسته که حسابگری سیاسی بیاموزد و آنرا پیشه کند.خاطره نویسی او نیز از همین اصل تبعیت می کندو چنین است که کتاب او ،مظهر رعایت اصل انصاف می شود.
بسیاری از خاطره نویسان سیاسی ، به این دلیل ساده به خاطره نویسی روی می آورند که از طریق باز گوئی خاطراتشان در میدان سیاست حضور یابند.اما خاطرات حمزه از این نوع نیست! او در پی انتخاب بازنشستگی پیش رس سیاسی،در خود فرو می رود و با خود به سخن می نشیند. انگیزه بسیار ژرف نهفته در من تاریخا شکل گرفته او و نیاز نیرومند به واگوئی در جانش ، وی را وامی دارد تا سخن با خود را روی کاغذ آورد و بدینترتیب است که حرف "او" خطاب به همگان آفریده شود. در واقع ،آنچه را که او در پشت تاکسی در ایستگاههای منتظر مسافر روی کاغذ آورده است، اساسا می باید درد دل وی با خویشتن خویش تلقی کرد. حتی تا آنجا که من میدانم برای حمزه در ابتدا قصد انتشاری در کار نبوده است و حتی ماه ها پس از اتمام اولیه دستنوشته ها، هیچکس و حتی نزدیکترین یاران قدیمی اش از آنچه او آفریده بود خبر نداشتند.تنها پس از مدتی بود که وی در فضای پر التهاب از دوستی های دیرینه که خود آنرا میراث ارزشمند و ماندگار دیروز خود می داند، زبان به اعتراف گشود و هم از اینطریق بود که چند نفری از "ماجرا جویی" آخر حمزه با خبر شدند!من نیز اتفاقا در زمره این چند تن بودم و باز اتفاقا همین چند نفر ها بودند که با توصیه های مکرر و اصرار های فراوان او را تشویق به انتشار آن کردند.
به باور من همین دو نکته که در بالا توضیح آن رفت، دو جهت یاب اصلی در تعیین ارزش "خاطرات" حمزه است.خاطراتی که، خواننده را به اعماق جامعه آن روز ایران و تبریز می برد، با روندهای عمومی آنزمان مرتبط می کند، و با تلخ و شیرینهای ریز و پراکنده در مسیر طی شده چپگرایان و انقلابیون زنده و مرده دهههای چهل و پنجاه و قسما دهه شصت کشور ما و بویژه بخشی از آن – آذربایجان و تبریز – آشنا می سازد. خاطراتی که، از ملاحظهگری سیاسی رنج نمی برد. اشتباه نشود که گویا نویسنده به پوچی رسیده و یا ذهن متوقفشدهای پیدا کرده است. خیر! او در طول کتاب، پیوسته نتایج و جمعبستی را که از چهار دهه حیات خویش دارد، بازتاب می دهد و مدام هم آنرا در اشکال مختلف تکرار می کند.او در این خاطرات هم به سیاست می پردازد و هم اینکه جانبدار می ماند که البته می توان با این یا آن نتیجهگیری او موافق یا مخالف بود و من خود نیز با بخشی از استنتاجهای وی همراه نیستم. آری! نمی توان در انگشتگذاشتن بر بیمنظور بودن نویسنده در نوشتن خاطرات و دادن خصلتنمایی " درد دل با خود " به آن، تا بدانجا پیش رفت که تصوّر کرد گویا حمزه دارای نظر و موضع سیاسی معین نیست.
به گمان من، " خاطرات " حمزه به جهات متعدد، یکی از اسناد ماندگار در تاریخ سیاسی چپ ایران و یک روایت خود ویژه از نوجوانی و جوانی چپهای آذربایجان در دهههای چهل و پنجاه است.اما در عین حال، تابلوهایی که او در پرتو احساسهای هنرمندانهاش و ملهم از انساندوستی و مردمخواهی عمیقی که همه کارآکتر او را در بر دارد، به تصویر کشیده و در آنها خلاقانه زندگی را به نمایش گذاشته است، از عهده یک خاطرات سیاسی نویس صرف بر نمی آید. باید هنردوست و هنرمند بود و شرط صداقت در تماس با هستی را رعایت کرد و چنین ملودی درامها را بنواخت و در چند جمله، تابلوهایی را در معرض دید گذاشت که بیننده میان گریه و خنده در ماند.
من خود، آن بخش از "خاطرات" را که در آن حمزه دردمند روزهای تنهائی پس از فاجعه مرگ صمد با از دست دادن غیر منتظره اسبش "سپیدار" - تنها مونس آن روزهای تلخ و غمبارش – در اندوهی عمیق با سگ مهربانش به درددل می نشیند و خموشانه و سنگین بر مرگ نابهنگام و بس تلخ انسانی فرهمند چون صمد و سپیدار آنسان نجیب می گرید تا شاید که سبک شود، بارها خواندم و از احساس درد جانکاه او گریستم. من همچنین صدای آن سیلی محکمی را که او در شبانگاه مستی و در کرانه رودخانه تیبر در رُم بر گوش سعید سلطانپور می نوازد، تا مدتها در گوش خود داشته ام. این سیلی که حمزه مهربان بر گوش یکی از نزدیکترین و مهربانترین یارانش می زند، فشرده اندوه و خشمی نارواست که دهسال تمام، به تشبیه جاودانه صادق هدایت، چون موریانه از درون او را خورده بود. این سیلی، انفجار دهسال سکوت دردمندانه وی بود.
حمزه، آدم دردکشیدهای است؛ اما بیگمان یکی از بزرگترین دردهای زندگی سراسر درد او، حادثه دلخراش غرقشدن صمد در آبهای ارس بود. او خود را مسئول این مرگ می شناخت و هنوز هم می داند. این مسئولیت که، چرا به خود اجازه نداد تا با صمد که آموزگاری روشنگر و روشنفکر بود اما در عرصه شنا شاگرد ناشیای بیش نبود، آموزگارانه و پیشگیرانه رفتار کند و به ماجراجویی جوانانه صمد تن در ندهد. درد بزرگتر اما آنجا بود که او از سوی برخی بدگمانها و از همه بدتر چند شیاد سیاسی، به غرقکردن صمد در ارس متهم شد. و بزرگترین درد آنکه، او به دلیل تعلقاش به فضای آکنده از نفرت و خشم نسبت به شاه و ساواک، دو دهه تمام خود به انتخاب خود، خویش را مجبور کرد تا به جو کاذب معتقد به قتل صمد توسط رژیم تمکین نماید و در اصلاح آن نکوشد. او تنها زمانی زبان به سخن گشود و حتی در جبران سکوت تحمیلی بر خود در این زبانگشایی برحق مقداری نیز افراط کرد، که دیگرانی در ایران و خارج از ایران به نقد شهیدسازی برخاستند.
اما پرسش پاسخ داده نشده ای که همچنان بر جای خود باقی است و حمزه باز هم در کتاب خود به آن نمی پردازد اینست که نقش خود وی در عدم اعلام رسمی و وسیع این نکته که صمد مغروق بود و نه مقتول، در همان زمان واقعه و نیز سالهای بعد از آن چیست؟ واقعیت اینست که اگر حمزه در همان تابستان سال چهل و هفت در حلقه وسیع دوستان خود و صمد اعلام می کرد که این حلقه مورد اعتماد جامعه روشنفکری آنزمان دست به کار شود و به او در طرح رسمی و علنی علت مرگ صمد کمک کند بی تردید با همکاری آنان مواجه میشد. اگر حمزه در اوایل دهه پنجاه که به اتهام وابستگی به جنبش فدائی در زندان قصر دوره محکومیت خود را می گذراند اقدام به کار توضیحی وسیع در این مورد می کرد بی تردید با همیاری بسیاری از یاران فدائی خود روبرو می شد که بارها در دفاع از شرافت حمزه پایبندی خود به حقیقت را اثبات کرده بودند. حمزه آنگاه هم که در ما ههای پیش از قیام بهمن ماه به همراه شادروان سعید سلطانپور در عمل به سخنگویان فدائیان خلق در خارج از کشور بدل شده بودند بهترین و نافذ ترین فرصت ها را در اختیار داشت تا حقیقت مرگ صمد را به آگاهی بیشتر مردم برساند. و پس از انقلاب، حمزه که به عنوان یکی از کادرهای معتبر سازمان ما در صفوف آن انجام وظیفه می کرد به سهولت می توانست از مسئولین سازمان بخواهد که در نشریه کار مثلا به مناسبت سالروز مرگ جانگداز صمد یک مصاحبه ای با او به عمل آید و یا که خود نشریه راسا با اقدام به نشر مقاله ای در موضوع مربوطه ، یکبار برای همیشه بر هر گونه تردید و ابهام پیرامون مرگ صمد نقطه پایان بگذارد. حمزه اما از هیچیک از این فرصت ها و امکانات استفاده نکرد و به نظر من مسئولیت اصلی این فرصت سوزی نیز با خود او است چرا که این موضوع بیش از همه به او و حیثیت او مربوط می شد. حمزه البته حق این گلایه را از مسئولین سازمان و به ویژه آن دسته از یاران خود دارد که چرا مرگ طبیعی صمد را آن اندازه بدیهی تلقی می کردند که متوجه خود خوری های وی در این موضوع نشدند و نتوانستند مبتکر اقدام ضرور در این زمینه شوند،اما به یک شرط: مشروط بر اینکه سهم اصلی خود را در این تاخیر بیست و پنج ساله( تا آنگاه که در سال 1372 نشریه آدینه مبتکر باز گوئی حقیقت ماجرای مرگ صمد و البته بر بستر آن طرح اتهام های کیلوئی و خشن علیه جنبش روشنفکری دهه های چهل و پنجاه شد که بلافاصله هم مورد بهره برداری رذیلانه و انتقام جویانه محافل سلطنت طلب قرار گرفت.) بر عهده گیرد! اگر این فرصت ها به تقصیر عمده خود حمزه و همچنین به گناه عدم توجه لازم از سوی همه ما به این موضوع سوزانده نمی شد مسلما حمزه امروز نیاز به اختصاص حجم وسیعی از کتاب "خاطرات" خود به این موضوع را احساس نمی نمود و نا خواسته مجبور نمی شد تا در کتاب خود به خاطر ارایه یک تصویر زمینی از صمد اسطوره شده ،شخصیت والای صمد بهرنگی را تحت الشعاع نحوه مرگ او قرار دهد.صمد بهرنگی ایی که، حمزه نیز مانند همه ما عمیقا باور دارد نقش تاریخی بزرگی دستکم در تشویق بسیاری از جوانان انساندوست و آرمانخواه به فروزان داشتن مشعل دانش و آموزش در روستاهای کشور ایفاء کرد و دیگر تلاش های فرهنگی ماندگاری که از خود به یادگار گذاشت.
در پایان می خواهم بگویم که کاملا قابل فهم می نماید که حمزه در ترسیم خط سیر زندگی و حیات سیاسی خود بارها به موضوع مرگ صمد بهرنگی برگردد و برای آخرین بار بکوشد که هرگونه آثار اتهام نابحق و ناجوانمردانهای را که بر او وارد آمد بزداید و راه را ولو بر اندک کسانی که همچنان میخواهند در پشت این اتهام دروغین بیایستند و از ثمر کثیف آن ارتزاق کنند، بر بندد. حمزه به وظیفه خود عمل میکند، اگرچه مطمئن است که وجدانهای بیدار حتی در آن سالها که شعار بیشتر میداندار بود تا امروز که شعور نقشآفرین اصلی در حرکت اجتماعی و سیاسی نیروی جوان ایرانی است، هرگز در شرافت سیاسی حمزه ذرهای هم تردید نکردهاند.
"خاطرات" حمزه هرچه در سالهای دورتر سیر میکند، اهمیت تاریخی بیشتری می یابد که برای شخص من بسیار پر جذبه و آموزنده است؛ ولی در آنجا که به وقایع سیاسی سالهای پس از انقلاب می پردازد، ناگزیر و ناخواسته به سیاست نزدیکتر می شود تا تاریخ، و من خود نه با پارهای از برداشتها وی از این سالها موافق هستم و نه گذر سریع او از بخشی از دوره های پر راز و رمز را درست می دانم . اما از آنجا که من هنوز خود را در مرحله خاطرهسازی می بینم تا خاطرهنویسی، و از آنجا که موضوع سخن من در اینجا روی نقد سیاسی نیست لذا از این موارد در می گذرم و باز بر اهمیت و ارزش تاریخی این "خاطرات" تأکید می ورزم و برای دوست دیرینهام – حمزه فراهتی – در ادامه این ارزشآفرینی و تکمیل و تدقیق بعدی آن، کامیابیهای بازهم بیشتر آرزومندم.
هلند – بیست و یکم اردیبهشت ماه ١٣٧٩
----------------------------
1- این امر بعدها در شعری بنام " درخت سنجد " از نابدل، بازتاب یافت که در آن به خودرو بودن و کج و معوج بودن این مرحله رشد اشاره شده بود.