آذربایجان

 

 
  آنا صحیفه ►►► سیاست اجتماعی بین الملل تاریخ ادبیات و هنر  
 

محرم ایماز

تبریز در روزهای 20 و 21 آذر 1325

محرم ایماز به آن نسل از آزادیخواهان آذربایجان تعلق دارد که در سالهای نوجوانی دولت دموکراتیک آذربایجان را تجربه کرده و در سراسر عمر پشتیبان آرمانهای انسانی آن بوده اند. او که همچون بسیاری از دهقانان و دهقانزادگان منطقه سراب، شخصا در مبارزه علیه ستمگری اربابان، ژاندارمها و ... شرکت داشت، شاهد دوران هزیمت و فروپاشی نهضت نیز بود. آنچه می خوانید گوشه هایی از یاد مانده های این آزادیخواه کهنسال از رویدادهای تبریز در روزهای 20 و 21 آذر سال 1325 است. روزهایی که مزدوران نظام شاهنشاهی، جیره خواران مالکین، وطنفروشان ، اوباشان و ... حکم جهاد دینفروشان در دست، جاوید شاه گویان به کشتار آزادیخواهان پرداختند و ارتش تا دندان مسلح شاهنشاه به چنان جنایاتی دست یازید که بنوشته شاهدان خارجی ، گویی سرزمین بیگانه ای را فتح کرده است.

«آذربایجان»

چندی است در فرودگاه تبریز هستم. فرودگاه در آن سوی رودخانه آجی چای ـ تلخ رود ـ و نه چندان دور از آن قرار دارد. جاده شوسه تبریز ـ اهر از سمت راست و جاده تبریز ـ مرند، جلفا و ارومیه از سمت چپ فرودگاه می گذرند. هر دو جاده خاکی اند. چون در سرتاسر آذربایجان، هنوز از جاده های آسفالته نشانی نیست. بیشتر کوچه ها و خیابان های شهر تبریز نیز خاکی و یا سنگ فرش اند. اما از هنگامی که فرقه دموکرات آذربایجان قدرت را در دست گرفته است، در بیشتر خیابان های اصلی شهر، لوله های بلند و سیاهی به چشم می خورند که توده انبوهی از دود سیاه را به فضا پخش می کنند. این لوله ها به اجاق های بزرگی وصل اند که شب و روز روشن هستند و قیر آب می کنند. تا با شن و ماسه درهم آمیخته، خیابان ها را آسفالت نمایند.

سمت شمالی فرودگاه، در دامنه ی کوهی تپه مانند، روستایی دیده می شود که ده دوازده خانوار بیشتر نیست و گهگاهی گاو و گوسفندان روستا، برای یافتن سبزه و علوفه خوراکی، به حریم فرودگاه نیز تجاوز می کنند. میان رودخانه، فرودگاه و جاده اهر ـ تبریز چند مزرعه است که اکثراً حاصل خوبی ندارند. آب این مزارع از همین رودخانه تأمین می شود. همان گونه که از نامش پیداست، آب رودخانه بیش از حد شور است. کشاورزان نخست آب را به زمین بایری هدایت می کنند و آب چند روزی در آن جا می ماند، تا شوری و نمک آن درست و حسابی ته نشین بشود. سپس مزرعه را با همین آب، آبیاری می کنند. با وجود این، این مزارع محصول خوبی ندارند، چندان هم سودآور نیستند.

فرودگاه تقریباً خالی است. هفته ای یک بار هم شده، هواپیمایی در باند آن نمی نشیند. آشیانه ها نیز خالی اند. تنها در یکی از آشیانه ها، هواپیمای کوچکی ماه هاست بست نشسته است و تا هنگامی که ما در فرودگاه بودیم، این هواپیما از آشیانه بیرون آورده نشد. شاید هم خراب و قادر به پرواز نبود که مدت های مدید در آشیانه اتراق کرده بود. البته تا چند ماه پیش، هواپیمای کوچک دیگری در آشیانه ی بغل دستی لانه کرده بود. این هواپیما توسط خلبانی به نام جودی که از تهران فرار و به حکومت خود مختار آذربایجان پیوسته بود، تعمیر و آماده پرواز می گردد. خلبان جودی برای آزمایش زحماتی که کشیده بود، با یکی از دوستان خویش که بازیگر تئاتر بود، سوار هواپیما می شوند و در آسمان تبریز به پرواز در می آیند. هواپیما بالای تبریز یک دور کامل نزده، در منطقه مغازه های سنگی ـ داش ماغازالار ـ سقوط و خلبان جودی با دوست هنرمندش کشته می شوند. اینک این هواپیمای کوچک در فرودگاه به این بزرگی تک و تنها در آشیانه ی خویش بست نشسته است. کسی هم به سراغش نرفته تا بپرسد که چشه و چرا به پرواز در نمی آید.

خلبان جودی با همکار خود ستوان خلبان مرتضی زربخت، هر کدام با یک فروند هواپیمای ارتشی به آذربایجان آمده بودند. اکنون آن دو هواپیما نیز در فرودگاه پیدا نیستند. کجا برده شده و چه بلایی سرشان آورده شده، چه کسی می داند؟ تنها هواپیمای بزرگی که در فرودگاه تبریز بر زمین فرود آمد و ما شاهد آن بودیم، هواپیمایی بود که قاضی محمد، میر جعفر پیشه وری و یاران اورا برای مذاکره با دار و دسته قوام السلطنه به تهران برده و و برگردانده بود. البته پیش از آنکه ارتش سرخ ایران را ترک کند، این فرودگاه برای خود برو و بیایی داشت. ده ها فروند هواپیمای نظامی و یا غیر نظامی هر روز در آن نشست و برخاست داشته اند.

بیستم آذر ماه هزار و سیصد و بیست و پنج ، اگر چه در تبریز هنوز برف نباریده است، اما هوا به شدت سرد، به ویژه شب ها تقریباً یخ بندان است. کسانی که مدتی در تبریز زندگی کرده اند، حتماً سوز سرمای آن مناطق به تنشان خورده است و خوب می دانند چه مزه ای دارد.

دور و بر ساعت یک پعد از ظهر است. فرمان می رسد که باید بیدرنگ خودمان را به تبریز برسانیم. چون در شهر حالت فوق العاده اعلام شده است. قرار است نظم و انتظامات شهر را ما به عهده بگیریم. شایعات زیادی بر سر زبان هاست. قشون شاهنشاهی پل دختر را که فدائیان منفجر کرده بودند، تعمیر و از روی رودخانه « قزل اوزن » عبور کرده است. آن ها حتا از شهر میانه گذشته و بسوی تبریز در حال پیش روی هستند. فدائیان سنگرهای خودرا در قافلان کوه رها کرده و دست از مقابله با دشمن برداشته اند.

ساعت شش بعد از ظهر است. تازه به مرکز شهر رسیده ایم. هوا نیمه تاریک و فضای شهر غیر عادی، تیره و اندوه زاست. خیابان ها خلوت اند و جنبنده ای به چشم نمی خورد. شهری که شب و روز نداشت، همیشه در تلاطم، شلوغ، پر سر و صدا و ازدهام بود، اینک سایه ای از آرامش، سکون و بی سر و صدایی، سراسر آن را فرا گرفته است. گویی آرامش قبل از طوفان است. طوفانی که همه چیز را خواهد روفت و هر آن چه هست با خود خواهد برد. جز مرگ، چپاول و ویرانی هیچ چیز بر جای نخواهد گذاشت.

در برابر ساختمان شهربانی تبریز توقف می کنیم. منتظریم تا اختیار انتظام شهر تبریز را به ما تحویل بدهند. اما کسی سراغ ما را نمی گیرد. می شود گفت: شهربانی خالی است. تنها چند پاسبان و یک افسر پلیس این ور و آن ور می دوند. نه کسی مارا به حساب می آورد و نه پاسخ گویی وجود دارد. مدتی هاج و واج و سرگردان می مانیم. سپس از این و آن به پرس و جو می پردازیم. سرانجام گوشی به دست مان می رسد. آن طور که معلوم است، دیر آمده ایم.همه چیز به پایان رسیده است. دفتر فرقه، حکومت خود مختار ملی، پس از آن همه شعار، از امروز بسته شده است. مسئولان و فرمان رانان فرقه و حکومت، شهررا به حال خود رها کرده اند و در اندیشه ی نجات جان خود افتاده اند. تازه دو هزاریم می افتد که چرا جاده تبریز ـ مرند آن همه شلوغ و پر از ماشین های گوناگون بوده است.

در میدان مقابل شهربانی و در تاریکی کامل منتظر ایستاده ایم. حیران مانده ایم و نمی دانیم چه کار باید بکنیم. تکلیف مان چیست؟ نزدیک ترین دوستم پرتوی نام دارد. از اهالی قصبه ی « باسمنج » نه چندان دور از شهر تبریز است. بیشتر از همه به هم نزدیک و دوست جان جانی هستیم. با هم به شور و مشورت و یافتن راه و چاره می پردازیم. قرارمان بر این می شود، بی درنگ به فرودگاه برگردیم. هر چه داریم برداریم و خودرا به جایی برسانیم.

هنگامی به فرودگاه می رسیم که اسلحه خانه آن در حال غارت و یغماست. هر کس به ویژه دانش جویان دانشکده افسری، دنبال نوعی اسلحه ای می گردند تا به دست آورده و در بروند. در این بلبشو و هرج و مرج بی سلاح و دست خالی جایی رفتن، آن هم در چنین شب تاریک با جان خویش بازی کردن است. ما هم به تکاپو می افتیم. انبار اسلحه را زیر و رو می کنیم. تمام سوراخ و سنبه ها را می گردیم و سرانجام یک قبضه تپانچه و یک آفتومات که خلف ژ. س. و کلاشینکف امروزی شمرده می شود، گیر آورده و از فرودگاه بیرون می زنیم.

جاده ی تبریز به مرند از پل آجی چای گرفته، تا آن جا که چشم کار می کند، چراغانی است. انواع کامیون ها و ماشین های مختلف، پر از آدم و لوازم خانگی، به سوی مرز اتحاد شوروی، به سوی جلفا در حرکت اند. چراغ های کامیون ها، اتومبیل ها، جاده را مانند روز روشن کرده اند. تا کنون به هر مناسبت خیری چراغانی دیده بودیم، اما این یکی از قماش دیگری است. چراغانی جان به در بردن است. چراغانی شکست و فرار است. زن و مرد، سالمند و کودک، توی کامیون ها، لابلای اثاثیه چپیده اند و به سوی سرنوشت نامعلوم پیش می روند. کجا می روند؟ چرا می روند؟ آینده شان به کجا خواهد کشید؟ اکنون مهم نیست. آینده خود رقم خواهد زد. فعلاً هنگام بررسی و حساب و کتاب نیست. مهم جان است که باید نجاتش داد.

آن گونه که فردای همان شب معلوم گردید، رهبران فرقه و حکومت ملی بار و بندیل شان را بسته و هر یک در اندیشه ی راه و چاره افتاده اند و راه و چاره نیز جز از مهاجرت اجباری به اتحاد شوروی نیست. تنها کسی که نمی خواست فرار بکند، رهبر قیام میر جعفر پیشه وری بود او سر حرف خویش ایستاده بود. ئولمک وار دونمک یوخدور. ـ مرگ هست برگشت نیست ـ ولی سنبه بیش از این پر زور است. برادر بزرگ اصرار دارد. ایستادگی می کند.... و بالاجبار می رود.

حکومت تنها دست دو نفر افتاده است. محمد بی ریا شاعر و وزیر فرهنگ و معارف حکومت ملی ودکتر سلام الله جاوید وزیر داخله که اکنون از سوی تهران مقام استانداری آذربایجان وی تأیید شده بود. آنان نیز همان روز بیست آذر طبق اعلامه ای فرمان ترک مخاصمه با قشون مرکزی را صادر و از تمامی نیروهای مسلح حکومت خود مختار می خواهند اسلحه را زمین گذاشته و ورود ارتشی را که آن همه جنایت در شهرستان زنجان بار آورده اند، به سرزمین آذربایجان خوش آمد بگویند. بدین ترتیب بار دیگر کتاب خونبار خلق آذربایجان ورق می خورد و رویدادهای حکومت یک ساله ای ملی و خود مختار آن خلق بدان افزوده می گردد.

حکومت خود مختار آذربایجان دو گونه نیروی نظامی داشت. یکی قشون ملی که به آنان قزلباش گفته می شد و از جوانان مشمول نظام وظیفه تشکیل شده بود. دیگری گروه مسلح فدائیان بودند که جوانان طرفدار حکومت ملی داوطلبانه به آن پیوسته بودند. بیشتر فرماندهان و افسران فدائیان کسانی بودند که مستقیماً و مسلحانه در قیام بیست و یک آذر شرکت داشته و به دریافت نشان بیست و یک آذر مفتخر گشته بودند. در رأس دسته ای فدائیان غلام دانشیان، معروف به غلام یحیی بود که درجه ژنرالی داشت.

حفاظت و حراست از مرزهای آذربایجان بر عهده ای همین فدائیان گذاشته شده بود. به ویژه در ایالت خمسه، بین شهرهای زنجان و قزوین که میدان تاخت وتاز سواران فئودال های معروف منطقه ، خاندان ذوالفقاری ها بود. فدائیان سراسر یک سال حکومت ملی را با آن ها درگیر و در جنگ بودند. ذوالفقاری ها فئودال های بی رحم و سفاکی بودند که در ارتش ایران و دولت مرکزی نفوذ قابل توجهی داشتند واز سوی مرکز در ستیز با فدائیان هم از لحاظ مالی و هم از لحاظ تأمین اسلحه تقویت و پشتیبانی می شدند.

در آستانه یورش قشون شاه، حکومت ملی تصمیم می گیرد نیروی سومی پدید آورد که به آن دسته ی بابک نام نهاده بودند. این نیرو از افرادی درسنین گوناگون که آماده بودند داوطلبانه و با اشتیاق باطنی خویش از حکومت و سرزمین مادری خود آذربایجان دفاع نمایند، ایجاد می شد که ناتمام رها شد و با سقوط حکومت ملی و خود مختار به سرانجام نرسید. میر جعفر پیشه وری و یاران وی، می خواستند با همین نیرو ها که جز از تفنگ، تعدادی مسلسل و چند توپ قراضه، به چیزی مسلح نبودند، در برابر قشون شاهنشاهی که تا بن دندان به توپ ، تانک و هواپیما های جنگی مجهز بود، به ایستند و از سرزمین خویش آذربایجان عزیز دفاع نمایند.

شب تاریک و قیرگون همه جارا احاطه کرده است. تنها سوسوی ستاره ها در آسمان صاف و بی ابر و نور چراغ های کامیون هایی که پشت سرهم سرتاسر جاده تبریز ـ مرند را اشغال کرده اند، مارا سوی شهر راه نمایی می کنند. سمت چپ، کوه « عینالی » اگر چه رنگ سرخ آجر پخته را دارد، امشب همچون هیولای سیاه و غول پیکر به نظر می رسد و پنداری دهان باز کرده و در حرکت است و به سوی ما می آید. به نزدیکی های پل رودخانه « آجی چای » می رسیم. نه ترس دارم و نه در اندیشه ای آنم که کجا می روم و شب را تا سحر کجا سر خواهم کرد. در تبریز به آن بزرگی هیچ کسی را ندارم، تا به آن ها پناه ببرم. بی خیال! هرچه پیش آید خوش آید. برو جلو! جوانم و با سر پرشور و شرر. اکنون با خودم می اندیشم، اگر من امروزی، آن شب بودم، همان گونه بی خیال، بی فکر و اندیشه توی شهر می رفتم؟ تأمل نمی کردم؟ هزاران فکر و خیال به سرم نمی زد؟ از این سو بروم یا از آن سو؟ آن جا بروم بهتر نیست؟ نگران و مشوش نمی شدم؟ چرا! حتماً بیشتر از این ها به دست و پا می افتادم.

روی پل مردی به دیواره ی آجری پل تکیه داده و به سویی خیره است. در این وقت شب، در چنین شرایط نا مناسب، این مرد این جا چرا آمده است؟ در این تاریکی با شش دانگ حواسش به کجا و به چه چیزی ذل زده است؟ از این شکست و از این فرار دل نگران و یا خرسنداست؟ کسی چه می داند. او حتا عبور ما را از روی پل ندیده می گیرد و نگاه مان هم نمی کند. از دور، از جهات مختلف شهر، صدای شلیک گلوله به گوش می رسد. شب به نیمه رسیده، اما آرامش قبل از طوفان به پایان می رسد. طوفان تیره و سهمگین بالای سر خلق بلاکش آذربایجان به حرکت در آمده است. طوفان گلوله باران، کشتار، غارت و چپاول هر آن چه در این یک سال با عرق جبین ایجاد شده بود. همه چیز به تاراج می رود.

در این شرایط موجود و بلا تکلیفی، سررا پائین انداخته، وارد شهر شدن، دیگر کمال بی احتیاطی است. پرتوی می گوید: من با اطراف و کناره های شهر تبریز آشنا هستم. بهتراست همین جوری وارد شهر نشویم. ما باید در امتداد رودخانه به سوی کوه عینالی برویم. در شرق تبریز جایی را می شناسم که می توانیم آن جا برویم و تو هم شب را در آن جا بمانی. چاره دیگری ندارم. بالاجبار دنبال پرتوی در امتداد رودخانه راه می افتم.

از دامنه ی کوه عینالی وارد شهر می شویم. پس از عبور از چند کوچه و پس کوچه، به در خانه ای که نزدیکی پل منصور قرار دارد، می رسیم. خانه درندشت و اعیانی است. مردی تقریباً سال خورده ای مارا به اتاق کوچکی هدایت می کند. چند ساعتی بعد، می فهمم مرد مسنی که مارا پناه داده است، دایی دوستم پرتوی می باشد. خانه نیز به تاجر و سرمایه دار معروفی به نام خسروشاهی تعلق دارد و این مرد سال خورده آبدارچی دم و دستگاه تاجر خسروشاهی است.

امشب گویی تاریک ترین شب تبریز است. ده شب آخر آذر ماه نیز، خود از درازترین شب های سال است. فضا صاف و برودت هوا تقریباً زیر صفر است. نور ضعیف ستاره ها به اشک می مانند که از آن بالا سرازیر می شوند. آن ها نیز از آغاز طوفان بر فراز شهر آگاه شده اند و با حسرت و اندوه چشم به شهر دوخته اند. صفیر گلوله ها دمار از رورگار شهر در آورده است. گمان نمی کنم امشب کسی چشم به هم بسته و به خواب رفته باشد. پرتوی تازه شوخی اش گرفته است. تا صدای تاراق و تروق گلوله ها ضعیف و کمتر می شود، آفتومات را برمی دارد و چند تک تیر به هوا می فرستد. باز همان آش و همان کاسه. غوغای آتش بازی همه جارا فرا می گیرد. از هر سو با شلیک گلوله به پرتوی پاسخ می دهند.

تاجرها و فئودال هایی که مخالف سرسخت حکومت ملی بوده و در نرفته و مدت یک سال در گوشه ای خزیده و منتظر فرصت بودند، سر از خلوت بیرون آورده و به خود نمایی پرداخته اند. هر یک از آن ها در منطقه نفوذ خود پا به میدان گذاشته ، کمیته ای تشکیل داده و اداره امور محله را خود در اختیار گرفته اند. کشت و کشتار و تصفیه خرده حساب ها از همین امشب آغاز شده است. گاهی همراه صدای گلوله ها، شیون و ناله ای زنان و کودکان نیز به گوش می رسد. حاج خسروشاهی صاحب منزلی که ما شب را در آن به سر می بریم، نیز اداره امور محله پل منصوررا در دست گرفته و به امر و نهی می پردازد. فرصت سر خاراندن ندارد. تا وقتی که ما در آن خانه بودیم، حاج خسروشاهی سرش آن قدر شلوغ بود که یک بار هم سری به خانه نزد. خانه تهی بود. غیر از آبدارچی کسی نبود. همسر و فرزندان حاج خسروشاهی در کجا اسکان داده شده اند؟ نمی دانم. حتماً جای امن و راحتی انتقال یافته اند.

بامداد بیست و یک آذر پس از خوردن مقداری نان وپنیر، دائی پرتوی یک دست کت و شلوار نیمدار تنم می کند و پنج تومان پول توی جیبم می گذارد و با پرتوی دوست عزیزم و دائی مهربانش خداحافظی کرده و روانه خیابان های شهر تبریز می گردم. تیراندازی نسبت به شب گذشته کم تراست. اما خیابانی نیست که در آن چند جنازه دیده نشود. خیابان ستار خان که قبل از قیام بیست و یک آذر خیابان پهلوی و امروز خیابان خمینی نام گرفته است و پر سر و صداترین خیابان شهر بود، امروز سوت و کوراست. کلیه ای فروشگاه ها بسته است. تعدادی نیزبه تاراج رفته است. چند نفر مرد مسلح که هفت هشت نفر جوان و نوجوان نیز پشت سر آن ها در پیاده رو راه می روند. مغازه هارا تک تک دید می زنند. تا یک نفر فروشگاهی را نشان می دهد و می گوید: صاحب این مغازه مهاجر و یا دموکرات است. گلن گئدن ها به صدا درمی آیند و در یک چشم به هم زدن قفل ها سوراخ سوراخ و در فروشگاه از هم می پاشد. غارت و چپاول مغازه آغاز می گردد. سر کالا های با ارزش و بهادار به جان هم می افتند . تا پایان روز فروشگاهی در خیابان ستارخان از دست برد در امان نمانده است.

مقابل کافه برادران غلغله است. بهترین، مدرن ترین کافه ی شهر تبریز که شب و روز صفحه گرامافون آن می چرخید و صدای موسیقی قطع نمی شد، در حال تاراج است. مهاجمان قوری، استکان، قندان، سماور، نعلبکی و هر آن چه گیرشان بیاید، برمی دارند و درمی روند. جوانی یک کیسه قند خرد شده را برداشته و می دود. عده ای نیز به دنبال اویند، تا قندها را تنها نخورد. کیسه پاره شده و قندها روی زمین می ریزند. بیش از بیست نفر روی هم می افتند، هم دیگر را هل می دهند. نصف بیشتر قندها زیر پا له می شوند. هیچ چیز دست کسی نمی رسد.

مقابل سینما دیدبان سابق که در یک سال گذشته مرکز و دفتر اصلی کمیته مرکزی فرقه دموکرات آذربایجان شده بود، می رسم. چند دستگاه کامیون نظامی که شماری فدایی مسلح در آن هستند، دم در دفتر فرقه توقف کرده اند. شهر آرام به نظر می رسد. تنها چند نفر فدایی در بالاترین نقطه ای قلعه ارک سنگر گرفته اند و هر از گاهی تیری به هوا شلیک می کنند. در تعجبم! در حالی که سران قوم همه فرار کرده اند. سربازخانه ها و پادگان های فدائیان تهی و خلوت گشته اند، شهررا کمیته های تجار و مالکین هوادار رژیم محمد رضا شاهی اداره می کنند، این فدایی ها از کجا به این راحتی و بدون ترس این جا آمده اند و این جا چه کار می کنند؟ مردم دور کامیون های مقابل در دفتر مرکزی فرقه گرد آمده اند و گویی منتظر وقوع حوادثی ایستاده اند. پرس و جو می کنم که این جا چه خبر است؟ می گویند: این فدایی ها آخرین افرادی هستند که سنگرهای قافلان کوه را ترک نموده و همراه غلام یحیی فرمانده فدائیان به این جا آمده اند. غلام یحیی که درجه ژنرالی دارد، درون ساختمان کمیته مرکزی رفته و این فدائیان منتظر برگشتن او هستند. یک ربع ساعت بیشتر طول نمی کشد، غلام یحیی از ساختمان بیرون می آید و رو به فدائیان کرده می گوید: هر کس می خواهد با ما بیاید، سوار بشود. هر کس هم که نمی خواهد با ما بیاید، اسلحه اش را داخل کامیون بیندازد و برود. از فدائیان کسی جدا نمی شود. همه سوار می شوند و کامیون ها به راه خویش ادامه می دهند.تا غلام یحیی در شهر بود، صدای گلوله و تیر اندازی به گونه چشم گیری تخفیف یافته بود. همین که کامیون های نظامی از پل آجی چای می گذرند، باز صدای تیر اندازی سراسر شهررا فرا می گیرد. گویی تمامی اهالی شهر می دانستند ژنرال غلام یحیی کی وارد شهر شده و کی می خواهد از شهر خارج بشود.

جایی، نرسیده به باغ گلستان شلوغ است. صدای چند تیر به گوش می رسد. دور و بر بیمارستان شوروی پر ازدحام تر از همه جاست. صحبت از این است که به محمد بی ریا شاعر و وزیر فرهنگ کابینه پیشه وری که در نرفته و در تبریز مانده بود، هنگام عبور از این سو، به اتومبیل وی تیر اندازی کرده اند. از قرار معلوم زخمی شده اما به چنگ مهاجمان نیفتاده و خویشتن را به بیمارستان شوروی رسانده است. او از این تیر اندازی جان سالم بدر برد، اما آینده ای وی و سرنوشت سراسر محنت بار و دردانگیزی که همان روز به اسقبالش آمد، ماجراهایی را که در اتحاد شوروی از سر گذراند، خود کتابی است تراژیک، سراسر درد و سراسر اندوه.

دور و بر ساعت یک بعد از ظهراست. نزدیکی های قلعه ی ارک، درست وسط خیابان ستارخان اتومبیلی توقف کرده است. مردم دور اتومبیل را گرفته اند. مردی قد کوتاه و کمی فربه، بالای اتومبیل رفته و سخن رانی می کند. میان مردم می روم. سخن ران دکتر جاوید است که اینک خود را استاندار تأیید شده از سوی تهران میداند. او مردم را به آرامش و رعایت نظم دعوت می کند. می گوید: قشون شاهنشاهی برای برقراری نظم و حراست و نظارت در انتخابات آزاد مجلس شورای ملی به آذربایجان آمده اند. آن ها با کسی کاری ندارند و هیچ کس نباید مضطرب و نگران باشد.

کمی دورتر از میدان شهرداری، از ایوان طبقه دوم ساختمانی، مردی رخدادهای خیابان ستارخان را نظاره می کند. گلوله ای معلوم نیست از کدام سو پرتاب می گردد. مرد دستش را روی سینه گذاشته و با کله به سوی زمین فرو می غلتد. همسرش سراسیمه پا به ایوان می گذارد. نگران سرنوشت شوهرش است. گلوله دیگری سینه اورا نیز می شکافد و به کنار جنازه آش و لاش شوهرش می فرستد. دو بچه ای قد و نیم قد با گریه و ناله به مادر و پدرشان نگاه می کنند. صحنه ای دل خراشی است که دل هر انسان با احساس و با عاطفه را به درد می آورد. ولی کشتار که روز مره شد. یتیمی، بی پناهی، کشت و کشتار بیشتر و بیشتر شد، عاطفه، احساس، شفقت نیز در آن همه فرو می روند. گم می گردند. خود عادی و بی احساس می شوند. آدمی از آدمیت خالی و تهی می گردد.

شماری نیز در خیابان ها و کوچه های شهر ولو اند. دنبال جنازه ها می گردند. هر جا مرده ای بیابند، انگشتان، گوش ها و جیب هایش را جست و جو می کنند. اگر لباس به درد خوری در تنش باشد، آغشته به خاک و خون هم شده باشد، عیبی ندارد. از تنش در می آورند و جسدرا لخت و نیمه لخت رها می سازند.

سربازان ارتش شاهنشاهی هنوز وارد تبریز نشده اند. اما مردم به جان هم افتاده اند. خرده حساب ها، دشمنی های ریز و درشت تصفیه می گردند. مهاجران و فرقه چی هارا تعقیب می کنند. دستگیر می کنند. محاکمه و دادگاهی در کار نیست. هر کس هر کجا بازداشت بشود، همان جا تیرباران و کلکش کنده می شود. تبریز که خود در ماتم و اندوه است، سیاه پوش است، تاریکی هوا و چیرگی شب، ماتم و اندوه اورا دو چندان کرده است. خیابان ها سوت و کوراند. جز اوباش، ولگردان و شماری تفنگ به دست، کسی دیده نمی شود. همه با ترس و نگرانی به خانه های خویش پناه آورده اند و درشان را محکم بسته اند. ولگردان و بی خانمان ها چند جای خیابان ستارخان آتش روشن کرده اند. عده ای دور آتش حلقه زده، خودشان را گرم می کنند و من تازه به یاد سر پناهی می افتم تا شب را در آن جا به سر ببرم.

جوی های دو طرف خیابان گوداند. ولی آب درون آن ها نیست. چند جسدرا توی جوی انداخته اند ونظر کسی را جلب نمی کند. هوا سردتر و سوز سرمای تبریز امان آدم را می برد. رو به سوی بازار می روم. در کوچه ی باریک اطراف بازار کاروانسرایی می یابم. قهوه خانه درون کاروان سرا پر از آدم است. همه از دهات اطراف و شهرهای نزدیک تبریز هستند که وسیله نیافته و نتوانسته اند به خانه های خود باز کردند. امشب تیر اندازی از شب پیش شدیدتر و رساتر است. اصلاً این تیراندازی ها برای چیست؟ نمی دانم. طرف مخاصمه ای وجود ندارد تا موجب درگیری و تیراندازی بشود. دو استکان چای و مقداری نان و پنیر حالم را حسابی جا می آورد. همه سرگرم صحبت اند. از رویدادهای اطراف، از کشتارها، چپاول ها و غارت خانه ها داستان ها تعریف می کنند. داستان های وحشت آور و چندش برانگیز. شکم نسبتاً سیر، دو استکان چای و هوای گرم قهوه خانه، به ویژه خستگی بیش از حد، تنم را بی حال و یواش یواش چشمانم را می بندد. خودم را به گوشه ای از قهوه خانه می کشانم و نیمه نشسته به خواب می روم.

فردا بامداد اول وقت، باز سر از کوچه ها و خیابان های شهر در می آورم. بازار تبریز بسته است و مغازه ای که غارت شده باشد، در آن به چشم نمی خورد. اما چنان که قبلاً اشاره شد، تعدادی از فروشگاه های خیابان های تربیت وستارخان به یغما رفته اند.

امروز شلوغ تر از دیروز است. اما صدای گلوله و تیراندازی کمتر است. هواپیمایی با ارتفاع کم بر فراز شهر به پرواز در آمده است. تعدادی اعلامیه روی شهر می ریزد. به زودی ارتش شاهنشاهی وارد شهر خواهد شد و اعلامیه از ساکنان تبریز می طلبد تا به استقبال ارتش بشتابند.

ساعت حدود دو پس از ظهراست. خیابان ستارخان از میدان شهرداری تا دروازه تهران جای سوزن انداختن ندارد. پیر و جوان، مرد و زن، چادری و بی چادری، در خیابان گرد آمده اند. چند نفر تمثال پادشاه جوان ایران را که بیش از دو متر بلندی دارد، با خود حمل می کنند. تا کنون این پرده نقاشی به این بزرگی در کدام انباری مانده بود و کجا قایمش کرده بودند، چه کسی می داند. شاید هم در همین یکی دو روز نقاشی شده باشد. تک و توکی پرچم شیر و خورشید نشان نیز از میان زنان سیاه پوش در هوا تکان می خورد. این ها به استفبال ارتش رهایی بخش خویش به خیابان سرازیر شده اند و انتظار ورود آن هارا می کشند.

به فاصله ی چند صد متر از میدان شهرداری، از بالای خانه ای چند تیر گلوله سوی پیشواز کنندگان شلیک می شود. وحشت بر مردم چیره می گردد. همه از شدت ترس و هیجان پا به فرار می گذارند. غوغای عجیب و غریب و غیر قابل توصیفی به وجود می آید. جیغ و فریاد دختران و زنان گوش آسمان را کر می کند. مردم از روی همدیگر می پرند و دنبال راه فراری می گردند. بی دست و پاها زیر پا مانده و از نفس می افتند. دست و پا شکسته و از حال رفته، حد و حسابی ندارد. در عرض یک ساعت، خیابان خلوت و به گورستان خاموشی تبدیل شد&#