آذربایجان

 

 
  آنا صحیفه ►►► سیاست اجتماعی بین الملل تاریخ ادبیات و هنر  
 

 قاسم آقازاده

حقیقت جمهوری ایالت ها

 چرا اصلاح طلبان حکومتی حقیقت وجود ملل را در کشور ایران نادیده می گیرند

(نقدی بر مقالۀ «افسانۀ جمهوری خلق ها» نوشتۀ حمید رضا جلائی پور)

    دکتر جلائی پور با نوشتن مقالۀ «افسانۀ جمهوری خلق ها» در این صدد بوده است که تحلیل نموده و توضیح بدهد که در زمان اتحاد جماهیر شوروی در رابطه به «قومیت» ها، راهبرد هایی تجربه شده است که این راهبرد ها در نهایت منجر به جدایی قومیت ها یعنی گسست در اتحاد جماهیر شوروی شده است ترس دغدغۀ گسست یا آزاد شدن دولت - ملت ها در اتحاد شوروی چنان بر سراسر تحلیل ایشان سایه افکنده است که او در فرایند علت یابی مسئله، مضطربانه به این دلیل روی می آورد که داشتن «حق تعیین سرنوشت» ، داشتن اختیارات سیاسی برای «رهایی» ، «ادارۀ خود توسط خود» و از این قبیل باعث آزاد شدن خلق ها یعنی بوجود آمدن دولت ـ ملت ها در جماهیر شوروی شده و جهت جلوگیری از تحقق چنین امری در کشور ایران که معلوم نیست به چه دلیل چنین ارتباطی در ذهن ایشان بوجود امده، از مارکسیست های ایران می خواهد که در روند فعالیت های سیاسی خود و در مواجهه با مسائل قومی از استراتژی های لنینیستی مخصوصا در رابطه با مسئله تعیین حق سرنوشت و مشارکت مردم در ادارل امور خود پیروی نکنند و از حمایت اقوام در برخورداری از حقوق طبیعی، اجتماعی ، اخلاقی و حتی دینی جدا" پرهیز نمایند.

    بنابراین در این نوشته نگارنده تلاش می کند تا با اتکا به همان اصولی که اصلاح طلبان به ظاهر به آن باور دارند توضیحات و تحلیل های آقای جلائی پور را نقد و ایضاح نماید و نشان بدهد که 1. تا چه اندازه ایشان(آقای جلائی پور) حقایق و واقعیت ها را انکار نموده و با قضاوت پیشینی اقدام به تبیین مسئله نموده و بین خلق های شوروی و ملل ایرانی شبیه سازی انجام داده 2. و اینکه تا چه اندازه تحلیل های ایشان از معرفت ها و متد های «آزادی خواهانه» و «برابری طلبانه» به دور می باشد 3. و در نهایت اینکه برای محروم کردن ملل مختلف ایرانی به چه استراتژی روی آورده است.

ساختار مقالۀ «افسانۀ جمهوری خلق ها» :

1.                   دغدغه های اصلی دکتر حمید رضا جلائی پور نویسندۀ مقاله.

2.                   مخاطبین مقالۀ «افسانۀ جمهوری خلق ها».

3.                   تحلیل انواع راهبرد های تجربه شده در دنیا در مواجه با مسائل قومی.

4.                   هدف و تمرکز اصلی تحقیق(مقاله) تحلیل راهبرد تجربه شده در شوروی سابق یا روسیۀ فعلی در مواجه با مسائل قومی.

5.                   نتایج و تجویز ها درچگونگی مواجه با مسائل قومی.

1.دغدغه های اصلی دکتر حمید رضا جلائی پور نویسندۀ مقاله

     در طول مطالعۀ مقالۀ دکتر جلائی پور پیوسته این سوال در ذهنم در گردش بود که او چه دغدغه هایی داشت که آن دغدغه ها باعث شده تا وی این مقاله را به این شکل بنویسد و تلاش کردم تا بدانم که این دغدغه های جلائی پور با مفاهیمی چون «حاکمیت مردم» ، «آزادی» و . . . چه رابطه ای می تواند داشته باشد اما تلاشم بی فایده بود چون رابطه ای بین آنها وجود نداشت بلکه دغدغه های او با مفاهیمی همچون «سلطه» ، «ایجاد هژمونی» ، «کنترل از طریق زور» و . . . در ارتباط بود. تعجب کردم که چگونه یک اصلاح طلب می تواند تحلیلی ارائه دهد که در آن تحلیل نه تنها رهایی انسان و شهروند فراموش شده بلکه تحلیل در صدد تقویت الگوهای سلطه پیش رفته. حال بهتر است جهت ملاحظه این دیدگاه ها به متن ذیل مراجه نمائید:

*. . . شکل گيري دولت ملي با بحران هاي گوناگون روبه رو بوده و هست. يکي از اين بحران ها چگونگي رويارويي دولت ملي با ناسيوناليسم قومي است. . .

*.... اگر چنانچه براي محذوفان قومي شرايط فراهم شود در قالب جنبش ها و ناسيوناليسم قومي در برابر دولت ملي صف بندي مي کنند. . .

*  بر خلاف دوره تزارها، معضله اقوام در تفکر ايدئولوژيک کمونيست ها مورد توجه قرار گرفت و همين توجه و همدردي يکي از عوامل مهم فروپاشي امپراتوري و پيروزي انقلاب کمونيست ها بود، پديد ه يي که در تحليل انقلاب سوسياليستي شوروي کمتر مورد توجه قرارگرفته است.

* چرا در اين دوره انتقال، از ميان 103 گروه قومي که هرکدام ادعاي سرزمين مادري داشتند، تنها چهارده جمهوري توانست فرآيند استقلال را طي کند؟ . . . در دوره کمونيست ها (به رغم فشار حکومت مرکزي و نخبگان محلي وابسته به آنها) حرکت هايي به سوي استقلال داشت و از ميان آنان تنها چهارده واحد سياسي به خاطر حضور شرايط مناسب ديگر، پس از فروپاشي اتحاد جماهير شوروي وارد مرحله تاسيس رسمي دولت - ملت شدند. آزادسازي دولت - ملت هاي جديد، با جنبش ها و ايدئولوژي هاي ناسيوناليستي صورت گرفته است.

مسئلۀ اصلی این است که چرا آزادسازی دولت ـ ملت های جمهوری خلق های شوروی سابق برای آقای جلایی پور بصورت دغدغه درآمده است؟ آیا واقعا آزادشدن ملت ها ایشان را رنج می دهد؟ واقعا این مسئله می تواند موضوع رنج یک اصلاح طلب باشد؟ حتی اگر بپذیریم که «ویروس توهم اختاپوس تجزیه ملل» ایرانی به تفکرات ایشان هم نفوذ کرده باشد باز هم دلیل متقنی برای چنین واکنش شتابزده ای مشاهده      نمی شود. جای بسی شگفتی وجود دارد که ایشان این همه داعیه طرفداری از آزادی فردی و انسانی را داشته باشند و بر جامعه مدنی تاکید کنند و آنگاه ازجامعۀ «ارگانیک» و کل یکپارچۀ آن دفاع کنند کلی که فاقد اجزاء اصیل خودش است حتی برای مبتدیان عرصۀ تحصیل علوم اجتماعی روشن است که تشکیل پدیدۀ «دولت ـ ملت» ها بر اساس حقوق اولیه و اساسی انسان و از طریق روش «قرارداد اجتماعی» بین افراد حاصل گردیده است بطوریکه این قرارداد در فکر هابز ناشی از یک ضرورت(لویاتان) ، در اندیشۀ جان لاک ناشی از یک امر اخلاقی در شرایط آزاد ، در افکار کانت نتیجۀ تفاهم عقلانی و در تفکرات دینی ناشی از یک امر اخلاقی ـ عقلی که از واگذاری حق تعیین سرنوشت از جانب خدا به انسان، بوجود آمده است. سوال اساسی این است که آقای جلائی پور بر چه اساسی از کلیت ارگانیک دولت به عنوان یک واحد دفاع       می کند؟ وقتی طیفی از مردم تحت عنوان قوم یا هر چیز دیگر تلاش می کنند تا از انقیاد یک حکومت دیکتاتور و یا ایدئولوژیک رهایی یابند، چگونه و با چه استدلالی می توان مانع آن شد؟ و دربارۀ آن چنین ضد ارزشی قضاوت کرد؟ وقتی جمعی از افراد در شرایط آزاد می خواهند باهم قرارداد اجتماعی منعقد کنند و یک دولت برای خود برپا نمایند تا زندگی بهترداشته باشندکجای این اقدام خطا است و بر چه اساسی و اصلی می توان در برابر آن ایستاد؟  

 2. مخاطبین مقالۀ «افسانۀ جمهوری خلق ها»

 آ. مارکسیست هایی که از حقوق اساسی مردم و قومیت ها بر اساس استراتژی های لنینیستی دفاع می کنند(به زعم نویسنده دیگراز تعقیب استراتژی های خود صرفنظر کنند).

ب. مارکسیست هایی که در موضع سکوت هستند از استراتژی خاصی پیروی نمی کنند(تا به راهبرد استیلا گرانه ناسیونالیسم ـ مدنی تجویز شده از طرف نویسنده بپیوندند).

اين بررسي حداقل از دو جهت براي ما ايرانيان اهميت دارد؛ اول اينکه روند شکل گيري دولت ملي در ايران نيز با چالش هاي قومي (خصوصاً در کردستان و آذربايجان در سال هاي 1320 و 1357 و همچنين در برهه هايي در خوزستان، بلوچستان و ترکمنستان) روبه رو بوده است. لذا آشنايي با تجربه قومي روس ها تجربه ارزشمندي براي ايرانيان نيز هست. جهت دوم اينکه از سال هاي 1320 به بعد مارکسيست هاي ايراني (عمدتاً طرفداران حزب توده و مجذوبان انقلاب سوسياليستي شوروي) در انتقاد از سياست هاي آمرانه ادغام اقوام ايراني در دوران رضاشاه از جمهوري خلق هاي ايران (يا همان سياست هاي قومي مارکسيسم - لنينيسم) دفاع مي کردند. لذا آشنايي با تجربه قومي روس ها نشان خواهد داد آيا الگوي جمهوري خلق ها راهبردي مفيد براي حل چالش هاي قومي بوده يا سراب بوده است.

 ج. مدیریت سیاسی کشور جهت تعقیب راهبرد استیلا گرانه ناسیونالیسم ـ مدنی و عدم ارائۀ حتی کوچکترین فرصت و ظرفیت سیاسی به سایر ملل ایرانی.

 6.تحلیل انواع راهبرد های تجربه شده در دنیا در مواجه با مسائل قومی

    نویسندۀ مقاله(جلائی پور) در رويارويي دولت هاي ملي با چالش هاي قومي سه راهبرد عمده قابل تشخيص می داند که راهبرد اول همان راهبرد پذیرفته شده و مورد تجویز نویسندۀ مقاله می باشد و در نهایت این راهبرد را برای اقوام ایرانی که در انقیاد ایدئولوژی پارسی نمدن هستند ضروری ترین و مطلوبترین راهبرد می دانند:

*. راهبرد «ناسيوناليسم ملي –مدنی»: راهبرد پذيرش تنوع و همزيستي قومي در چارچوب يک «ناسيوناليسم ملي- مدني» از سوي نيرو هاي موثر جامعه و دولت است که در آن بر «حداقلي از مشترکات همه مردم» مثل 1. حفظ تماميت ارضي 2. دفاع از يک زبان مشترک 3. در عين حال احترام به زبان 4. و فرهنگ و مذاهب متنوع مردم، تاکيد مي شود. در ناسيوناليسم مدني«ملت» به آن مردمي گفته مي شود که همه با هم برابرند و از حقوق يکساني برخوردارند. . . در ناسيوناليسم مدني اقوامي که از اکثريت يا هژموني مرکزي برخوردارند نسبت به اقوام در اقليت از حق ويژه برخوردار نيستند . . . محققان معمولاً تجربه تحقق ناسيوناليسم مدني را در برهه هايي از تاريخ مدرن در کشور هايي چون امريکا، انگلستان و هندوستان جست وجو کرده اند.

چنانچه نویسندۀ مقاله اشاره کرده راهبرد ناسیونالسیم ملی ـ مدنی:

أ‌.           بر حداقل مشترکات همۀ مردم استوار است در حالیکه در روسیۀ تزاری، در شوروی استالین و ایران فعلی نه بر اساس مشترکات همۀ مردم بلکه بر فرهنگ و ارادۀ قوم غالب(در ایران پارس) استوار است.

ب‌.         دفاع از یک زبان مشترک زمانی است که همۀ مردم با زبان های متفاوت در تعیین زبان مشترک توافق عمومی داشته باشند نه اینک در اثر اعمال سلطۀ قوم حاکم، زبان آن قوم بعنوان زبان مشترک مورد پذیرش واقع شود.

ت‌.         احترام به زبان و فرهنگ و مذهب اقوام زمانی می تواند مفهوم داشته باشد که همۀ مردم در عرصۀ قدرت سیاسی از سهم برابر برخوردار باشند.

ث‌.         و اما اینکه در سایۀ وجود ساختار سیاسی کشور همچون ساختار فدرالیستی آمریکا و هند می تواند بسیاری از مسائل با احترام حل و فصل شود ولی متاسفانه نویسندۀ مقاله به ساختار این کشورها توجه ندارد.   

 راهبرد «ناسيوناليسم ملي – فرهنگي»: راهبرد دوم مبتني بر کوشش نيرو هاي موثر جامعه و دولت در جذب و ادغام مردم يک کشور در چارچوب يک ناسيوناليسم ملي - فرهنگي است. در ناسيوناليسم مذکور اعتقاد خاصي از «ملت» تبليغ مي شود. در اين ناسيوناليسم بر اصالت خاک، زبان و مذهب، قوم ( يا نژاد) به عنوان ويژگي اصلي «ملت» تاکيد مي شود و به تدريج اقوام ديگر (خصوصاً از طريق آموزش و پرورش و رسانه هاي فراگير و اقتدار بوروکراتيک دولت) بايد در ملتي که تبليغ مي شود، ادغام شوند. ناسيوناليسم ملي - فرهنگي را مي توان در کشور هايي چون آلمان و ايران دوران پهلوي يافت.

 6.هدف و تمرکز اصلی تحقیق(مقاله) تحلیل راهبرد تجربه شده در شوروی سابق یا روسیۀ فعلی در مواجه با مسائل قومی.

 هدف و تمرکز اصلی تحقیق همانا تبیین و تحلیل راهبرد سوم یا همان الگوی لنینیستی است:

 راهبرد سوم فيصله بخشيدن به معضله اقوام بر اساس الگوي لنينيستي (آن چنان که در تجربه روس ها در قرن بيستم 1991-1917 مورد توجه بود) است. هدف و تمرکز اصلي اين تحقيق بررسي تجربه راهبرد سوم در شوروي سابق يا روسيه فعلي است. بررسي سياست هاي قومي در سرزمين پهناور روسيه و اقمار آن يکي از آزمايشگاه هاي واقعي براي درس آموزي از چگونگي مواجهه دولت ها با ناسيوناليسم قومي است. روس ها در سه دوره تزاري، کمونيستي و پس از آن با سه راهبرد سعي در کنترل ناسيوناليسم قومي در سرزميني داشته باشند که حداقل يکصد قوم در آن سکونت دارند. به بيان ديگر اين مقاله به دنبال درک چگونگي کنترل و ر هايي ناسيوناليسم قومي در روسيه است.

روسيه تزاري با چه راهبردي و با کمک چه عواملي ناسيوناليسم قومي را کنترل کرده است؟ اين کنترل چگونه در دوره کمونيست ها در شکل «اتحاد جماهير شوروي» تداوم پيدا کرد؟ چه شد که با شروع اصلاحات اقتصادي و سياسي در دوران گورباچف ناسيوناليسم قومي آزاد شد و به فروپاشي اتحاد جماهير شوروي انجاميد؟ و بالاخره چرا تاکنون از ميان انبوه گروه هاي قومي تنها 14 قوم در قالب جمهوري ها و دولت هاي جديدالتاسيس به استقلال رسيدند؟  

نویسنده مقاله، منظور خود را از ناسیونالیسم در این چارچوب بیان کرده است:

 1.                 ناسيوناليسم قومي اعتقاد به ملت را در درون قومي که فاقد دولت است، ترويج مي کند.

2.         عناصر مشترک مذهبي، زباني ، فرهنگي، سرزميني به خودي خود به نيروي ناسيوناليستي تبديل نمي شود. بلکه بايد عده زيادي از گروه مفروض به اين ويژگي هاي مشترک آگاه باشند و با آن خود را هويت يابي کنند و ادعاي سياسي داشته باشند.

3.         گاهي اوقات «ضرورت مبارزه با دشمن خارجي» يا «مبارزه با سلطه هيات حاکمه» يا مبارزه براي«استقلال سرزمين» يا تلاش براي رسيدن به«توسعه يي سريع» يا مبارزه براي «تشکيل دولت» موجب رويش ناسيوناليسم بين يک قوم و ملت مي شود.

4.                 به قوم يا اقوامي لفظ ملت را اطلاق مي کنيم که توانسته باشند يک دولت مستقل تشکيل داده باشند.

5.         اين پژوهش بر چگونگي کنترل و رهايي نيروي ناسيوناليسم اقوام و ملت هاي شوروي سابق با توجه به راهبرد هاي سياسي روس ها، تمرکز دارد.

 نویسندۀ مقاله قبل از آنکه به راهبرد های دنبال شده در زمان لنین، استالین و گورباچف اشاره داشته باشد به نحوۀ مواجهۀ دولت تزار روسی با اقوام توجه دارد در کل نحوه کنترل اقوام و نحوۀ برخورد با آنها به این صورت بوده:

. . . طبق گفته لنين، رهبر انقلاب سوسياليستي 1917، روسيه تزاري در واقع«زندان اقوام» بود که به دو گروه اجتماعي - حقوقي تقسيم شده بودند؛ گروه حاکم و گروه بيگانه. گروه اول شامل روسيه کبير و اوکرايني ها (روس هاي کوچک تر) و بيلوروس ها (روس هاي سفيد و خيلي کوچک تر) مي شد. اين گروه بزرگ يعني سه گروه اسلاو شرقي در منطقه مهم اروپايي روسيه و سيبري جمعيت غالب امپراتوري تزارها را تشکيل مي دادند. تزارها براي ايجاد يگانگي قومي (يا روسي کردن مردم) آموزش زبان اوکرايني و بيلوروسي را ممنوع کرده بودند. اتفاقاً همين دستکاري فرهنگي نيروي ناسيوناليسم را در بين آنها زنده نگه داشت. گروه و جمعيت بيگانه، شامل همه مردم غيراسلاو مي شد. به بيان ديگر دربرگيرنده مردم بومي منطقه ولگا ، شمال و ماوراي قفقاز، قزاقستان، آسياي مرکزي و سيبري بود؛ اگر چه در معناي رسمي، کلمه«بيگانه» به قبايل مناطق ياد شده اطلاق مي شد. حقوق اجتماعي اين گروه «بيگانه» با روس ها تفاوت داشت و آنها مي بايست سهم مشخصي را به عنوان ماليات مي پرداختند و اجازه عضويت در خدمات نظامي را به راحتي پيدا نمي کردند.

بدین ترتیب در کنترل نيروي قومي تا پايان قرن 19 در امپراتوري روسيه عوامل ذیل نقش تعیین کننده ای داشتند:

1.                 قدرت نظامي

2.                 ناسيوناليسم روس

3.                 حمايت و توجيه همه جانبه کليساي ارتدوکس از عملکرد تزارها

 یکی از نکات بسیار مهم در تفاوت تاریخی بین روسیه تزاری و اقوام تحت سلطۀ روس ها با اقوام ایرانی و دولت مرکزی، که از دید نویسنده به دور مانده این قضیه است که روسها با تصرف نظامی بر سایر خلق ها تسلط یافته بودند لذا ضرورت اجبار برای به کنترل درآوردن آنها برای حاکمیت لازم می نمود ولی تاریخ ملل ایرانی نشان می دهد که کشور ایران از طریق اقوام متفاوت درون خود اداره شده است و اساسا این ایلات بودند که بنیان گذار دولت ها می شدند از سلجوقیان تا قاجار همه ریشۀ ایلی داشتند حتی کنفدراسیون های ایلی هم در زمان صفویه بوجود آمده بود(حمید احمدی،66،79). نادیده گرفتن چنین واقعیت های تاریخی ما را به خطا خواهد برد با کمی دقت می توان فهمید که حتی در ایجاد دولت مدرن در ایران در زمان مشروطیت این واقعیت از نظر پنهان نماند. ایل زدایی و ایالت زدایی در تاریخ معاصر ایران در زمان استبداد محض صورت پذیرفته و تداوم آن درجهت باز تولید قدرت سیاسی وجود داشته است لذا تا زمانی که ساختار کشور بر اساس واقعیت های تاریخی و طبیعی آن فورموله نشود بحران ها و آسیب های جدی در پیش رو قرار خواهد گرفت. اتصال خلق های شوروی مبتی بر خواست یا در شرایط طبیعی صورت نگرفته بود که بشود آن خلق ها را به هر طریقی در تحت انقیاد روس ها در آورد لذا خلق ها در برگشت به وضعیت ثابت تاریخی خود تلاشهای لازم را بعمل آورده اند و تجویز راه حل نگهداری اقوام از طریق زور و نظامی گری ایدۀ مفیدی نخواهد بود.

دوره کمونيست ها ؛ 1991-1917

بر خلاف دوره تزارها، معضله اقوام در تفکر ايدئولوژيک کمونيست ها مورد توجه قرار گرفت و همين توجه و همدردي يکي از عوامل مهم فروپاشي امپراتوري و پيروزي انقلاب کمونيست ها بود، پديد ه يي که در تحليل انقلاب سوسياليستي شوروي کمتر مورد توجه قرار گرفته است.

الف- راهبرد «ناسيوناليسم در شکل و سوسياليسم در محتوا» که در دوره لنين جايگزين سياست ناسيوناليسم مذهبي روسي در زمان تزارها شد.

قبل از انقلاب، لنين رهبر انقلاب کمونيستي نوشته بود؛ . . . او حتي انديشه حق ملي و حق تعيين سرنوشت و جدايي و تشکيل دولت مستقل را براي اقوام غير روسي به رسميت شناخت و تاکيد کرد که آزادي براي جدايي را بايد به رسميت بشناسيم چون بيداد تزاريسم و بورژوازي روسيه کبير، آنچنان ميراثي از بدبختي و بي اعتمادي براي مردم روسيه و ملت هاي همسايه به جاي گذاشته است که بايد با «عمل» ريشه کن شود نه با «حرف». در کنگره دوم (1903) حزب دموکرات اجتماعي کارگران روسيه، حق تعيين سرنوشت براي همه قوميت ها برابر شمرده شد. حزب بلشويک (يا حزب لنين) در سال 1917، همين حقوق را حتي«تشکيل دولت مستقل» را براي همه اقوام به رسميت شناخت . . . از اين رو، به رغم جذابيت انديشه مذکور، پيروزي انقلاب سوسياليستي روسيه (1917) هم عامل ر هايي و هم عامل در بند کشيدن نيروي ناسيوناليسم قومي بود زيرا انقلاب از يک طرف ر هايي همه اقوام را اعلام کرد و از طرف ديگر براي تحقق«جامعه سوسياليستي» همه اقوام به اتحاد دعوت مي شدند. . . .لذا به محض پيروزي انقلاب، در 25 اکتبر 1917، انقلابيون پيروز خطاب به کارگران و دهقانان و سربازان «حق تعيين سرنوشت» قوميت ها را به رسميت شناختند. در اعلاميه نوامبر همين سال، در دومين کنگره شورا هاي سراسري روسيه، براي اين حق چهار ويژگي قائل شدند؛ اول برابري و حاکميت قوميت ها؛ دوم حق جدايي و ايجاد دولت مستقل؛ سوم الغاي هر امتياز مذهبي و قومي و منطقه يي؛ چهارم زندگي و ترقي آزاد اقليت ها و گروه هاي قومي در درون روسيه.

از زاویۀ دید دکتر جلائی پور نظریۀ لنین از آن نظر تهدید آمیز است که اولا حق تعیین سرنوشت خلق ها را به رسمیت می شناسد و در ثانی برای اعمال حاکمیت خلق ها حتی بصورت نیمه مستقل، شرایط قانونی ایجاد می کند از نظر ایشان آزاد شدن خلق های شوروی پیش از آنکه نتیجۀ اصلاحات گورباچف باشد ریشه در اندیشه ها لنینیستی دارد.

ب- راهبرد «سوسياليسم در فرم و روسي کردن در محتواي» استالين که به جاي راهبرد لنين در دستور کار قرار گرفت.

دولت و قدرت شوروي از لحاظ نظامي به ارتش سرخ و از لحاظ سياسي به حزب کمونيست و سازمان متمرکز اداري و از لحاظ اقتصادي با برنامه اشتراکي و تود ه يي، مجهز بود. هسته اصلي دولت و قدرت مذکور را عملاً «جمهوري روسيه» تشکيل مي داد. از اين رو اجراي «حق تعيين سرنوشت» در پناه چنين قدرتي صورت گرفت. . . در دوران جنگ جهاني دوم (1939-1934)، در اتحاد جماهير شوروي «نيروي ناسيوناليسم» در شکل روسي گرايي نيز ظاهر شد. . . . در اين دوره مهاجرت روس ها به مناطق غيرروسي تداوم پيدا کرد. آموزش آموزه هاي ايدئولوژيک و حزبي از طريق مدارس و واحد هاي فرهنگي شدت پيدا کرد. اقتصاد محلي هرچه بيشتر به اقتصاد مرکز وابسته و سازمان اداري هرچه بيشتر متمرکز و عمودي (از بالا به پايين) شد. هرچه بيشتر مذهب دربند کشيده شد و تز ايجاد يک «جامعه تاريخي يا جامعه شوروي» که در اصل يک سياست «انهدام قومي و ملي» بود، هرچه بيشتر تقويت شد، صدهزار چچني، آلماني، تاتاري و... از جمهوري روسيه به آسياي مرکزي و سيبري به عنوان خيانت عليه «جامعه شوروي» تبعيد شدند. در اين دوره يک حکومت مبتني بر «سلسله مراتب ملي» تشکيل شده بود که در راس آنها روس ها به عنوان قوم برتر بودند و سپس جمهوري هاي اوکراين، بيلوروس و بعد سه جمهوري حوزه بالتيک و قزاقستان، آنگاه جمهوري هاي قفقاز و آسياي مرکزي در مرتبه هاي پاييني قرار داشتند. بدين ترتيب عملاً سياست اصلي استالين «قوميت در فرم و روسي شدن در محتوا بود» و در مقابل سياست لنين که «ناسيوناليسم در فرم و سوسياليسم در محتوا بود.» . . . در دوره کمونيست ها يک تعارض آشکار وجود داشت. از يک طرف اقوام از «حق تعيين سرنوشت» برخوردار بودند و از طرفي اين حق مشروط به تصويب کميته مرکزي حزب کمونيست در اتحاديه جماهير شوروي بود. . . حکومت مرکزي، مجموعه يي از برنامه ها و منابع اقتصادي را با تشخيص نخبگان محلي (يا کمونيست هاي هر قوم) براي اتحاديه ها و خودمختاري ها اختصاص مي داد و از قدرت آنها در حکومت محلي حمايت مي کرد و در مقابل نخبگان محلي «وفاداري» واحد سياسي خود را به عنوان عضو و شريک در اتحاد جماهير شوروي اعلام مي کردند.

جمهوری اسلامی در فرم، پارسی کردن در محتوا که اساسا راهبرد ملی گرایان فارس، ملی ـ مذهبی ها و اصلاح طلبان حکومتی است همسو با راهبرد استالینیستی است که دکتر جلائی پور آن را در شکل ناسیونالیسم ملی ـ مدنی بیان کرده و بعضی ملی ـ مذهبی ها نیز آن ر&