آذربایجان

 

 
  آنا صحیفه ►►► سیاست اجتماعی بین الملل تاریخ ادبیات و هنر  
 

آیدین تبریزی

قمار بزرگ هسته ای!

با بحرانی تر شدن مساله هسته ای و افزایش گمانه زنی ها در مورد امکان حمله نظامی به تاسیسات هسته ای و نظامی ایران، اپوزوسیون موسوم به سرتاسری که تا چند سال پیش کوچکترین اهمیتی به مساله تنوع ملی و زبانی در ایران نمی کرد و به اخطارهای مکرر نیروهای میانه رو و خیرخواه ملیتهای غیرفارس کاملا بی اعتنا بود و در این زمینه سیاست سکوت مطلق را پی می گرفت، امروز هرچه بیشتر به اهمیت این بحث در آینده سیاسی ایران واقف شده است. بگونه ای که قسمت عمده ای از تحلیلها و نوشته های اپوزوسیون به این مساله اختصاص یافته است. در این میان اما اپوزوسیون آشکارا به دو شاخه عمده تقسیم شده است.

در یک طرف نیروهای سیاسی چپ و دموکرات قرار دارند که با پذیرش مطالبات برحق ملیتهای ایرانی به عنوان جزئی جدایی ناپذیر از دموکراسی، در صدد یافتن پاسخی دموکراتیک و مدرن به خواسته های منطبق بر موازین حقوق بشر و دموکراسی هستند. در این طیف شاید مقاله آقای ف. تابان با عنوان " ما در جبهه ی دموکراسی خواهیم ماند!" (1) بهترین و جامعترین و منصفانه ترین نگاهی بود که تاکنون از سوی اپوزوسیون سرتاسری مطرح شده است. آقای تابان استراتژی این گروه را با شعار «صلح و دموکراسی» تبیین کرده است به این معنا که صلح در برابر جنگ طلبان خارجی و دموکراسی در برابر مستبدین داخلی.

در سوی دیگر اما بخش اعظم همان نیروهای اپوزوسیونی قرار دارند که تا چند سال پیش سیاست سکوت مطلق و بایکوت خبری را در پیش گرفته بودند با این امید که به واسطه تسلطی که بر رسانه ها دارند مانع از رسیدن صدای مطالبات ملیتهای ایرانی به مجامع بین المللی و همچنین داخل ایران و بویژه مردم عادی ملیتهای غیرفارس شوند تا بدین وسیله بتوانند از بیداری بیشتر آنها و آشنایی شان با حقوق ممنوعه خود گردند. اما تغییر متغییرهای داخلی و بین المللی باعث شده است که آنها دیگر قادر به تداوم سیاست سکوت و بایکوت خبری نشوند و به ناچار سکوت را شکسته و به موضع گیری پرداخته اند. اولین نشانه های شکستن این سکوت و تغییر رویه با اظهارات داریوش همایون شروع شد که اعلام کرد: " در برابر خطر جنگ و تجزیه طلبی در کنار جمهوری اسلامی قرار خواهد گرفت." جالب آن است که بدانیم همین آقای همایون، پس از حمله آمریکا به عراق با لحنی جانبدارانه اعلام کرده بود که اگر آمریکا نبود، مردم عراق تا سالها نمی توانستند از چنگال دیکتاتوری صدام حسین رها شوند! و حتی شاید بتوان گفت که سیاست تحریم انتخابات ریاست جمهوری قبل، که به قدرت رسیدن احمدی نژاد منجر شد، در واقع رفتن به استقبال جنگ و تغییر حکومت با حمله آمریکا بود.

اما قیام عمومی مردم آذربایجان در خرداد ماه 1385 که بزرگترین حرکت اعتراضی مسالمت آمیز و زنجیره ای پس از پیروزی انقلاب بود، به کلی ورق را برگرداند و اپوزوسیون مدافع تغییر حکومت با مداخله نظامی خارجی را چنان زیر و رو کرد که تا همپیمانی با حکومت پیش برد! پس از این چرخش 180 درجه ای صدها مقاله و سخنرانی در مخالفت با جنگ و تجزیه طلبی منتشر شده و هر روز بر ابعاد این کارزار افزوده می شود. این چرخش سریع و کامل باعث شده است که این اپوزوسیون فرصت کافی برای بازسازی کامل استراتژی خود را نداشته باشد و نتواند حداقل ظاهر استراتژی ضد جنگ خود را نیز به درستی سامان دهد! در اکثر قریب به اتفاق این خطابه های به اصطلاح ضد جنگ، تنها چیزی که حضور ندارد نگرانی از قتل انسانهای بی گناه در این جنگ احتمالی است و بارها و بارها از خطر تجزیه ایران و نقشه های نئوکانها برای تجزیه ایران و اولویت حفظ تمامیت ارضی و ... به عنوان دلایل محکمی برای مخالفت با جنگ مطرح می شود!؟

اگر از دیدگاه روانشناختی به این موضوع نگریسته شود، به خوبی مشخص است که مخاطب این نوشته ها همان بخش های باقیمانده از اپوزوسیون است که همچنان فکر می کند بهترین راه غلبه بر جمهوری اسلامی، توسل به نیروی نظامی خارجی است. در واقع افرادی چون داریوش همایون که تا دیروز خود در جبهه سرنگونی حکومت به دست آمریکا بودند، به زبانی سخن می گویند که بتوانند متحدان قبلی شان را به پذیرفتن سیاست جدید راضی کنند و دراین میان نگرانی از کشته شدن افراد بی گناه در جریان جنگ احتمالی، جایگاهی ندارد، چرا که آنها قبلا در این زمینه به تفاهم رسیده بودند که راهی بهتر و ساده تر از حمله نظامی آمریکا برای تغییر حکومت ایران وجود ندارد! استدلال قبلی آنها این بوده که به هر حال در هر انقلابی که به تغییر حکومت منجر شود، عده ای کشته خواهند شد و از طرف دیگر سلاحهای آمریکایی دقت بالایی دارند و مناطق نظامی و حکومتی را نشانه خواهند رفت!؟

استراتژی این گروه که تا دیروز قصد داشت با سکوت و بایکوت خبری در برابر مطالبات ملیتهای ایرانی بایستد و مانع رسیدن صدای آنها به مردم شود، امروز همان هدف را نه با سکوت که این بار با هیاهو و سروصدا و جنجال پی می گیرد تا شاید صدای حق طلبانه آنها را در هیاهوی خود گم کند تا بتواند مانع رشد پروسه بیداری ملیتهای ایرانی که هرچه بیشتر توده ای تر و عمومی تر می شود را گردد. اما همان طور که سیاست سکوت و بایکوت خبری آنها با شکست مواجه شده، سیاست جدید هیاهو و جنجال آنها هم با شکست مواجه خواهد شد، چرا که در عصر اطلاعات و دهکده جهانی، هیچ اندیشه ای را نمی توان با این هیاهوها خفه کرد و آنها چاره ای ندارند جز آنکه همانند نیروهای چپ و دموکرات با به رسمیت شناختن مطالبات حقوق بشری و دموکراتیک ملیتهای غیر فارس ایران، به دنبال پاسخ حقیقی و دائمی به این نیاز آینده جامعه بپردازند چون آنها تا ابد نمی توانند با غوغا سالاری و هیاهو از پاسخ دادن به این خواسته ها که کاملا بر اعلامیه های حقوق بشر سازمان ملل استوار است شانه خالی کنند و پشت شعارهای "حفظ تمامیت ارضی" و "مخالفت با تجزیه طلبی" پنهان شوند. خواسته هایی چون حق تحصیل به زبان مادری، حق حفظ هویت فرهنگی مختص خود، توسعه ادبیات، موسیقی و هنر با مولفه های فرهنگی ویژه خود، حق برابری فرصتهای اقتصادی برای تمام مناطق کشور و در یک کلمه حق حاکمیت بر سرنوشت خویش به صورت فردی و گروهی به صورت آزادانه و برمبنای اصول شناخته شده دموکراسی.

در سوی دیگر اما نیروهای مدافع حقوق ملیتها قرار دارند که خود به دو گروه تقسیم شده اند. گروهی که به دنبال احقاق این حقوق، از راههای مسالمت آمیز و مدنی و برپایه معیارهای دموکراسی مدرن است و در این راه به دنبال بهترین، کم هزینه ترین و مسالمت آمیز ترین گزینه هاست تا هم این تغییر اجتماعی با کمترین اصطکاک و درگیری به نتیجه برسد و هم مانع از بروز جنگ، چه داخلی و چه خارجی شود. این گروه به دنبال الگوی مدرن فدرالیسم در کشورهای چند ملیتی همچون سوئیس و کانادا در ایران است تا ضمن احقاق حقوق همه، فرصتهای همکاری و رشد و توسعه همه ملیتها را در تعامل و همکاری و رقابت سالم با یکدیگر تضمین کند. این گروهها در تلاش برای گفتگو و ایجاد ارتباط با نیروهای دموکرات مدافع حقوق ملیتهای ایرانی هستند تا بتوانند زمینه حل مسالمت آمیز این مساله و یافتن راه حلی دموکراتیک و دائمی برای آن هستند.

اما گروه دیگری از مدافعان حقوق ملیتها، هرگونه ارتباط با نیروهای سرتاسری را چشم بسته محکوم می کنند و آن را خیانت می نامند و به دنبال آن هستند که امکان هر گونه تفاهم با گروههای سرتاسری از میان برود، تا به گمان آنها زمینه برای تجزیه ایران فراهم شود. آنها وقتی از مخالفت با نیروهای سرتاسری دفاع می کنند، اظهار نظرهای افراطی ترین طیف نیروهای اپوزوسیون که تا همپیمانی با جمهوری اسلامی پیش رفته اند را به عنوان دلیل خود پیش می کشند. آنها با اشاره به همین اظهارات همپیمانی با جمهوری اسلامی از سوی امثال داریوش همایون، «جمهوری اسلامی» را به عنوان نماینده ی «شوونیزم فارس» معرفی می کنند. درست همان گونه که نیروهای افراطی سرتاسری در توجیه دلایل مخالفت با هر گونه گفتگو با مدافعان حقوق ملیتها، افراطی ترین اظهار نظرهای گروه دوم را لیست می کنند.

در اینجا معنی جمله آقای ف. تابان بهتر روشن می شود: " این سیاست که با شعار «حفظ تمامیت ارضی» و «حفظ ایران به عنوان بالاترین الویت» و یا شعارهای مشابه به میدان آمده است، اما در حقیقت تیغه ی دوم همان قیچی است که برای تکه تکه شدن خاک ایران تیز شده است و تیغه ی دیگر آن را باید در فعالیت جداسران در مناطق ملی یافت." این دو گروه افراطی در یک اتحاد استراتژیک نانوشته، تلاش برای ایجاد هرگونه گفتگو و احیانا ائتلاف را نشانه رفته اند و گویا هر دو گروه منافع خود را در آن تشخیص داده اند که همانند جمهوری اسلامی و احمدی نژاد، ترمز و دنده عقب را از کار بیاندازند و با سرعت هرچه تمامتر به سمت در گیری و برخورد پیش بروند! در واقع باید گفت که هر دو گروه افراطی بر روی احتمال وقوع جنگ در ایران، به قمار بزرگی دست زده اند و منتظرند تا از این رهگذر به اهداف خود برسند و چقدر عجیب است که استراتژی پیش گرفته شده از سوی هر دو گروه دقیقا مشابه یکدیگر است!؟ کوبیدن بر طبل نفرت متقابل و ممانعت از هر گونه تلاش نیروهای میانه رو برای شکستن این جو و ایجاد گفتگو و تفاهم.

حال باید دید چه کسی برنده این قمار خطرناک و غیر انسانی خواهد بود؟

پاسخ این پرسش در اینجاست که بدانیم احتمال تجزیه ایران در صورت حمله به ایران چقدر است و به چه عواملی بستگی دارد. در اینجا دو حالت وجود دارد یکی حمله ای به شکل عراق برای تغییر حکومت با استفاده از پیاده نظام. این احتمال با توجه به تجربه عراق بسیار ضعیف است و کمتر کسی دیگر چنین احتمالی را جدی ارزیابی می کند. اما به هر حال تجربه عراق نشان می دهد که آمریکا به عنوان یک نیروی مسئول جهانی، هزینه های سنگینی پرداخت کرده است تا مانع تجزیه عراق شود، چون نمی خواهد به تجزیه عمدی و با برنامه قبلی عراق متهم شود. بنابراین در این حالت احتمال تجزیه ایران تقریبا صفر است. اما در واقع احتمال چنین اقدامی از سوی آمریکا با توجه به تجربه عراق و قیمت نزدیک به 100 دلار نفت در حال حاضر واقعا ناچیز است.

اما احتمال دوم که بیشتر مد نظر است، حمله هوایی و موشکی به تاسیسات هسته ای و نظامی و موشکی ایران است. در واقع اعتماد به نفس بالای جمهموری اسلامی هم از همین مساله ناشی می شود که مطمئن است اگر حمله ای هم رخ دهد مانند جنگ اول عراق تنها به شکل هوایی و موشکی خواهد بود و استنباطش این است که قادر به سرنگون کردن حکومت نخواهد بود همانطور که در مورد عراق باعث سقوط صدام نشد. در واقع شاید جمهوری اسلامی که در بین دو انتخاب مدل لیبی و کره شمالی یعنی برچیدن کامل تاسیسات غنی سازی اورانیوم و یا حمله هوایی قرار گرفته است، فکر می کند حال که چاره ای جز دست شستن از تاسیسات غنی سازی برایش باقی نمانده، بهتر است که با حفظ آبرو اجازه دهد تا تاسیسات غنی سازی اورانیوم با موشکها و بمبهای هوایی برچیده شود تا به شکلی سرافکنانه و ذلت بار مشابه لیبی! اینجاست که استراتژی جدید سپاه پاسداران که بسیج را هم در خود ادغام کرده بیشتر معنی پیدا می کند: برخورد با شورش های داخلی احتمالی در صورت وقوع حمله هوایی به جای برخورد با دشمن متجاوز خارجی!؟ در واقع به نظر می رسد که جمهوری اسلامی هم دست به قمار بزرگی زده است و امیدوار است که بتواند پیش از رسیدن زمان حمله نظامی، به سلاح اتمی مجهز شود تا بقای خود را تضمین کند!

آنچه در این میان بیش از پیش جمهوری اسلامی را به شرط بندی در این قمار تشویق می کند، اظهار نظرهای امثال آقای همایون است که جمهوری اسلامی را خاطر جمع می کند که در صورت شروع حمله هوایی، اپوزوسیون نه تنها مردم را به شورش بر علیه حکومت و سرنگونی از درون به صورت انقلاب دعوت نخواهد کرد، بلکه به خاطر ترس توهم آمیزش از تجزیه ایران، مردم را به مقابله با آمریکا و همراهی با حکومت تشویق خواهد کرد. همین سرمایه بزرگ که اپوزوسیون در اختیار جمهوری اسلامی قرار داده، باعث شده حکومت با خیال راحت به "قمار بزرگ هسته ای" خود دست بزند. در واقع این اظهارات نه تنها کمکی به برطرف شدن خطر جنگ نمی کند، بلکه خطر جنگ را افزایش می دهد چون حکومت را از بابت امکان وقوع شورشهای داخلی به موازات حمله خارجی خاطر جمع می کند و از نظر آنها ریسک این قمار را کاهش می دهد، بویژه که آنها فکر می کنند اگر بتوانند به دلیل اراده سست قدرتهای بزرگ جهان و درگیری آمریکا در باتلاق عراق، زمان کافی را بدست آورند و با ساختن سلاح هسته ای، برنده این قمار شوند، به نوعی خیالشان را از دشمن خارجی جمع کرده اند و از آن پس می توانند فقط بر دشمن داخلی (شورش های مردم) متمرکز شوند.

حال باید دید که چرا این بخش از اپوزوسیون چنین سراسیمه در برابر آنچه خطر حتمی تجزیه ایران می نامد، تمام سرمایه اش را در قمار بزرگ هسته ای حکومت خرج کرده است و انتظار دارد از این قمار چه چیزی نصیبش شود؟ برای پاسخ به این سئوال باید به بررسی این موضوع بپردازیم که احتمال تجزیه ایران با حمله آمریکا و تغییر حکومت با شورشهای داخلی چقدر است.

هرچند اعلامیه های حقوق بشر سازمان ملل، حق حاکمیت بر سرنوشت خویش را برای تمام انسانها به رسمیت شناخته و همانند حق طلاق زنان، برای جدایی   ملتها و تقسیم کشورها تحت شرایط خاصی نیز تدابیری اندیشیده است که نمونه آن را در تجزیه یوگسلاوی سابق شاهد بودیم، اما حقیقت نظام بین الملل و ساختار شورای امنیت گویای چیز دیگری است. شرایط جدایی در نظام بین الملل به قدری پیچیده و دشوار است که می توان آن را با شرایط طلاق زنان بدون رضایت شوهر در قوانین جمهوری اسلامی مقایسه کرد و شاید حتی دشوارتر از آن. دادگاه خانواده ملتها، یعنی شورای امنیت، متشکل از قضات دائم و دارای حق وتویی است که خود از متعصب ترین کشورهایی هستند که با حق طلاق ملتها مخالفند! روسیه با تمام قوا چچن را به خاک و خون کشید و مانع از جدا شدن آن شد، چین سالهاست که با جدایی طلبان تبت دست به گریبان است. علاوه بر آن غیر از اعضای دائم شورای امنیت، در میان اعضای غیر دائم دیگر هم که به صورت دوره ای انتخاب می شوند و رای آنها هم تاثیر گذار است، کشورهای نه چندان دموکراتی نیز وجود دارند که برخی از آنها خود با مشکلات داخلی مواجهند.

بنابراین شورای امنیت تا جایی که ممکن است با تجزیه کشورها مخالفت می کند چون آنها نمی خواهند که درخواست استقلال به یک روال طبیعی تبدیل شود، چون خود قضات با مشکلات داخلی مواجهند! لذا درست است که نظام بین الملل راهکار جدایی ملتها و تقسیم کشورها را در خود دارد ولی در این دادگاه خانواده ملتها، آخرین چیزی که برای دادگاه مهم است نظر عروس خانم است! بسیاری از مناطق وجود دارد که سالهاست که عملا از یک کشور جدا شده اند و هر رفراندومی در بخش جدا شده با اکثریت مطلق به نفع استقلال خواهد بود ولی پس از دهها سال شورای امنیت اجازه جداشدن به آن بخشها را نداده است. به عنوان نمونه می توان جزیره قبرس را به عنوان مثال مطرح کرد. این جزیره از دهه هفتاد میلادی عملا به دوبخش ترک نشین و یونانی نشین تقسیم شده است ولی نظام بین الملل اجازه تجزیه جزیره را نمی دهد و در آینده هم نخواهد داد.

اما باید دید چرا در این میان یوگسلاوی سابق یک استثنا بود؟ کشور یوگسلاوی در دوران فروپاشی بلوک شرق با بر سرکار آمدن یک ملی گرای افراطی به نام میلوسویچ، دست به یک نسل کشی نژادی در داخل کشور برای ممانعت از تجزیه کشور زد و با انتشار اخبار جنایاتش در دنیا، شورای امنیت مجبور به مداخله شد و در نهایت در دورانی که روسیه قدرت سابق را نداشت و گرفتار مشکلات داخلی بود، نتوانست در برابر قدرتهای غربی که شدیدا طرفدار تجزیه یوگسلاوی بودند، مقاومت کند. اما امروز روسیه که قدرتش را به تدریج باز می یابد، به شدت در برابر جدا شدن کوزوو آخرین بازمانده از یوگسلاوی سابق مقاومت می کند.

 حال باید دید اگر به فرض، با حمله آمریکا به ایران، فرصتی پیش آمد که با سقوط حکومت مرکزی بخش هایی از ایران به کنترل نیروهای جدایی خواه افتاد و احیانا آنها فرصت برگزاری رفراندوم برای استقلال را بدست آوردند، آیا شورای امنیت نتایج این رفراندوم ها را خواهد پذیرفت؟! همان مکانیزمی که اجازه تقسیم قبرس را نمی دهد و یا اجازه تجزیه عراق را نمی دهد، باز اجازه تجزیه ایران را نخواهد داد چون قضات دادگاه خانواده ملتها، همچون روسیه و چین نمی خواهند که اجازه دهند، تجزیه کشورها حتی اگر با خواست اکثریت مطلق بخش جدایی خواه همراه باشد، به یک روال معمول در نظام بین الملل تبدیل شود. بنابراین تنها شرایط بسیار خاصی لازم است تا اجازه تقسیم کشورها صادر شود. نمونه یوگسلاوی نشان می دهد که در نظام بین الملل موجود، تنها در شرایطی که یک قتل عام و نسل کشی رخ داده باشد بطوریکه عروس خانم بتواند ثابت کند که پای مرگ و زندگی در میان است و جانش در خطر است و اگر بتواند با توسل به قدرت رسانه های خبری و وارد کردن فشار از سوی افکار عمومی بر دولتها، دل قضات را به رحم آورد، شاید بتواند اجازه طلاق را بگیرد!

بنابراین تنها احتمال ممکن برای تجزیه ایران، در اعطای چک سفید از سوی اپوزوسیون به جمهوری اسلامی برای سرکوب هر چه وحشیانه تر شورش های احتمالی در مناطق غیرفارس با توسل به نیروی نظامی سپاه که بسیج را هم در خود ادغام کرده و استراتژی جدیدش را سرکوب شورش های مردمی انتخاب کرده، متصور است. بطوریکه مدعیان جدایی از ایران بتوانند در شورای امنیت با سند و مدرک، وقوع یک نسل کشی وسیع را در منطقه شان ثابت کنند. لذا با توجه به این واقعیات، شاید بتوان گفت که گروههای جدایی طلب ایران با موضع گیری های آشتی ناپذیرشان آگاهانه یا نا آگاهانه به دنبال به تحقق رساندن این سناریو هستند که تنها احتمال ممکن برای تجزیه ایران است. اما نیروهای اپوزوسیون مخالف حقوق ملیتها، کاملا سیاست اشتباه و متضاد با خواسته هایشان را در پیش گرفته اند چون با مخالفتشان با هرگونه مذاکره و گفتگو و امکان یافتن راهکاری بینابین از یک طرف و اعطای چک سفید "حفظ تمامیت ارضی تحت هر شرایطی و به هر وسیله ای" نا آگاهانه تیغه دیگر قیچی را برای تحقق سناریوی قتل عام مردم توسط نیروی نظامی سپاه در جریان حمله هوایی آمریکا هموار می کنند تا هم آمریکا بتواند بدون نیاز به تصرف کل ایران، تنها مناطق حاشیه ای را از کنترل حکومت خارج کند و هم با قتل عام مردم توسط سپاه، پرونده تجزیه ایران در شورای امنیت قطورتر شود.

هرچند تحولات آتی در آینده سیاسی ایران به قدری پیچیده است که هیچ تحلیل گری نمی تواند پیش بینی کند که در میان این سه قمار باز بزرگ، یعنی جمهوری اسلامی، تمامیت خواهان مخالف عدم تمرکز و فدرالیسم در ایران و طرفداران تجزیه ایران، کدام یک برنده این قمار خطرناک و غیرانسانی خواهد بود ولی آنچه که بدیهی است این است که اگر همچنان صحنه سیاسی ایران در اختیار این سه قمار باز بزرگ باقی بماند و نیروهای دموکرات و میانه روی مدافع راه حل بینابین نتوانند ابتکار عمل را بدست گیرند، این قمار بزرگ هسته ای قطعا یک بازنده بزرگ خواهد داشت و آن همه مردم ایران اعم از فارس، ترک، کرد و... خواهند بود.

-----------------------

(1) http://www.akhbar-rooz.com/article.jsp?essayId=11885

 

نسخه قابل چاپ

 
 

ã

 

ذربایجان" دا یازیلان مطلب لردن باشفا سایت لار ویایینلاردا فایدالانماق،
 یالنیز یازیچی، ترجمه چی و قایناق آ
دلارینی چکمکله آزادیر.