«ژاندارمهای عمامه به سر»

یادداشتی بر نامه ناشناخته ای از میرزا عبدالرحیم طالبوف تبریزی*

• میرزا عبدالرحیم طالبوف تبریزی در سال ۱۸۳۴ در محله سرخاب تبریز بدنیا آمد و در مارس ۱۹۱۱ در «تیمورخان شورا» (دارالحکومه داغستان) از جهان رفت ، او از چهره های برجسته روشنگران دوره انقلاب مشروطیت ایران است و آتْارش در شکل گیری فکر آزادی در آن دوران نقش بسیار ارجمندی ایفا کرده اند ...

میرزا عبدالرحیم طالبوف تبریزی در سال ۱۸۳۴ در محله سرخاب تبریز بدنیا آمد و در مارس ۱۹۱۱ در «تیمورخان شورا» (دارالحکومه داغستان) از جهان رفت ، او از چهره های برجسته روشنگران دوره انقلاب مشروطیت ایران است و آتْارش در شکل گیری فکر آزادی در آن دوران نقش بسیار ارجمندی ایفا کرده اند. می دانیم که پس از پیروزی مشروطه خواهان بر قوای استبداد و تشکیل مجلس اول شورای ملی، طالبوف – که در روسیه می زیست – از جمله اشخاصی بود که از طرف تبریز به نمایندگی مجلس انتخاب شد و علیرغم موافقت و تدارک سفر و تعیین تاریخ حرکت، درست در موعد مقرر از سفر به تهران و شرکت در مجلس خودداری کرد. درباره این اقدام طالبوف، نظرات گوناگونی از سوی مورخین و تحلیلگران انقلاب مشروطه داده شده است که بجهت فقدان نوشته ای آشکار از خود او، عمدتا مبنی بر حدس و گمان و آلوده به اغراض اند .تنها دکتر فریدون آدمیت که به نامه های شخصی طالبوف به میرزا فضلعلی آقا تبریزی دسترسی داشته، توانسته است با استناد به این نامه ها به حقیقت نزدیک شود.(۱) اولین نامه مورد استناد آدمیت تاریخ اول ربیع الاول ۱۳۲۵ هجری را دارد. همانگونه که گفته شد این نامه اولاً جنبه خصوصی داشته و ثانیاً دوهفته پس از اعلام انصراف نوشته شده است.

تصویر

نامه ویا در واقع اطلاعیه کوتاهی که چاپ می شود، اولین اعلام رسمی طالبوف درباره تصمیم او به خودداری از شرکت در مجلس است. نوشته طالبوف در ۱۵ صفر ۱۳۲۵ (۱۸ مارس ۱۹۰۷) در چهل و هفتمین شماره روزنامه »ارشاد» (در باکو) بچاپ رسیده است. ۱۵ صفر تاریخی است که طالبوف در نامه خود ( به انجمن تبریز ؟) برای حرکت خود تعیین کرده بود و اولین انعکاس تصمیم اوست که نه بصورت خصوصی بلکه از طریق انتشار در روزنامه معتبر «ارشاد» علنی شده است. باتوجه به انتشار روزانه «ارشاد»، تاریخ واقعی آنرا باید حداقل یکی دو روز قبل از پانزدهم دانست. این نوشته در ایران ناشناخته است و برای اولین بار در مطبوعات ایران چاپ می شود و نامه مورد استناد آدمیت دستکم دوهفته بعد از آن نوشته شده و در واقع توضیحی به آن است.

نوشته طالبوف همراه با مقدمه ای شیوا و دردمندانه ای که احمد بیک آقایف – مدیر «ارشاد» – بر این «ورقه جانسوز» و «صحیفه» فریاد نوشته، چاپ شده است. آقایف خود از جمله قفقازیان دلبسته به به امر آزادی ایران بود و در برخی کتب مربوط به انقلاب مشروطیت از او و خدماتش به انقلاب ایران به نیکی یاد شده است.( از جمله کسروی در تاریخ مشروطه). مطالعه این مقدمه نیز برای خوانندگان علاقمند به تاریخ انقلاب مشروطه سودمند خواهد افتاد.

و اما چند توضیح در باره برخی نکات «نامه» :

طالبوف دلیل انصراف خود از سفر به تهران و شرکت در مجلس را تکفیرش از سوی «ژاندارمهای معمم» ذکر می کند. مقصود طالبوف از این کنایه بجا، روحانیت مرتجع است که سابقه آزادی و تجدد ستیزی اش را می دانیم. اصطلاح «ژاندارم» در آن هنگام در ایران شناخته شده نبود. «ژاندارم« ها نیروی سرکوب دولت تزاری بودند که انجام نقش پلیس مخفی نیز بر دوش آنان بود.

از تکفیر کنندگان طالبوف، شیخ فضل الـه نوری – که سر دسته سپاه استبداد دینی بود، و پس از غلبه مشروطه خواهان، محاکمه و بدار آویخته شد – شهرت عام دارد و نیازی به توضیح بیشتر درباره او در این مختصر نیست. و اما در باره شیخ محمد واعظ . او از واعظان معروف تهران بود که در جریان مهاجرت روحانیون به شاه عبدالعظیم فعالانه شرکت داشت. بهنگام دستگیری او بود که سید عبدالمجید طلبه کشته شد. در جریان تخریب ساختمان بانک استقراضی روس از محرکان مردم بود. شیخ محمد واعظ نیز از جمله روحانیونی بود که در آغاز جنبش با آن همگام شد و سپس با درک خطری که آزادی و قانون مشروطیت متوجه سلطنت روحانیت و منافع این نهاد میکرد، در برابر آن قرار گرفت.(۲)

می دانیم که این دو تن در تکفیر طالبوف تنها نبودند و کسان دیگری چون شیخ علی اکبر اردبیلی و بعضی دیگر در تبریز نیز او را تکفیر کرده بودند. در رساله ای بنام „تذکره الغافل و ارشاد الجاهل“ که در آن دروه نوشته شده به او بعنوان «طالبوف ملحد» حمله شده است. (۳)

شاهزاده ای که طالبوف او را رئیس «ژاندارمهای عمامه به سر» و محرک آنان برای تکفیر او می داند ، کامران میرزاست که در آن تاریخ وزیر جنگ بوده .(۴) خود طالبوف در نامه اول ربیع الاول خود شهزاده را بنام معرفی کرده است.

در باره تلگراف صد کلمه ای طالبوف به مجلس – که بقول خود او سبب خشم ارتجاعیون گشته است – اینجا و آنجا اشاراتی وجود دارد، ولی از نویسندگان و محققین کسی این سند ارزشمند را ندیده و متن و مضمون آن روشن نیست. کوشش ما نیز برای یافتن آن بی نتیجه ماند. (۵) این سند قاعدتا باید جزو اسناد مجلس باشد که در انتظار دستی و موقعیتی برای آشکار شدن است.

بخش آخر نامه طالبوف نشان از رنجیدگی او از آزادیخواهان است که از او در برابر تکفیر «ژاندارمهای عمامه به سر« دفاع نکرده اند. او با رنجیدگی می نویسد:

“ … استدعا می کنم که اختلاف را از میان بردارند و اگر لازم بود بخاطر آن رفع اختلاف ، نه تنها کتابها را بسوزانند، بلکه متفقاً فتوا به قتل من بدهند. ولی اختلاف نکنند! ممات و حیات یک آدم هفتاد ساله ارزش آنرا ندارد که نعوذباللـّه میان طرفداران حکومت مستبده و طرفداران ترقی و تعالی شورش روی دهد.“ .

اعتراض نویسنده به مماشات مشروطه طلبان با طرفداران استبداد بر سر مسئله تکفیر او آشکارا بچشم می خورد. ولی دستکم، آن بخش از نامه ای که آدمیت در کتابش نقل کرده است، فاقد این کنایه اعتراض آمیز است. در نوشته آدمیت از زبان طالبوف می خوانیم:“…استدعا دارم که در این باب هیچ سئوال و جوابی در مجلس و یا خارج نفرمایند و اختلافی بمیان نیاورند“. در اینجا آن کنایه، اعتراض و انگیزه نویسنده از دعوت آزادیخواهان به سکوت در برابر ارتجاع منعکس نیست.

طالبوف در جای دیگری با اشاره به تکفیر کنندگانش نوشته بود: „ تئاتری خواهم نوشت…که صدسال در محفل ادبا … اسباب تفریح گردد“. او پنج سال پس از این ماجرا درگذشت. از این نوشته نیز خبری نیست و نوشته یا نانوشته ماندن آن مجهول.

به هر رو. روشنگر بزرگ هرچند در مجلس شرکت نکرد ولی تا پایان زندگیش علیرغم پیری و تارچشمی مدام رخدادهای کشورش را تعقیب کرد و دلش به عشق میهن و شهر زادگاهش تبریز و به امید و آرزوی آزادی تپید. او هرچند با توجه به اوضاع ایران، با در نظر داشتن قدرت «ژاندارمهای معمم»، جهالت توده و نیروی استبداد، امید دستیابی ایران به آزادی در زمان نزدیک را از دست داده بود، ولی شاید هرگز به تصورش نیز نمی گنجید که همین روحانیون مشروعه خواه درپایان قرن فرمانروای کشور باشند و نیروهای آزادی همچون خود او در معرض تکفیر و پیامدهایش.

***

دست یافتن به نوشته میرزا عبدالرحیم بیگ طالبوف و نوشته احمد بیگ آقایوف را مدیون دوست عزیز آقای م . ع . حسینی هستم ورنج تورق روزنامه مجلس بدنبال تلگراف صد کلمه ای را مرهون دوست و استادی ارجمند در ایران، که بدلایل روشن از ذکر نامش معذورم. اگر نوشته برای خواننده سودمند افتد حاصل رنج آندو است.

توضیح آغا اوغلو و متن اطلاعیه میرزا عبدالرحیم طالبوف را در زیر می آوریم. هر دو نوشته را من به فارسی برگردانده ام. نخست متن اصلی نوشته ها بزبان آذربایجانی و سپس برگردان فارسی آن تقدیم خوانندگان علاقمند می گردد.

متن ترکی یادداشت احمد بیگ آغایف بر نامه طالبوف (۶)

    بیر پیر سالخورده مجاهدین فریادی!

    دیلده ادبای ایرانین ان اودلوسو، ارباب وطن پرستانین ان اولوسی طرفندن گلمیش ورقه جانسوزی و صحیفه فریادی چاپ ایدیریک.نامه طالبوف در روزنامه «ارشاد» باکو

    بو ورقه نین مصنفی ادیب شهیر، عالم فاضل، مجاهد ثابت و قائم، ملا عبدالرحیم طالبوف حضرتلری دیر.

    هشتاد ایل عمرینی بیر ملتین یولوندا بذل ائتمیش ، بئلینی وطن قیدیله بوکموش ، گوُزلرینی ملتین ترقی و تعالیسی انتظارینده نوردن سالمیش ، قلمینی، استعدادینی، قلبینی، حسیاتینی، ملت و وطن دییه دییه صرف ائتمیش بیر مجاهد سالخورده ایچون داها بوندان آرتیق بیر غم، بیر الم ، بیر یاس اولارمی کی همان وطن و ملت روساسی آدلانان ارباب غرض و اصحاب فتنه جرئت ایدوب علی رئوس لاشهاد، منبرلر باشیندان او مجاهدی تکفیر و تلعین ائتسینلر!!

    آیا بو همان او ملا عبدالرحیم دگیل کی جمله ایران اونون وجودینه فخر ایدردی؟!

    آیا بو همان او ملا عبدالرحیم دگیل کی شاهلاردان باشلامیش گدالره تک اونون موعظه و نصیحتلرینه مفتون اولوب، یازیلارینی ال به ال گزدیرردیلر؟

    آیا بو همان او ملا عبدالرحیم دگیل کی بیر قلیل مجاهدلرله برابر ایلی ایلدن بری وودردقلاری ناقوس و فریاد و داد ایله ایرانین بو گونکی آییلماسینا سبب اولموشلار؟!

    آیا بو همان او ملا عبدالرحیم دگیل کی تبریز اهالیسی اونی ملت مجلسینه انتخاب ایتدیکده کل ایران ئوزونه بشارت ویریب، اهلی بالکلیه اونون طهرانه عازم اولماسینی طلب ایتدیلر؟!

    آرالیقدا نه اولدی؟؟

    هیچ نه! فقط بو وار کی مجاهدلرین، حریت پرستلرین زیر پنجه سینده استبداد اژدهایسنینین ازیلمیش باشی تازه دن جانه گلمک فکرینه دوشوب، نشو و نما ایدیر و هیچ بیر وسیله دن چکینمیه رک، بو مجاهدلری، بو حریت پرستلری بیر به بیر آرالیقدان گوتورمک نیتینده دیر.

    ملا عبدالرحیم طالبوف کیمی بیر مجاهدی نه واسطه ایله سیندیرماق اولار؟

    ملا عبدالرحیمین جمله قوتی و جمله زوری اونون سوزونون اثری دیر، جماعتین اونا اولان میل و رغبتی دیر.

    ایشته بو زوری، بو قوتی کسمکدن اوتری فقط بو بسدیر کی بو گونه شخصلری عوام الناسین نظرینده نوع به نوع افترا ایله متهم ایده سن.

    بونون ایچون الده اولان ان بویوک وسیله تکفیر و تلعین وسیله سیدیر. و بو وسیله دن هم کیچمیشده و هم الان و هم گله جکده ارباب غرض و اصحاب فتنه بهره بردار اولوبلار و اولاجاقلار.

    عوام الناس قویون سوروسی کیمی بیر شیی دیر. اونی اورکوتمک ایچون فقط بیر قورت شکلی لازم دیر. بو شکل ایسه ارباب غرضین اللرینده تکفیر دیر. فقط بو بسدیر کی بیر مجلسده بیر کس دئسین: فلان آدام دیندن، مذهبدن و قراندان خارجدیر. عوام الناسین نه وقتی وار و نه او قدر فهم و دراکه سی کی، بو دییلن سوزی تحقیق ایدوب کُنهینه یتیشسین. فورا جمله مخلوق بیر بیرینه قاریشیر، که فلان آدام کافر اولوب، فلان آدام زندیق دیر. عوام الناس بو حرکتله ئوز حامیلرینی، ئوز قیدکشلرینی ئوز طبیعی دوستلارینی خوار و ذلیل ایدیرلر. ئوز دشمنلرینین الینده دست آویز واسطه اولوب ئوز ئوزلرینین ائولرینی ییخیرلار.

    ایشته، ملا عبدالرحیم جنابلرینین تکفیرلری ده بو تکفیرلردن دیر.استبداد اژدهاسینین بالاجا بالاسی اولان و کیچمیشده ایرانی، ایرانین روحینی، شریعتینی، طایفه سینی، توپراقینی سوموروب ییه ن، الان بو گونه ایشلریندن ممنوع اولوب خوار ذلیل اولان بیر شهزاده نین اغواسیله بو گونه بیر شیخ مجاهد تکفیر اولونور! اونون ملت وکیلی عنواننده طهرانه گئدوب،اساس حریت و آزاده لیگی تقویت ایتمه سینه سد چکیرلر!!

    تیقظوا، تیقظوا ایهاالمسلمین! انصافه گلین، مروت ایدین!! نه وقته دک بو قدر جهالت، هاچانا دک بو قدر عناد!! نه وقت بس سیز ئوز دوست و دشمنلریزی بیله جکسیز! نه وقت ئوز مجاهدلریزین قدرینی دوشونه جکسیز! ملا عبدالرحیم کیمی کیشی لری غیر ملتلر اللرینده گزدیریرلر، اونلارا [ ... ] ترتیب ایدرلر ، اونلارین آدلاری ایله فخر ایدیرلر، بیزلر ایسه ان دانا، ان فاضل، ان صادق آداملاریمیزی کافر ایدیریک!!

    بویله بیر حالتده کیمده ملت یولوندا چالیشماق هوسی اولار! کیم گیدیب ئوز وقتی، قوتینی ملته صرف ائدر؟!

    فقط ای شیخ مجاهد! سیز مایوس اولمیون! سیزین یولونوز، سیزین حالتینیز نه قدر آغیر نه قدر گران اولسادا، زبده لر و منتخب لر یولی و حالتی دیر. یقین ایدینیز کی هم ایرانده و هم غیر یرلرده جمله ارباب صدق و صفا، جمله اسلام و ملت پرست لر، جمله ارباب ذوق و ذکانک قلبلری، روحلری سیز ایله دیر!! امین اولونوز! سیزه طعن ایدیب افترا ایدنلر، سیزی ناحق یره لکه دار ایدنلر اوز جزالرینه چاتارلار، اونلارین دغدغه و وسوسه لری تیز آچیلار. ملت ئوز تکلیفینی انجامه گتیرر.

    احمد بک آغایوف

یادداشت احمد بیگ آقایف بر نامه طالبوف (ترجمه فارسی)

    فریاد یک پیر سالخورده مجاهد!

    ورقه جانسوز و صحیفه فریادی را- که سرآمد ادبای آتشین گفتار و بزرگترینِ میهن پرستان ایران- برای ما فرستاده است- چاپ می کنیم.

    نویسنده این ورقه، ادیب شهیر، عالم فاضل، مجاهد ثابت و قائم جناب ملا عبدالرحیم طالبوف هستند. برای یک مجاهد سالخورده که هشتاد سال عمر خویش را بذل راه ملت کرده، کمرش از درد وطن خم گشته، نور دیدگانش در انتظار ترقی و تعالی ملت از میان رفته، قلمش، استعدادش، فلب و روح و احساساتش صرف عشق به ملت و وطن شده، آیا غمی، اندوهی و یاسی بالاتر از این متصور است که اصحاب غرض و ارباب فتنه – که روسای همان وطن و ملت نامیده می شوند- جرئت نموده علی رئوس لاشهاد، از بالای منبر او را تکفیر و تلعین کنند؟

    آیا این همان ملا عبدالرحیم نیست که کل ایران به وجود او افتخار می کرد؟

    آیا این همان ملاعبدالرحیم نیست که از شاه تا گدا، مفتون موعظه و نصیحت او گشته، نوشته هایش را دست به دست می گرداندند؟

    آیا این همان ملاعبدالرحیم نیست که با عده اندکی مجاهد، سالیان سال در ناقوس بیداری دمیده اند و موجب بیداری امروزی ایران گشته اند؟

    آیا این همان ملاعبدالرحیم نیست که هنگام انتخاب به [نمایندگی] مجلس از سوی مردم تبریز، کل ایران به وجد آمد و اهالی عزیمتش به تهران را خواستار شدند؟

    در این میانه چه اتفاق افتاد؟

    هیچ! حقیقت اینست که اژدهای استبداد- که زیر پنحه مجاهدین و آزادیخواهان – سرکوب گشته بود، دوباره به فکر جان گرفتن افتاده، نشو و نما می کند و بی آنکه از کسی واهمه ای کند، قصد نابودی این مجاهدان و این آزادیخواهان کرده است.

    مجاهدی مانند ملاعبدالرحیم طالبوف را چگونه می توان درهم شکست؟

    همه نیرو و زور ملاعبدالرحیم در اثرگذاری سخنان اوست؛ در میل و رغبت مردم به اوست. و برای آنکه این نیرو و قدرت را از میان ببری، کافی است چنین اشخاصی را پیش چشم عوام الناس با افتراهای گوناگون متهم نمایی. و یزرگترین وسیله برای این کار تکفیر و تلعین است. و از این وسیله ارباب غرض و اصحاب فتنه هم در گذشته، هم امروز و هم در آینده بهره برداری کرده اند و خواهند کرد.

    عوام الناس چیزی مانند گله گوسفندان است. برای رماندن او کافیست تنها یک شکل گرگ نشانش دهید. این شکل هم در دستان ارباب غرض حربه تکفیر است. فقط کافیست در مجلسی کسی بکوید: فلان شخص از دین و مذهب و قران خارج شده است. عوام الناس نه وقت و نه آن اندازه فهم و شعور دارد که تحقیق کند و به کنه مطلب برسد. جماعت فورا بهم می ریزد که: فلانی کافر شده، فلانی زندیق گشته است. عوام الناس با اینکار خود، حامیان خود، غمگساران خود و دوستان طبیعی خویش را خوار و ذلیل می کند. وسیله در دست دشمنان خود می گردد و خود بدست خویش خود را خانه خراب می کند.

    بلی! تکفیر جناب ملاعبدالرحیم نیز از این نوع تکفیرهاست. چنین شیخ مجاهدی به اغوای شهزاده ای تکفیر می گردد که در مقام طفل کوچک اژدهای استبداد، روح، شریعت، خلق و خاک ایران در گذشته بکام خود کشیده و اکنون که از این اعمال ممنوع گشته، خوار و زبون شده است! [به کارگردانی اوست که] بر سر راه حرکت چنین شخصیتی به تهران – بعنوان نماینده ملت- و تقویت اساس حریت و آزادگی بواسطه حضور او سد می کشند.!!

    بیدار شوید، بیدار شوید ای مسلمانان! انصاف کنید! مروت نمایید! این اندازه جهالت تا به کی؟ این قدر عناد تا چند؟ پس شما کی دوست و دشمن را از هم باز خواهید شناخت؟ کی قدر مجاهدان خود را خواهید دانست؟ امثال ملاعبدالرحیم را ملتهای دیگر بر دیده می نشانند، برای آنها [...] ترتیب می دهند، با آنان مباهات می کنند. ما نیز داناترین، فاضلترین و صادق ترین افراد خود را کافر می نامیم!!

    در چنین اوضاعی چه کسی روحیه کوشش در راه ملت خواهد داشت؟ در چنین حالتی چه کسی وقت و نیروی خود را صرف ملت می کند؟

    ولی ای شیخ مجاهد! شما مایوس نشوید! راه شما، روزگار شما هرچند که سخت و سنگین است، ولی راه و حال نخبه گان و برگزیدگان است. مطمئن باشید که هم در ایران و هم در خارج از آن، دلها و روح همه ارباب صدق و صفا، جمله اسلامخواهان و ملت دوستان، همه ارباب ذوق و ذکا با شماست!! مطمئن باشید! افتراگویان و طعن زنان به شما، کسانی که شما را به ناحق لکه دار می کنند، به جزای خود خواهند رسید. دغدغه و وسوسه های آنان بزودی آشکار می گردد و ملت وظیفه خود را انجام می دهد.

    احمد بیگ آغایوف

میرزه عبدالرحیم طالبوف تبریزی نین تهرانا گئتمک و شورا مجلسینده اشتراک ائتمکدن منصرف اولدوغو باره ده باکی دا نشر ائدیلن «ارشاد» (پانزدهم صفر ۱۳۲۵) غزه تینه مکتوبو

    مدیر محترم!

    هیکل استبدادین تزیید اقتدارینه اسباب اولان و مخفی دفترلر واسطه سیله مرسومات آلان عمامه لی ژاندارمالار اوزلرینک رئیسی اولان، الواث خبائث و رذالتدن مخلوط اولمش بیر شهزاده نک اغواسیله محرم الحرامک آلتی سنده یوز کلمه دن عبارت گوندردیگیم مذمت و تقبیح تیلغرافندن حدتله نوب، منیم مسالک المحسنین و مسائل الحیات کتابلریمی اول شیخ محمد واعظ واسطه سیله منبرده صکره جناب حاجی شیخ فضل اللهک درسی مجلسینده طلابه خطابا کمب ضاله دن آدلاندروب و مولفی ملاعبدالرحیم طالبوفی کافر ملعون کلمه لری ایله یاد ائتدیروبدور.

    حکومت و او شهزاده خبیث که قتل جزاسنه لایق اولان سیاتلرین گله جکده ترتیبا ذکر ائلرک انشالله، بو گونه ایش گورمه لرندن مقصدلری منیم تهرانه گیتمه مگم در و ملت مجلسنده اولمامقم دور.

    بنده ممنونم و طهرانه دها گیتمیورم و جناب شهزاده اطرافنده کی دینی دیناره ساتان لارک اشتباهندن جماعتی متنبه ایلمه نی لازم گورمیورم.

    اوتوز ایل ملتک اوغورنده بذل مجاهده و جان و مال ایلیوب، عوضنده بوندن باشقه بوندان آرتوق نتیجه فخریه یه منتظر دگیل ایدیم. بو ضربه قاطع همیشه وطن مجاهدلرینی شهید میدان یاس و حرمان اتمیش.

    ترک مدافعه نی فقط علما ملت آراسنده اختلاف دوشمه مک ایچون ائدرم. تمام روحانیلریمیزدن استدعا ایلیورم که رفع اختلاف ایله سونلر و اگر بوندان اوتری لازم اولسا، نه اینکه کتابلری یاندورسونلار، بلکه منیم قتلیمه فتوا ویرسونلر. آنجاق اختلاف ایتمه سونلر! یتوش یاشنده بیر نفرک موت و حیاتی قابل دگل که نعوذبالله حکومت مستبده طرفدارلری ایله ترقی و تعالی طرفدارلری آراسنه شورش دوشه. هموطنلریمدن اسلامیت آدینه استدعا ائدرم که مجلسده یا خارجده بر کلمه اختلافه باعث اولان سوز بو خصوصده ذکر ایتمه سونلر.

    افهم احفظنا من هفوات اللسان عبدالرحیم تبریزی

نامه میرزا عبدالرحیم طالبوف تبریزی به روزنامه «ارشاد» چاپ باکو (۱۵ صفر ۱۳۲۵)درباره انصراف از سفر به تهران و شرکت در مجلس شورای ملی (ترجمه فارسی)

    مدیر محترم!

    ژاندارمهای عمامه بسر، که سبب تزیید اقتدار هیولای استبدادند و از طریق دفتر های مخفی جیره خوار آنان، به اغوای رئیس خود – شهزاده ای که مخلوط الواث خبایث و رذالت است – از تلگراف مذمت و تقبیح صد کلمه ای مورخه ششم محرم الحرام من به خشم آمده و کتابهای مسالک المحسنین و مسایل الحیات مرا ، نخست توسط شیخ محمد واعظ در منبر و سپس در مجلس درس حاجی شیخ فضل اللـه، در خطاب به طلاب کتاب ضاله نامیده و مولف آنها ملا عبدالرحیم طالبوف را کافر ملعون نامیده اند.

    مقصودِ حکومت و آن شاهزاده خبیث – که زشتکاریهای شایسته مجازات اعدام اورا انشااللـه در آینده به ترتیب ذکر خواهیم کرد- از این گونه کارها آنست که من به تهران نروم و در مجلس ملت نباشم .

    بنده ممنونم و دیگر به تهران نمی روم و ضرورتی نیز برای آگاه کردن مردم از اشتباهِ دین به دینار فروشان اطراف جناب شهزاده نمی بینم.

    پس از سی سال بذلِ مجاهده و جان ومال در راه ملت منتظر نتیجه فخریه ای غیر از این نبودم. این ضربه قاطع، همیشه مجاهدان وطن را شهید میدان یاس و حرمان کرده .

    فقط بخاطر اجتناب از ایجاد اختلاف میان علمای ملت است که از خود دفاع نمی کنم. .از تمام روحانیون مان استدعا می کنم که اختلاف را از میان بردارند و اگر لازم بود بخاطر آن رفع اختلاف نه تنها کتابها را بسوزانند ، بلکه متفقاً فتوا به قتل من بدهند. ولی اختلاف نکنند! ممات و حیات یک آدم هفتاد ساله ارزش آنرا ندارد که نعوذباللـه میان طرفداران حکومت مستبده و طرفداران ترقی وتعالی شورش روی دهد. بنام اسلامیت از هموطنانمان استدعا می کنم که در مجلس ویا خارج در این خصوص سخنی که موجب کلمه ای اختلاف شود بر زبان نیاورند.

    افهم احفظنا من هفوات اللسان

    عبدالرحیم تبریزی

………………

(۱) گویا این اسناد اخیرا منتشر شده اند .

(۲) در آثار مختلف مربوط به دوران مشروطه از او به بدی یادشده است. از جمله کسروی: تاریخ مشروطه. ص ۴۸۲، ناظم الاسلام کرمانی ، یادداشت روز ۲۵ رحب ۱۳۲۵، مهدی انصاری: شیخ فضل الله نوری و مشروطیت، ج . ص ۴۸۲ و…

(۳)ر.ک به آدمیت: ایدئولوژی نهضت مشروطیت ایران. صص ۶۵ – ۲۹۵ و غ . زرگری نژاد: رسائل مشروطیت صص ۵۰ و ۱۷۹

(۴) در باره او ر. ک حیات یحیی „ ۲ ص ۱۱۴ و نیز تاریخ مشروطه کسروی صص ۲۲۹ و ۴۰۷ و تاریخ رجال ایران

(۵) م . ع . منافی در کتاب خود در باره طالبوف، شماره ای از روزنامه ارشاد رابعنوان دارنده متن تلگراف معرفی کرده است ولی بگفته دوست عزیزم آقای م . ع . حسینی جستجوی او در آرشیو روزنامه «ارشاد» در باکو برای یافتن متن تلگراف در شماره مورد استناد بی نتیجه مانده و دوست گرانمایه دیگری که روزنامه مجلس (از اول محرم تا آخر صفر ۱۳۲۵) را بدنبال یافتن آن ورق زده، موفق به یافتنش نشده است.

(۶) زبان و شیوه نگارش ارشاد، زبان و شیوه ای متفاوت از زبان ساده و مردمی روزنامه شهیر «ملانصرالدین» است. در بازنویسی آن، حتی در املای واژه ها تغییری ندادیم. نامه طالبوف نیز بهمانگونه منتشر می شود که بود، بی آنکه دستی در املای آن ببریم. یادداشت آقایف کلمه ناخوانا داشت که با علامت کروشه [.....] مشخص کردیم.

سیروس مددی

مرداد ۱۳۷۷ – کلن

Sirus_madadi@yahoo.de

* این نوشته برای اولین بار تحت عنوان «در نبرد با تاریکی» در شماره ۱۵-۱۶ نشریه «آذربایجان سسی شماره ۱۵-۱۶» (شهریور ۱۳۷۷) در شهر کلن آلمان منتشر شد. با توجه به محدودیت گستره نشریه نامبرده و ناشناخته بودن این نامه به پژوهندگان تاریخ سده اخیر و علاقمندان طالبوف، بمناسبت سالگرد انقلاب مشروطه آنرا بار دیگر منتشر می کنیم.

Persian, Farsi