عبدالرشید قره باغی

 تجربه های سبز

گفت و گو با حبیب فرشباف
معلم نام آشنای روستاهای آذربایجان و شاعر ترک زبان

 (به نقل از «رشد آموزش ابتدایی» شماره 8، دوره نهم، اردیبهشت 1385) 

اشاره

   مهرماه سال 1384، به مراسمی در تهران دعوت شدم که قرار بود به مناسبت روز جهانی معلم و برای تجلیل از خدمات معلمان آذربایجانی برگزار شود. محوریت برنامه، قدردانی از حبیب فرشباف، شاعر و نویسنده تبریزی بود و در کنار آن، در نظر داشتند لوح های تقدیری هم به چهل معلم آذربایجانی اهدا کنند. برنامه، از طرف گروهی از تشکل های غیردولتی سازماندهی شده بود و معلمان بازنشسته و در حال فعالیت، گردانندگان اصلی آن بودند. پوستری بر در و دیوار سالن برگزاری زده شده بود که روی آن، کنار عکس گرافیکی زیبایی از حبیب فرشباف که همراه با گروهی دانش آموز روستایی بسوی خورشید در حال حرکت بودند، نوشته شده بود:عؤمرون یئتدی آلتمیش یاشا، حبیب عمی یوز ایل یاشا (سنت رسید به شصت سال، عمو حبیب، صد سال پاینده باش).

گوشه و کنار سالن را که چشم می گرداندی، میان جمعیت چند صد نفری، شخصیت های معتبر، از جمله نویسندگان، شاعران، پزشکان و جراحان، استادان دانشگاه ها، هنرمندان عرصه موسیقی و معلمان فراوانی را می دیدی که از گوشه و کنار کشور به این  مراسم دعوت شده بودند و تعجب می کردی که این همه آدم جورواجور اینجا دور هم چه می کنند؟ و فقط کافی  بود اندکی صبر کنی تا مراسمی که از ساعت 6 عصر شروع شده بود، گرم شود و بسیاری از آدم هایی که آنجا نشسته بودند، صحبت کنند تا بفهمی که همه اینها  روزی روزگاری در محال قره داغ آذربایجان، شاگرد عمو حبیب بوده اند. و اینجا بود که تحسین از معلمانی که به شکل خودجوش برای تجلیل از همکاران خود، دست بکار شده و مراسمی به این زیبایی را تدارک دیده بودند، از زبان آدم جاری می شد.

   از دوستان معلمی که متولی سازمان های غیردولتی برگزار کننده این مراسم بودند، شنیدم که می گفتند، تا یکی دوساعت قبل از مراسم، به حبیب فرشباف نگفته اند که می خواهند از او تجلیل کنند؛ چون به هیچ هنوان به این کار رضایت نمی داده است و با توجه به این که در مراسم، قرار بود با اهدای لوح تقدیر، از چهل معلم سپاسگزاری شود، حبیب فکر می کرده او هم یکی از آن چهل نفر است و از این رو با جان و دل برای خدمتگزاری به معلمان کار می کرده است و لذا وقتی به محل برگزاری مراسم آمده و پوسترها و پارچه نوشته های نصب شده بر دیوار را که همگی به تجلیل از شاگردانش اختصاص داشتند، دیده است، سخت برآشفته و حتی خواسته محل برنامه را ترک کند. با این همه سختی که در راضی کردنش وجود داشته است، وقتی فکر گفت گویی برای "رشد آموزش ابتدایی" به ذهنم خطور کرد، احساس کردم مصاحبه صورت نخواهد پذیرفت. آنچه در ادامه می آید، متن خلاصه شده گفت گوی بنده و خبرنگار "رشد آموزش ابتدایی" با آموزگاری است که ده ها یادگار از وی در کشورمان به خدمت و افتخارآفرینی مشغول هستند.

این گفت و گو را در بخش "تجربه های سبز" این شماره حضورتان تقدیم می کنیم. چرا که معتقدیم، براساس تجربه های مثبت و منفی حبیب فرشباف در روستاهای قره داغ، رویشی در درخت زندگی مردمان این منطقه آغاز شده که اکنون در حال تبدیل شدن به جنگلی انبوه است.

 سردبیر(مرتضی مجدفر)

 از قره داغی ها بیش از آن که بیاموزانم آموخته ام...

از عمو حبیب روستاها برای ما بگویید.

تیرماه سال 1342 به عنوان سپاهی دانش به روستاهای قره داغ آذربایجان رفتم؛ منطقه ای که بیش تر از نصف روستاهایش معلم نداشت. اولین دهی که رفتم، "انباستیق" نام داشت. یکی از خانه های دهاتیان را کرایه کرده بودیم. هر دانش آموز با خودش یک پیت خالی برای نشستن می آورد. از بقال روستا مقداری مقوای بسته بندی خرما و مانند آن گرفتیم و زدیم به دیوار. با ذغال چوب روی مقواها می نوشتیم. بعد از یک سال، با بچه ها رفتیم و از مدرسه تعطیل شده یکی از دهات همسایه، میز و نیمکت آوردیم. هر روستایی که می رفتیم، مدرسه اش را درست می کردیم و راه می انداختیم و بعد نوبت روستایی دیگر می رسید.

  هم معلم بودید و هم بنیانگذار مدرسه ها!

 مردم روستاها خیلی فقیر بودند. فقر مجال نمی داد همکاری کنند. فقط یک بنا می گرفتند. کارگرها خودمان بودیم و بچه ها. کار می کردیم و مدرسه می ساختیم. سنگ جمع می کردیم و... 

پس با عنوان سپاه دانش رفتید و ماندگار شدید در آموزش و پرورش.

یله از همان موقعی که یادم می آید، از دوران ابتدایی، وقتی می پرسیدند می خواهی چه کاره شوی، می گفتم: معلم. بعدها هم با چند نفر از هم دوره ای ها و تحت تأثیر برخی معلمانمان تصمیم گرفتیم که بمانیم.
 آن موقع امکاناتی هم نبود و در دهاتی که پاییز به آنجا می رفتیم، تا بهار ماندگار می شدیم. چون راه ها بسته می شدند و نمی توانستیم برگردیم.
یادم هست همان ایام به عنوان سپاهی نمونه انتخاب شدم و برای مراسم تاجگذاری دعوت شدم که نرفتم و به جای من نفر دوم را فرستادند. آن موقع، کسانی که در این جشن شرکت می کردند، بدون کنکور به دانشکاه سپاه دانش معرفی می شدند تا لیسانس بگیرند.  

و شما نرفتید؟!

 بله. من روستاهای آذریایجان را انتخاب کردم. 

روستاییان با پدیده جدید مدرسه و سوادآموزی مخالفت نمی کردند؟ معمولاً نوآوری و تجدد مخالفت هایی به همراه دارد.

اهالی قره داغ و روستاهای آذربایجان خیلی فهیم بودند. زندگی مجالشان نمی داد که مشارکت کنند. آن ها مشتاق بودند که بچه هایشان باسواد شوند. حتی والدین از روستاهای مجاور، فرزندانشان را می فرستادند به روستایی که در آن مدرسه بود. بچه ها باید مسیری یکی دو ساعته را پیاده می رفتند. روستاییان اوایل می ترسیدند که بچه هایشان را در زمستان از این راه بفرستند، ولی من به آنها قول دادم که هر موقع هوا سرد شد، بچه ها را پیش خودم نگه دارم. بارها اتفاق می افتاد که برف و بوران و سرما می شد و من بچه ها را پیش خودم نگه می داشتم.

در مراسمی که مهرماه 84 به مناسبت روز جهانی معلم در تهران، برای تجلیل از خدمات معلمی شما برگزار شد، شاهد حضور بسیاری از شخصیت های فرهنگی و هنری آذربایجانی بودیم که آن سالها، شاگرد شما در روستاهای قره داغ آذربایجان بودند؛ از جمله استاد عاشیق چنگیز مهدی پور که خاطره ای تعریف کرد از شبی که هوا سرد و راه روستایشان بسته شده بود و شما او و دوستانش را پیش خودتان نگه داشته بودید. با شاگردانتان هنوز هم ارتباط دارید؟

من با اکثر شاگردانم ارتباط دارم. شاگردی داشتم در سال 1365 که الان استاد معماری دانشگاه هنر است. بعدها ارتباطم با او قطع شد و دیگر خبری از او نداشتم تا اینکه اخیراً دوباره دیدمش. می گفت: «پدرم اصرار داشت هر طور شده شما را پیدا کنم و برای مراسم عروسی ام دعوت کنم.»
 در کلاسی چند پایه، شاگردی داشتم که در پایه سوم درس می خواند. وقتی از چهارمی ها سئوال می کردم ، او دستش را بلند می کرد و جواب می داد. دیدم توانش را دارد. باهم کار کردیم. رفت ششم ابتدایی را امتحان داد و قبول شد.

این هم از نقاط قوت و مزایای کلاس های چند پایه است که بسیاری از وقت ها مغفول می ماند.

بله . دانش آموز را می شود شناسایی کرد. همچنین، از دانش آموزان پایه های بالاتر برای تدریس در پایه های پایین تر کمک میگرفتیم.

در مراسم پارسال، شاهد اتفاق جالبی بودیم. شما به همراه دبیر دوره دبیرستانتان آقای فریدون قره چورلو روی صحنه آمدید. از آقای قره چورلو بگویید و از تأثیرگذاری اش در آموزش و پرورش کشور و به ویژه تربیت آموزگاران برای روستاهای آذربایجان.

او معلم تمام عمر من بوده است. هرچند که فقط یک سال در اول دبیرستان، معلم من بود. ولی تحت تأثیر ایشان بود که تصمیم گرفتم به دهات بروم. در دهات هرموقع که مشکل داشتم، ایشان جلوی چشم من مجسم می شد که اگر فریدون جای من بود، چه کار می کرد؟ بعدها هم که آمدم تهران، خوشبختانه دوباره پیدایش کردم و هنوز هم فریدون، معلم من و بسیاری از هم دوره ای هایمان است.

یکی از دوستان تعریف می کرد، همیشه به مسئولان  آموزش اصرار می کردید شما را به روستاهایی بفرستند که دور افتاده اند؛ روستاهایی که کسی اسمشان را هم نشنیده است!

معلم ها معمولاً دهات نزدیک را ترجیح می دادند تا رفت و آمد به مرکز راحت باشد. ولی من ترجیح می دادم به روستاهایی بروم که مدرسه نداشتند و محروم بودند. برای رفتن به روستای وینق که محل خدمت من بود، باید از کلیبر یک روز تمام با اسب می رفتیم تا می رسیدیم.

شما در منطقه ای زبان فارسی را تدریس می کردید که بچه ها ترک زبان بودند. برای آموزش فارسی از چه روشی بهره می بردید؟

برای آموزش الفبا از زبان مادری شان کمک می گرفتیم. من روی این اصل به زبان مادری شان شعر می گفتم؛ شعرهایی بسیار کوتاه. با این روش، سلسله ای از حروف را به این بچه ها یاد می دادم.

پس سابقه شاعری و درخشش شما در ادبیات ترکی، ریشه اش به اینجا برمی گردد؟

شاعری که چه عرض کنم در ر.ستاهایی که ما تدریس می کردیم، این یک نیاز بود.

به نظر شما الان چه روش ها و راهکارهایی می توانند در این مورد پاسخگو باشند؟

از کلمات مشترک دو زبان میتوان استفاده کرد یا در کنار کتاب فارسی، می توانند کتابی هم به زبان مادری شان داشته باشند. هم بار عاطفی دارد و هم کلاس برایشان سبک تر می شود. وقتی با زبان خ.دشان صحبت می کنند، برایشان راحت تر است.

آیا شما از شعر، غیر از آموزش الفبا، در موارد دیگر هم استفاده می کردید؟

من الان هم که بعضی وقت ها ریاضی کار می کنم، از ادبیات برای لطیف کردن کلاسم استفاده می کنم. آن سال ها، حتی در مدرسه ای که بچه ها مسیحی بودند و ترکی را زیاد بلد نبودند، شعری را از والدین بچه ها یاد گرفته بودم و به زبان خودشان برایشان می خواندم.

چند سال در روستاهای آذربایجان بودید؟

 حدود 11 سال. تا 1353 در روستاها بودم. در یکی از رفت و آمدهایم، از اسب افتادم و دستم شکست. دیگر نتوانستم ادامه دهم، به تبریز آمدم.

بعد از اینکه به تبریز و تهران آمدید، با ادامه تحصیل در تربیت معلم، مسیر زندگی تان از دوره ابتدایی به تدریس ریاصی در راهنمایی رفت. ما کتاب هایی از شما دیده ایم که در حوزه ریاضیات منتشر شده اند. در این مورد هم توضیح بدهید.

قابلی ندارد. بیش تر کمک درسی است و جنبه تقویت درس را دارد. بیشتر سعی کرده ام سئوالات و مسائل دشوار را در این کتاب ها حل کنم و نمونه بدهم. البته برخی از این کتاب ها، موفقیت هایی هم کسب کرده اند.

ظاهراً از کتاب های ترکی تان هم چند تایی چاپ شده اند؟

از همان سال ها، مجموعه شعرهایی برای بچه ها دارم که چاپ شده است. یکی دوتا کتاب هم هست که خاطرات روستاهای آذربایجان را انعکاس می دهد؛ از جمله کتاب «قره داغ کندلرینده» که گزارشی استاز دهات آذربایجان. دو مجموعه شعر مستقل و یک مجموعه هم با حضور دیگران از من منتشر شده است که ترکی هستند. در مطبوعات ترکی هم کم و بیش و به اصرار دوستان، حضور و بروز دارم.

این سئوال دیگر کلیشه ای و تکراری شده است، ولی اجازه بدهید از شما هم بپرسیم. اگر دوباره به تابستان 1342 برمی گشتید، چه می کردید؟

اگر دوباره در مسیر انتخاب قرار می گرفتم، معلمی را برمی گزیدم. می خواهم بگویم که از قره داغی ها، بیش از آن که به آنها بیاموزانم، آموخته ام.