آذربایجان

 

 
  ►►► سیاست اجتماعی ملی بین الملل تاریخ  
 

 

ممد وطنلی

سهم من؛
قبول یا رد جریانات روشنفکری سیاسی
(نگاهی به کتاب "سهم من" نوشته پرینوش صنیعی)

من چه بگویم به مردمان چو بپرسند

قصة این زخم دیرپای پر از درد

لابد باید كه هیچ گویم، ور نه

هرگز دیگر به عشق تن ندهد مرد

سرگذشت جریان روشنفكری در كشور ما "قصة زخم دیرپای پر از دردی" است كه چون برای نسل جدید بازگو می شود، او را از تن دادن به جریان های روشنفكری سیاسی (صرفنظر از افراط ها و تفریط های آنها) بر حذر می دارد؛ بدون اینكه بستر سیاسی- اجتماعی این جریان ها از نظر زمان و مكان نیز بازگو و ارزیابی شود. و نتیجه آن می شود كه نسل جدید به مصداق گفتة شاملو "سایه سانان، محتاط در مرزهای آفتاب" گوشة انفعال را برگزیند؛ نسل جدیدی كه حتی تصور فضای روشنفكری سیاسی دوره های قبل از خود- بخصوص چند دهة اخیر- برایش مشكل است و اطلاعاتش دربارة آن منحصر به یكسری شنیده ها و یا كتاب هایی در قالب رمان و خاطرات است كه در چند سال اخیر انتشار آنها در كشورمان بطور نسبی آسانتر و تعدادشان بیشتر شده است.

رمان "سهم من" نوشتة پرینوش صنیعی از زمرة این كتاب هاست كه تا حدودی توانسته فضای سیاسی و روشنفكری این دوره را در یك بستر نیمه عاشقانه به تصویر بكشد. این رمان در یك نگاه كلی به دو موضوع اصلی زیر می پردازد و از این دو منظر قابل بررسی و نقد است:

1- رویكرد سنتی و روشنفكری به الگوهای خانواده و ازدواج :

یكی از جذابیت ها و نقاط قوت رمان"سهم من" این است كه علاوه بر بازگو كردن یك فضای روشنفكری و سیاسی به همراه مشقت ها و هزینه های مترتب بر آن در جامعه ما، بطور ماهرانه ای دو دیدگاه سنتی و مدرن را از نظر نوع نگاه به الگوی خانواده و زندگی زناشویی اعم از دامنة اختیارات هریك از اعضای خانواده، جایگاه عشق در تشكیل خانواده، دغدغه های زندگی و غیره به چالش می‌كشاند.

"سهم من" سرگذشت تراژیك زنی است كه سهمش از زندگی، قربانی شدن در مسلخ باورهای سنتی نسل اول (والدین)، پرداخت هزینة خواسته ها و ایده آل های روشنفكری و مدرن نسل دوم (شوهرش) و بالاخره سوختن و ساختن با تعصبات نسل سوم (فرزندان خود) بوده است. در این میان، هرچند پرداخت هزینه برای فعالیت سیاسی و روشنفكری از حیث اهداف مترقی كه دارد، قابل قیاس با پرداخت هزینه برای باورهای سنتی و تعصبات خانوادگی نیست، اما بهرحال در این رمان سرگذشت زنی بازگو می شود كه به قول خودش " انگار هرگز وجود نداشته، حقی نداشته، برای خودش زندگی نكرده و حق انتخاب و تصمیم گیری نداشته و ... ".

نویسنده سعی دارد با به تصویر كشیدن زندگی این زن(معصومه) نشان دهد كه در عین حال كه سنت با نگاه خاص خود به نظام خانواده مشكلاتی را بر یك دختر یا زن تحمیل می كند، مدرنیسم نیز در قالب جریان روشنفكری و حتی با هدف حل این مشكلات، خود یكسری مسائل و مشكلات دیگری را در نظام و الگوی خانواده و زناشویی به ارمغان می آورد. تحت فضای سنتی حاكم، معصومه حق ندارد عشق معصومانه و پاك خود را نسبت به پسری كه دوستش دارد(سعید) نشان دهد و در نهایت هم به او نمی رسد. در حالی كه برادرش(احمد) براحتی می تواند حتی با یك زن بدكاره ارتباط نامشروع داشته باشد، بدون اینكه مورد نكوهش و سرزنش پدر و مادر و برادر بزرگش قرار گیرد. تحت همین شرایط این برادران معصومه هستند كه تعیین می كنند او چه وقت و با چه كسی ازدواج كند و بنابراین جایگاهی برای علاقه و عشق به عنوان یكی از الزامات اساسی در یك ازدواج، قائل نیستند. این فضای سنتی حاكم در خانواده به همان قدر كه به دختر ضعف و تسلیم پذیری را تجویز می كند، به پسر خانواده اجازة قلدری و حتی قیمومیت خواهر را می دهد.

در این رمان، تأثیر سنت و مدرنیته با رویكردی متفاوت از هم در نحوة ازدواج دو شخصیت اصلی زن یعنی معصومه و شهرزاد عینیت پیدا می كند. اولی در یك خانوادة سنتی، برخلاف میل خود و با اجبار والدین و برادران خود ناگزیر تن به ازدواج با پسری (حمید) می دهد كه هیچگونه آشنایی و حتی برخوردی با او نداشته و به قول عمه‌اش با عكس داماد ازدواج می كند. اما دومی كه از رفقای تشكیلاتی حمید است، در یك فضای روشنفكری مدرن و تحت تأثیر افكار سیاسی ترقی خواهانة خود، با یكی از اعضای تشكیلات حزبی ازدواج می كند؛ تنها به این دلیل كه بتواند تمام وقت در اختیار تشكیلات باشد. با این تفاوت كه دامنة آزادی عمل دومی حداقل در انتخاب شریك زندگی اش مطلقاً بیشتر از اولی بوده است. در این میان وضعیت حمید قدری متفاوت است؛ او از طرفی ازدواج با غیر از همفكر خود را مانع فعالیت های سیاسی و آرمان های مترقی خود می‌داند، اما از طرف دیگر تحت فشار خانواده بخصوص مادر خود ناگزیر با دختری كه ندیده و نمی شناسد و عشقی نسبت به او ندارد ازدواج می كند و حتی مراسم خواستگاری را به مادر و خواهران خود واگذار می كند و به پسند آنها بسنده می كند.

بدین ترتیب، هم روشنفكری سیاسی و هم سنت (هر چند با رویكردی متفاوت از هم) به نوعی روند طبیعی و صحیح همسرگزینی شخصیت های اصلی داستان را مختل نموده و آن را تا سطح رفع تكلیف تنزل داده است؛ بطوریكه عشق متقابل كمترین نقش را در ازدواج آنها داشته است. اما نكته جالب در این رمان كه به نوبة خود یكی از نقاط قوت آن به حساب می آید، نشان دادن این واقعیت است كه هویت و تفكر سیاسی دو شخصیت سیاسی رمان یعنی حمید و شهرزاد براحتی توانسته خلاء عشق سنین جوانی در زندگی هریك از آن دو را تحت الشعاع قرار داده و در خود هضم نماید. به عبارت دیگر با اینكه این دو شخصیت در گزینش همسر خودشان فرآیند عادی و صحیح ارتباط و معاشقه در ازدواج را طی نكرده اند، اما هویت و فعالیت های اجتماعی آنها فرصت احساس این خلاء را به آنها نمی دهد و نوع نگاه آنها را به زندگی در سطحی بالاتر از روزمرگی قرار داده و به پیوند زناشویی آنها پایداری می بخشد. با این همه، نویسنده نتوانسته از بیان احساسات نوستالژیك شهرزاد نسبت به زندگی معصومه صرفنظر كند؛ در دیالوگ هایی كه بین این دو شخصیت داستان انجام می گیرد، این احساسات بخوبی بیان می شود. شهرزاد به زندگی آرام و بی دغدغه و حتی در جایی به آشپزی، خانه داری و بچه داری معصومه حسرت می برد كه: "چقدر دلم برای همشون تنگ شده و آرزوی صحبت های خاله زنكی و اخبار فامیلی رو دارم، حرف های ساده، مسائل روزمره؛ مگه چقدر می شه از فلسفه و سیاست گفت؟" و تقریبا سوال معصومه را كه می پرسد: " مگه نه اینكه شماها به تمام خلق و خانواده جهانی زحمتكشان تعلق دارین؟" بی جواب می گذارد. او نهایتاً اوج احساس نوستالژیك خود را نسبت به یك زندگی ساده، با پناه بردن به شعر فروغ فرخزاد بیان می كند كه:

" ... كدام قله كدام اوج؟ ...

مرا پناه دهید ای زنان ساده كامل ... "

مرا پناه دهید ای اجاق های پرآتش- ای نعل های خوشبختی-

و ای سرود ظرف های مسین در سیاهكاری مطبخ

و ای ترنم دلگیر چرخ خیاطی ...

2- نقد روشنفكری و سیاسی كاری:

"سهم من" بازگو كنندة قصة زخم دیرپای پر از درد روشنفكری سیاسی در كشورمان است كه بقدری سرانجام دردناكی داشته و دارد كه باعث شده تا در اذهان نسل جدید، انفعال بر فعالیت های سیاسی روشنفكری ترجیح داده شود؛ و در عین حال بازگو كنندة بعضی از افراط ها و تفریط های جریانات سیاسی. نمونه هایی از این افراط ها كه به جای خود در تجزیه و تحلیل آسیب شناسی روشنفكری سیاسی ایران حائز اهمیت است، با كمی اغراق در این رمان به تصویر كشیده شده است. در جایی از داستان رفقای تشكیلاتی حمید عقاید زن او (معصومه) را بی رحمانه به تمسخر می گیرند و به جای اینكه آثار عینی عقاید سنتی ناصحیح، دست و پاگیر و مرتجع در جامعه را به مخاطب (در اینجا معصومه) نشان دهند و روشنفكری كنند، تیشه به ریشة عقاید مذهبی كه طبعاً برای صاحب آن محترم و مستحق دفاع است، می زنند كه: " به به هنوز آدم نمازخون هم پیدا می شه، خیلی خوشحالم، خانم شما كه هنوز اعتقادات اجدادتونو حفظ كردین می تونین بگین برای چی نماز می خونید؟". تفریط هایی نیز در مواجهه با مسئله روشنفكری و جریانات سیاسی روشنفكری اتفاق افتاده است و یا می افتد. این تفریط ها كه البته در این رمان زیاد به آن پرداخته نشده است، خود به نوعی معلول افراط ها بوده و سعی داشته و دارد تا به هر بهانه ای عملكرد این جریانات را آمیخته با ایده آلیسم و نوعی بلندپروازی معرفی كند و به باد انتقاد بگیرد.

شاید بتوان رمان را از حیث نوع نگاه به جریانات روشنفكری سیاسی به سه مرحله تقسیم كرد:

در مرحلة اول همچنانكه در بالا گفته شد، نوعی نگاه انتقادی به افكار و رفتارهای سیاسی در دیالوگ های شخصیت های رمان تداعی می شود؛ نظیر صحبت های حسرت آمیز شهرزاد نسبت به زندگی عادی و فعالیت ها و رفتارهای روزمرة معصومه كه به نوعی عدم رضایت قلبی شهرزاد از فعالیت های سیاسی خود را در ذهن خواننده تداعی می كند و یا در جایی دیگر كه دوستان تشكیلاتی حمید افكار مذهبی معصومه را به باد تمسخر می گیرند، نویسنده ضمن حمایت و دلجویی تلویحی از معصومه، بطور غیر مستقیم فضای افكار روشنفكری سیاسی یا حداقل لایه هایی از آن را به دور از منطق و تعقل معرفی می كند.

در مرحلة دوم، وقتی كه انقلاب با همگرایی جریانات سیاسی در سال 1357 به پیروزی می رسد، معصومه- كه اغلب قضاوت مثبتی دربارة این جریانات ندارد- دیگر باور می كند كه: " رنج های او[حمید] بی نتیجه نبوده و به زودی به ثمر می رسد، این همان خواب آنهاست كه در حال تعبیر است ..." و تقریبا به خود نقب می زند كه:" وقتی آنها از چنین روزهایی صحبت می كردند چقدر به نظرم دور از ذهن، غیر واقعی و ایده آلیستی بود!". در واقع در این برهة زمانی ورق قضاوت بر می گردد و در دیالوگ های شخصیت های داستان هیچگونه یأس و بدبینی نسبت به جریانات روشنفكری دیده نمی شود. گویا نویسنده برای جبران تهاجم های تلویحی كه در مرحلة اول به این جریانات شد، به نوعی می‌خواهد از خواننده دلجویی كند.

در مرحلة سوم، دوباره ورق بر می گردد و جریانات و فعالیت های روشنفكری به عنوان مخل آسایش خانواده مورد انتقاد قرار می گیرد. در این مرحله نویسنده خواسته یا ناخواسته سعی دارد از طریق دیالوگ های بین ماد و فرزند(معصومه و سیامك) به هم نسل های سیامك هشدار دهد كه برای داشتن یك زندگی آرام و بی دغدغه، بایستی از این جریانات و فعالیت ها دوری جست. نویسنده برای تأكید بر این موضوع، بویژه این هشدارها را از زبان كسی(معصومه) جاری می سازد كه خود به عنوان همسر یك سیاسی كار همواره درگیر مسائل سیاسی بوده و آن را از نزدیك تجربه كرده است.

در یك نگاه كلی، نگرش لرزان و گاها متضاد نویسنده به جریانات روشنفكری و فعالیت های سیاسی همواره در دیالوگ های شخصیت اصلی داستان در بخش های مختلف رمان احساس می‌شود. این چرخش نگرش كه بستگی تام با فرجام این جریانات دارد، یك بار در اواسط داستان-جایی كه انقلاب به پیروزی رسیده و فرجام خوبی یافته- اتفاق می افتد و در آن دیدگاه معصومه نسبت به این جریانات مثبت می شود. در بخش های پایانی داستان نیز آثار این تغییر نگرش را می‌توان دید. در این بخش معصومه كه در اینجا به یك شخصیت عقلانی تبدیل شده است، پسر خود (سیامك) را از فعالیت های سیاسی برحذر می دارد و اعتقاد دارد كه: " ... هر كسی كه برای منافع خودش از احساسات پاك بچه هایی مثل شما كه هنوز فرصت مطالعه و یافتن راه را نداشتن استفاده كنه و اونارو وسیلة پیشرفت و نردبان رسیدن به قدرت قرار بده آدم درستی نیست و بهش بدبین می شم ... ". این بخش از داستان مقارن با مقطعی است كه احساس می شود انقلاب و تلاش های جریانات سیاسی نتیجه و فرجام مطلوب را نداشته است؛ و از طرف دیگر او عزیزترین كس خود یعنی شوهرش را در این جریانات از دست داده است.

در این میان آنچه كه قابل تأمل می باشد این است كه معصومه همواره از شوهر خود یعنی حمید- كه زندگی خود را وقف كار سیاسی كرد- به عنوان انسانی كه به خاطر نوع خط مشی زندگی و نوع بینش به زندگی قابل احترام است، یاد می كند و همواره از خوبی هایش می گوید. او از طرفی در اواسط داستان و با پیروزی انقلاب از زحمات و فداكاری های حمید و دوستان تشكیلاتی او تلویحاً تقدیر می كند اما از طرف دیگر و در آخر داستان همة جریانات سیاسی را با یك دست رانده و پسر خود را از پیوستن به آنها برحذر می دارد.

بنابراین چنین به نظر می رسد كه در اینجا مفهوم، رد اما مصداق ستوده می شود. در واقع در اینجا، نه سیامك كه دوست دارد دارای هویت و وزن اجتماعی و سیاسی در جامعه باشد، اشتباه می كند و نه معصومه كه داغ از دست دادن شوهرش را در اثر فعالیت های سیاسی و روشنفكری هنوز در سینه دارد و دوست ندارد فرزندش به این سرنوشت دچار شود؛ بلكه مشكل چیزی دیگر و در جایی دیگر است، چیزی كه به عنوان حلقة گم شده ای در آسیب شناسی روشنفكری ایران می‌تواند قابل توجه باشد و آن همانا بالا بودن هزینة كار سیاسی و عدم وجود فضای باز و مساعد برای انتقاد در جامعه (كه داستان در آن اتفاق می افتد) و عدم اعتقاد قدرت های حاكمه به حضور نیروهای غیرخودی اصلاحگر و مهاركنندة قدرت، می باشد.

با جمع بندی آنچه كه در بالا گفته شد، چنین به نظر می رسد كه تبیین و روشنگری دو موضوع زیر در اواخر داستان می توانست در ارزیابی منصفانة جریانات سیاسی سودمند باشد:

اول اینكه تبیین همین موضوع اخیر(عدم وجود فضای مساعد برای فعالیت های روشنفكری سیاسی) می توانست فتح بابی در بحث آسیب شناسی روشنفكری سیاسی در ایران باشد. هرچند ممانعت مطلق معصومه از فعالیت های سیاسی پرمخاطرة پسرش شاید از حس غریزی مادرانة او منشاء می گیرد، با این حال نویسنده می توانست دیالوگ های مادر و فرزند را طوری تنظیم نماید كه در آن موضوع انسداد سیاسی جامعه و بالا بودن هزینه كار سیاسی در آن دورة زمانی (بعد از انقلاب) به عنوان دلیل اصلی ممانعت از فعالیتهای سیاسی، پررنگتر جلوه كند؛ نه اینكه این فعالیت ها و جریانات بصورت مطلق و در همة شرایط رد شود.

دوم اینكه همه جریانات سیاسی صرفنظر از نوع تفكر و ایدئولوژی، همواره با این اتهام روبرو هستند كه از احساسات پاك یك قشر از جامعه به عنوان ابزار كسب قدرت استفاده می كنند. حال آنكه این قضاوت-كه در دیالوگ های نصیحت گرانة معصومه در آخر داستان زیاد تكرار می شود-خیلی قریب به واقعیت به نظر نمی رسد چون كسانی كه پرچمدار یك حركت و جنبش اصلاحی و سیاسی-البته از نوع مردمی و نه فرمایشی- می شوند در واقع بیشتر از دیگران خودشان در معرض خطر هستند. اما موضوع نگران كنندة معصومه مبنی بر اینكه گروهی نردبان به قدرت رسیدن گروهی دیگر می شوند، طبیعتاً جزو قواعد بازی و خصلت لاینفك جریانات سیاسی می‌باشد و حتی در سالم ترین جریانات سیاسی و روشنفكری نیز مشهود بوده و هست.

بطوركلی چنین به نظر می رسد كه نویسنده رمان مانند هر اهل قلم دیگری تمایل ندارد جریان روشنفكری را (حتی از نوع سیاسی آن) بصورت انتزاعی رد كند و به اهداف ترقی خواهانه و اصلاح طلبانة آن باور نداشته باشد؛ اما با این حال آنچه كه به عنوان یك خلاء بزرگ در رمان و بخصوص در چالش های گفتگویی احساس می شود این است كه لوازم و تمهیدات لازم در دیالوگ ها بكار بسته نشده است تا به خواننده این نكته را متذكر شود كه نقد یك جریان روشنفكری باید در بستر اجتماعی-سیاسی خود انجام گیرد نه بطور منتزع از آن بستر.

نسخه قابل چاپ

   
   

   
 

ذربایجان" دا یازیلان مطلب لردن باشفا سایت لار ویایینلاردا فایدالانماق،
 یالنیز یازیچی، ترجمه چی و قایناق آ
دلارینی چکمکله آزادیر.