آذربایجان

 

 
  ►►► سیاست اجتماعی ملی بین الملل تاریخ  
 

 

ب . م . بهروز

پارول

زمین حسابى یخ زده بود. نفس که میکشیدى، سوز سرما گلو را می خراشید تا به ریه برسد. مدت ها بود که از آفتاب خبرى نبود.آسمان بغض کرده و اخمو، سایه سنگین خود را روى شهر انداخته بود. قوام از پنجره اطاق بیرون را نگاه کرد. رهگذران به سختى قدم بر می داشتند. اینجا و آنجا پاى کسى سر مى خورد وبا پشت به زمین مى افتاد. چند بچه قد و نیم قد که سرسره بازى می کردند با به زمین خوردن هر کس شلیک خنده را سر مى دادند. قوام چشم از خیابان بر گرفت. کاغذ کوچک مستطیل شکلى رااز جیب بیرون آورد و شروع کرد به خواندن: امروز هوا آفتابى است !، امروز هوا آفتابى است ! . جمله را چند بار دیگر زیر لب زمزمه کرد. وقتى مطمئن شد که آن را حفظ کرده است، جواب را که در پشت کاغذ نوشته شده بود مرور کرد : عجب آفتاب پر حرارتى ! . عجب آفتاب پر حرارتى ! سپس کلاه پشمى خود را بر سر گذاشت، پالتو مندرسش را که مال زمان عهد بوق بود به تن کرد و از خانه بیرون آمد. هنوز چند صد مترى نرفته بود که بدنش از سرما شروع به لرزیدن کرد. تا خانه آقا ى کرامتى نیم ساعتى راه بود، چاره اى نداشت ، باید همین امروز تماس را بر قرار مى کرد. با احتیاط و در حالى که مثل اردک قدم بر می داشت ، سئوال و جواب را زیر لب تکرار میکرد. خانواده کرامتى را مى شناخت. با آنها رفت و آمد خانوادگى داشت. به همین دلیل وقتى از طرف 
 حزب پارول تماس با کرامتى را به او دادند بسیار خوشحال شد. جلو ساختمان دو طبقه آقاى کرامتى که رسید با عجله چند بار زنگ خانه را فشار داد و زیر لب تکرار کرد: امروز هوا آفتابى است ! ، امروز هوا آافتابى است ! . در باز شد و مرد پنجاه - شصت ساله اى پشت در ظاهر گشت. آقاى حمید کرامتى بود. بزرک خانواده کرامتى. 
قوام سلام داد و در حالى که دست آقاى کرامتى را میفشرد داخل خانه شد. وارد اطاق که شدند ، قوام خود را روى کاناپه کنار بخارى انداخت وشروع به مالش دادن دستهایش کرد. سرما تا مغز استخوانش نفوذ کرده بود. آقاى کرامتى در حالى که با سرانگشتانش ریش جو گندمى خود را شانه می کرد، پرسید :- قوام خان ،چه عجب یادى از ما کردى؟
 قوام بى آن که سرش را بلند کند جواب داد: اى، گفتم سلامى عرض کنم . سپس سینه اش را صاف کرد و شمرده و روشن گفت :
-میگم امروز هوا آفتابى است ! . آقاى کرامتى به تصور اینکه قوام با او شوخى میکند، لبخندى زد وچیزى نگفت. قوام که پاسخ دلخواه را نگرفته بود، چشم در چشم آقاى کرامتى دوخت و دوباره گفت : - امروز هوا آفتابى است ! . آقاى کرامتى با تعجب نگاهى به قوام کرد و جواب داد : - قوام خان ، مثل اینکه سرما حسابى کار خودش رو کرده ها؟ قوام که از کند ذهنى کرامتى به شدت عصبانى شده بود سعى کرد خونسردى خود را حفظ کند. او یک بار دیگر با کلماتى شمرده تر گفت: میگم امروز هوا آفتابى است! مگه نه؟ آقاى کرامتى با نگاه مشکوکى سرا پاى قوام را ورانداز کرد ، دستى به ریش خود کشید و به بهانه آوردن چائى از اطاق بیرون رفت.
 قوام با خودش حرف مى زد: یعنى چى؟ نکنه یادش رفته؟ عجب خنگیه ها، ده بار جمله را تکرار کردم... بر و بر به من نگاه میکنه ، انگار تا حالا منو ندیده...
 صداى باز شدن در اطاق، رشته افکار قوام را از هم گسست. آقاى کرامتى و به دنبالش همسر او که خود را در چادر مشکى زمختى پیچانده بود و سینى چاى در دستش بود وارد اطاق شدند. 
خانم کرامتى سینى چاى را روى میز گذاشت. نگاه مظنونى به قوام انداخت و در حالى که در کنار همسرش روى مبل مى نشست بى مقدمه گفت :

- عجب هواى سردیه ها، از آفتاب هم خبرى نیست !.
زن و شوهر چشم بر دهان قوام دوخته بودند. اما قوام انگار که نشنیده است، پالتو اش را وکلاهش را از سر بر داشت. موهایش ژولیده و در هم بود، درست مثل اینکه تازه از خواب بیدار شده است ، آقاى کرامتى کلاه و پالتو را از دست او گرفت و به دست همسرش داد تا به رخت آویز بیاویزد. خانم کرامتى هنوز در اطاق را کامل پشت سر خود نبسته بود که قوام از فرصت استفاده کرد، کمى خود را به طرف آقاى کرامتى کشید و این بار با هیجان وصدائى که می لرزید گفت :


- میگم که امروز هوا آفتابى است!
 آقاى کرامتى با دل سوزى، دست قوام را در دست گرفت و با مهربانى گفت :


- ناراحت نشو جونم آفتاب هم در میاد، زمستان هم تمام میشه، این که غصه خوردن نداره، زندگى همینه دیگه، این قانون طبیعته کاریش نمیشه کرد. غصه نخور!. قوام داشت کلافه مى شد، صورتش گل انداخته بود. دلش میخواست با مشت محکم بکوبد روى دماغ آقاى کرامتى. با عصبانیت شرو ع کرد به خاراندن سرش.
براى آقاى کرامتى مسلم شده بود که قوام عقلش را از دست داده است. سرش را با تاسف تکان داد و زیر لب گفت : طفلک! 
خانم کرامتى با سبدى پر از میوه داخل اطاق شد. آن را روى میز گذاشت و به شوهرش نگاه کرد. 
آقاى کرامتى چشمکى به همسرش زد و سرش را به علامت تائید تکان داد. خانم کرامتى، آهى کشید و با دل سوزى به قوام زول زد.
 هر سه نفر سکوت اختیار کرده بودند. بجز صداى یکنواخت تیک تاک ساعت دیوارى، صدائى به گوش نمى رسید. 
قوام خود را براى رفتن آماده کرد، تا خواست از جایش بلند شود، چند ضربه به در اطاق خورد. 
در باز شد و جوان قد بلندى داخل اطاق شد، سلام داد و شروع به احوال پرسى با قوام کرد. عمید پسر آقا ى کرامتى بود. خانم کرامتى براى اینکه پسرش را در جریان گذاشته باشد، چشمکى به او زد و گفت:
 عمید جان، قوام خان میگن که، امروز هوا آفتابى است. 
قوام سرخ شد. از جایش بر خاست. دستش را براى خداحافظى ابتدا به طرف آقاى حمید کرامتى وسپس به طرف عمید کرامتى دراز کرد. عمید در حالى که دست قوام را میفشرد ، چشمکى به او زد و خنده کنان گفت : عجب هواى پر حرارتى ! .
 قوام با ناباورى عمید کرامتى را نگاه کرد وچشمانش پر از خنده شد. لبخند روى لبهاى هر دو گره خورده بود. در ذهن قوام ، دو کلمه حمید و عمید با یکدیگر کلنجار مى رفتند. قوام از آقاى حمید کرامتى خدا حافظى کرد و بیرون رفت. عمید به بهانه همراهى قوام با او از خانه خارج شد. آقاى کرامتى که از دور صداى خنده آن دو را مى شنید، با تعجب شانه هایش را بالا انداخت و در خانه را محکم به هم کوبید.




 


نسخه قابل چاپ

   
   

   
 

ذربایجان" دا یازیلان مطلب لردن باشفا سایت لار ویایینلاردا فایدالانماق،
 یالنیز یازیچی، ترجمه چی و قایناق آ
دلارینی چکمکله آزادیر.