آذربایجان

 

 
  ►►► سیاست اجتماعی ملی بین الملل تاریخ  
 

 

نسخه قابل چاپ

به یاد بزرگوار.نازنین : م. ف. آبان ۱۳۶۳
ب .م. بهروز

 دست ها

 باد دانه هاى برف را در هوا به رقص در آورده  بود و آن را بر سر و روى عابرینى که با شتاب در حرکت بودند میکوبید.
گل برفهاى آبکى در برخورد با چهره عبوس و خسته از کار رهگذران آب مى شد و پس ازلحظه اى 
 تنها رد نمناکى از خود بر جای مى گذاشت .پاهاى خسته عابرین برف ها را روى هم میفشرد.صداى.
خش و خش پاها با بخار نفس ها در هم مى آمیخت .باد سرد پره هاى گلو و بینى را مى آزرد و تنفس را مشکل مى ساخت .
 روشن ،پاهاى کوچک و خسته اش را به زحمت بدنبال خود میکشید.برف از میان پارگى کفشش می گذشت.از سرما پاهایش یخ بسته بود.هر دو دست خود.را.زیر بغل فرو کرده و در حالى که سعى می کرد با جست و خیز هاى نا.موزون سرما را از خود دور کند، به زحمت از میان جمعیت راهى براى خود می گشود.عجله داشت تا هر چه زود.تر به خانه برسد.هر چه به خانه نزدیکتر مى شد.بر سرعت قدم هایش مى افزود.
                                

***


روشن فرزند بزرگ خانواده اش بود. جز او یک دختر و دو پسر دیگر نیز.در خانه بودند. فقر و ندارى همیشه گریبانگیر خانواده آنها بود. دو سال پیش دو خواهر کوچکتر از خودش به خاطر بیمارى نامعلومى جان باخته بودند.
خانواده اش با آن زندگى بخور و نمیرى که داشتند، قادر نبود خرج دارو و درمان آنها را بپردازد.
 تازه اگر توانائى آن را هم داشتند دکترى در کار نبود.
 روشن ،شش- هفت ساله بود که درگیریهاى فامیلى و تنگدستى،خانواده اش را مجبور به مهاجرت به تهران کرد. پدرش زیر دست یک بناى آشنا مشغول به کار شد. روزى پنج تومان مزد میگرفت و این مبلغ براى تامین یک خانواده هفت نفره کافى نبود.مادر بزرگ نیز که سال ها پیش از باکو آمده بود،با آنها زندگى میکرد.
روشن براى کمک به خانواده مدتى به فروش زولبیا و بامیه و خرت و پرتهاى دیگر پرداخت. چند ماه که گذشت کارى درکارخانه بیسکویت سازى گرجى پیدا کرد. 
صبح ها با تنى خسته و کوفته،با بى میلى از خواب بر مى خاست، دهان دره اى میکرد ،چشمانش را مى مالید و تکه نانى با خود بر میداشت و از خانه بیرون میرفت.دراین چند ماهى که در کارخانه مشغول کار شده بود.تکیده تر و لاغرتر شده بود.
با روزى پانزده ریالى که مى گرفت حداقل مى توانستند کرایه اطاقى را که در آن زندگى میکردند را بپردازند و بقیه را هم به زخم دیگر زندگیشان بزنند.زندگى که نه ،گذران زندگى !. 
                                         

***


روشن از در خانه حیاط که وارد شد خود را به پله هاى اطاقشان که در زیر زمین قرار داشت رساند.
پاهایش از سرما کرخت شده بود.قدم در اولین پله که گذاشت،پایش روى برفها سرخورد ودستانش 
که زیر بغلش بود به سرعت به دیواره پله ها چنک انداخت.به زحمت توانست خود را روى پا نگه دارد.آهسته و درحالى که خود را باخته بود به درون اطاقى که روشنائى کم نور چراغ نفتى گردسوز 
آن را از تاریکى در مى آورد داخل شد.دراطاق را که پشت سر خود بست،چشمش به مادر بزرگ افتاد که در زیر کرسى به متکاى مچاله شده اى تکیه داده بود.برادرها وخواهرش در طرف دیگر کرسى نشسته و لحاف وصله دارکرسى را تا زیر چانه خود بالا کشیده بودند.مادرش در گوشه اى از اطاق با چراغ علاالدین زهوار در رفته اى ور میرفت.کسى متوجه ورود او نشد.
- سلام !
مادر بزرگ که به فکر فرو رفته بود چرتش پاره شد،نگاه مهربان خود را به طرف صدا بر گرداند چشمش که به روشن افتاد با صدائى که انگار از ته چاه بیرون مى آید گفت :
- سلام پسرم،خیلى خسته شدى نه ؟ حتمن خیلى هم سردته،بیا پیشم، بیا زیر کرسى!.
روشن که سرماى بیرون تا مغز استخوانش نفوذ کرده بود خود را به کرسى رساند و در کنار مادر بزرگ گوشه اى از لحاف  را کنا ر زد و پاهاى خیس و یخ زده اش را زیر کرسى فرو برد.
مادر بزرگ،با دستان پر چین و چروک خود،دست هاى کوچک و کبود او را گرفت و روى قلب خود گذاشت.روشن ،ضربان آهسته و یک نواخت قلب مادررا بزرگ حس مى کرد.گرماى جانبخش کرسى و حرارت نوازشگر دستان مادر بزرگ،سرما و خستگى را از جان و تنش مى زدود.
روشن ،یک بار دیگر نگاهش را به چهره استخوانى و مهربان مادر بزرگ دوخت و وقتى چشمان او را بسته دید،آهسته زمزمه کرد :
- مادر بزرگ !
چشمان مادر بزرگ نیمه باز شد.روشن،لرزش خفیفى دردستان او احساس کرد و با دستهاى کوچک 
خود آنها را نوازش کرد.
على و چیچک و مهران که در طرف دیگر کرسى نشسته بودند،نگاهشان به مادر بزرگ بود. مهران با لحن کودکانه اى که مملو از بى صبرى و خواهش بود گفت:


- مادر بزرگ،میشه یه قصه بگى ؟


- باشه پسرم،بعد از شام .


چیچک وعلى هم یک صدا گفتند :


- مادر بزرگ، قصه کفش قرمز رو بگو !
- نه یه قصه تازه بگو!، اونو که چن دفه شنیدیم .


- باشه عزیزم، باشه پسرم،حتمن میگم،اما بعد از شام ،باشه ؟


اما بچه ها اصرار داشتند که مادر بزرگ هرچه زودت رقصه اش را شروع کند.بویژه مهران ،که همیشه   قصه هاى مادر بزرگ را با ولع تمام گوش میکرد.
                                        

*** 


سفره غذا را که بر چیدند،مادر بزرگ بچه ها را دور خود جمع کرد.بچه ها همه حواسشان به مادر بزرگ بود و چشم به دهان او دوخته بودند.مادر بزرگ نگاهش را از بچه ها گرفت و لبهاىش به حرکت در آمد.
- بچه هاى خوبم،امشب میخوام یه قصه خوب براتون بگم.قصه دست ها را.فقط از شما میخوام که با دقت گوش بدین !.
روشن،که لحاف را تا زیر چانه بالا کشیده بود از خستگى بدنش گز و گز میکرد.درعالم خواب و بیدارى صداى مادر بزرگ را شنید ،چشمانش را نیمه باز کرد،نگاه خسته اش را به دست هاى مادر بزرگ که دست راست او را نوازش میکرد دوخت و بى اختیارزیر لب گفت: "باشه... .
مادر بزرگ سینه اش را صاف کرد :


- بچه هاى خوب من. یکى بود یکى نبود.اون قدیم قدیما،زیر این آسمون کبود یه دهى بود به اسم باد . در آن ده خانى زندگى میکرد و یک چوپان هم داشت که او را  خان چوبان   صدا میکردند.روزى از روزها از یکى از روستاهاى همسایه که نامش کوبه بود و فاصله زیادى هم از ده باد نداشت ،دونفر به خواستگارى آمدند. یکى براى سرونا ز دختر  خان  و آن دیگرى براى مارال دختر خان چوبان .
خان براى دخترش  سرونازعروسى مفصلى گرفت و با کبکبه و دبدبه بسیار و با مقدار زیادى جهیزیه او را روانه خانه بخت کرد.سروناز دختر خان که کاروان شتر ها جهازش را حمل میکردند و اسب سواران زیادى  بدرقه اش میکردند،با سر افراشته رهسپار خانه همسر آینده خود بود.
اما مارال  دختر خان چوبان وضع دیگرى داشت. 
چادر گل دار سفیدى بر سرش انداخته، سوار بر اسب و در حالى که شریک زندگى آینده اش آتاش او را همراهى میکرد روانه خانه آینده خود بود.
تنک غروب بود که از ده باد خارج شدند.درست روبرویشان در انتهاى جاده مالرو ،آفتاب چون تشتى خونین خود را به پشت کوها میکشید.در سمت راست جاده گله گوسفندانى که از چرا باز میگشتند از تپه ها سرازیر شده و گرد و غبار زیادى به پا کرده بودند.بوى خاک باران خورده به 
مشام مى رسید.کمى دورتر از جاده ،چوپانى که زیر درخت بادام وحشى کهن سالى نشسته بود با 
نى لبک خود آهنگى حزین مى نواخت.آواى نى با بع بع بره هائى که به دنبال مادرانشان  مى 
دویدند در هم مى آمیخت و به دل مى نشست.
مارال که با شنیدن آواى نى قلبش به طپش افتاده بود،به سوى صداى نى برگشت.با گردنى افراشته و چون فاتح میدان جنگ،دستش را بالا برد و آن را در هوا تکان داد،گوئى مى خواهد با حرکات دستش چیزى به چوپان نى نواز بگوید.
خورشید که چشم به دستهاى مارال دوخته بود،با فرود آمدن دست مارال ، در پشت کوه ناپدید شد. 

***

خواب همه وجود روشن را پر کرده بود.پشت پلکهایش سنگینى مى کرد.تلاش میکرد تا خوابش نبرد.سینى هاى سنگین بیسکویت در مقابل چشمانش رژه مى رفتند.دوباره صداى آرام و دلنشین مادر بزرگ پرده گوشش را نوازش داد :


 -بله بچه هاى خوبم، سالها گذشت،وضع دیگر بکلى تغییر کرده بود.ده باد و ده کوبه به
یک آبادى بزرگ تبدیل شده بود.نه ازخان نشان بود و نه از خان چوبانى.همه با هم برادر بودند و برابر.کسى که کار میکرد مورد احترام همه بود.زندگى دیگرى شروع شده بود.
صبح یک روز بهارى مارال در تنور خانه شان مشغول پختن نان بود.بوى نان تا زه تمام محله را پر کرده بود.کسى در خانه را به صدا در آورد . ما رال با چهره اى گل انداخته از حرارت تنور،خود را به در خانه رساند،در را که باز کرد سرونا ز را در مقابل خود دید،تعارفش کرد تا داخل خانه شود.
سروناز سپا سش گفت و افزود:


- از اینجا مى گذشتم، بوى نان تازه مرا به اینجا کشند.سالها بود که تو را ندیده بودم.گفتم حالى ا ز  تو بپرسم. مارال او رابه داخل خانه برد.سفره را گشود وبرایش نان تا زه آورد .درحا ل ریختن چاى بود که   در خانه باز شد و آتاش همسر ما رال که از کار شبانه مى آمد،داخل خانه شد و وقتى چشمش به سروناز افتاد قلبش شروع به طپیدن کرد و رنگ ا ز رخسا رش پرید .
                                           

***


سروناز که خداحافظى کرد و رفت،آتاش بابى تابى دست مارال را در میان پنجه هاى زمخت و کا رکرده خود گرفت ودر حالى که چشم بر زمین دوخته بود با صداى که از هیجان میلرزید گفت :
- مارالم،نا زنینم،عشق من، میتوانم چیزى ا ز تو بپرسم ؟
 مارال که متوجه اضطراب درونى آتاش شده بود خودش را به شویش نزدیکتر کرد وبا مهربانى گفت :
- جان دلم ،هستیم، همه کسم.بپرس ،چرانه،بریده باد آن زبانى که از دادن جواب به سئوال تو 
طفره برود.
 آتاش که خاطرات سالهاى گذشته به ذهنش هجوم آورده بود گفت :
اگر یادت باشد روزى که من و تو پیوند زندگى مشترک بستیم ،همان روز سروناز هم به خانه شوهر میرفت.او بر اسب سفیدى سوار بود و به همراه کاروان جهازش که اسب سواران زیادى آن  را  همراهى میکردند بر زمین و زمان فخر مى فروخت.من وتو اما جهازمان، قلبهاى عاشقمان بودکه مارا همراهى مى کرد.چرا وقتى که به آن درخت بادام وحشى رسیدیم،تو برخلاف همه سنتهای 
ایلى به مرد غریبه اى که در زیر درخت بادام وحشى نى میزد دست تکان دادى در حالى که من نیز در کنارت بودم ؟ در تمام این سالهاى زندگى مشترکمان بارها خواسته ام این را از تو بپرسم اما
 من آنقدر تورا دوست دارم که هیچگاه این اجازه را به خود نداده ام وامروز که سروناز را درا ینجا دیدم آن خاطره تلخ در ذهنم زنده شد. 
ما رال که قطره هاى درشت عرق بر پیشانیش نشسته بود دستان نیرومند همسرش را به سینه فشرد و گفت : 
- جان دلم،عزیزکم،آتاشم،گوش کن تا برایت بگویم. نى، زبان گویاى چوپان هاست.کافى است تا زبان آن را بدانى تا او بتواند با تو درد دل کند،با تو راز و نیاز کند .آن چوپان با زبان غم آلود نى 
به من گفت :
- " سروناز،دختر خان،چه سرفراز به خانه شوى میرود، با کاروان باشکوه جها زش و اسب سواران برومندى که بدرقه اش میکنند. خوشا به حال او . چه شادمانه میرود...


و از من پرسید :
- اى مارال ، اى دختر بیچا ره خان چوبان تو براى همسرت ، براى شریک زندگى آینده ات ، چه چیز به ارمغان میبرى ؟
 ومن دستم را نشانش دادم و گفتم :

- دست هایم را...!
 .

حرف هاى مارال به آخرکه رسید آتاش دست او را به لب هایش نزدیک کرد بوسه اى بر آن زد و سپس قطره هاى مروارید اشک از چشمانش به روى دست مارال چکید.
مادر بزرگ،به متکا تکیه داد،چشمانش را بست ودیگر چیزى نگفت.بچه ها به خواب رفته بودند.
خواب به چشمان روشن چنگ مى انداخت ولى او به دستان خود چشم دوخته بود و بوى نان تازه
 حس مىکرد.






نسخه قابل چاپ

   
   

   
 

ذربایجان" دا یازیلان مطلب لردن باشفا سایت لار ویایینلاردا فایدالانماق،
 یالنیز یازیچی، ترجمه چی و قایناق آ
دلارینی چکمکله آزادیر.