آذربایجان

 

 
  ►►► سیاست اجتماعی ملی بین الملل تاریخ  
 

 

روشن

دريايي

تقديم به معلم تمام دوران زندگي‌ام حبيب فرشباف

 

هوا گرگ و ميش بود. هدايت آرام در جاده قدم برمي‌داشت. يقه کت رنگ و رو رفته‌اش را بالا داد و دستانش را در جيبش پنهان کرد. هر قدمي که بر‌مي‌داشت، تا زانو در برف فرو مي‌رفت. چشمان آبي‌اش را به جاده دوخت ... برف سنگين ديشب، جاده را سفيد کرده بود. هنوز مدرسه را نمي‌ديد ... قدمهايش را تندتر برداشت ...

- سلام آقا معلم !!!

"نوروز" فرياد‌زنان از دور به هدايت نزديک مي‌شد. هدايت برگشت و با ديدن او بي‌اختيار خنديد. نوروز نزديک شد و لبخند‌زنان هدايت را نگاه کرد...

- سلام آقا معلم. خوش آمديد.

-سلام نوروز. چطوري ؟ چه خبر ؟

- سلامتي آقا. مدتي که شما اينجا نبوديد، خيلي سخت گذشت.

راستي آقا ...کتاب را همه خوانديم ... آخر از همه به من رسيد. من هم ديروز تمامش کردم ... خيلي قشنگ بود آقا...

هدايت خنديد. باهم براه افتادند. نوروز مي‌خواست تمام اتفاقاتي را که در اين مدت افتاده بود ، براي هدايت تعريف کند...

-زنِ ارباب مُرد آقا ... نمي‌داني چقدر کيف کرديم آقا ... آخر هميشه رختهايش را ننه من مي‌شست ... ارباب يک زن ديگر گرفته آقا ... رختهايش کمتر از قبلي است ... ننه ديگر اذيت نمي‌شود آقا ...

هدايت با دقت به حرفهاي نوروز گوش مي‌داد. بي‌اختيار بياد ننه نوروز افتاد. زني که تمام جواني‌اش را به پاي نوروز ريخته بود. ياد موقعي افتاد که ننه مريض شده بود ... هدايت براي ننه از شهر يک انار آورده بود ... دو هفته بعد وقتي هدايت سرما خورده بود، يکي از روستائيان اناري بعنوان پيشکش برايش آورد ... و هدايت انار را خوب مي‌شناخت .

- آقا تو اين مدت هوا خيلي سرد بود ... خيلي‌ها از سرما مردند آقا ... بچه‌ِِي خواهر احمد هم مرد ...طفلي شير‌خواره بود آقا ... آقا خيلي دلم برايش سوخت ...

چشمان آبي هدايت از اشک پر شد ... بغض گلويش را فشرد ... يادش آمد که پاييز ارباب همه‌ي ذغالها را از شهري‌ها خريد و در انبارش نگه داشت ...

- آقا رسيديم ...

هدايت مدرسه خود را ديد ... اطاقي کهنه و رنگ و رو رفته ... بيش از يک متر برف روي سقف اطاق سنگيني مي‌کرد. چشمان هدايت با ديدن مدرسه برقي زد. بي‌اختيار شروع به دويدن کرد ... نوروز و هدايت وارد کلاس شدند. همه بچه‌ها آمده بودند. حتي دخترها هم در آن سرما خود را رسانده بود. همه دور هدايت حلقه زدند :

- آقا سلام !

- سلام آقا ! خيلي دلمان براي شما تنگ شده بود...

- سلام آقا ... کجا رفته بوديد آقا ؟...

- آقا سلام ! آقا من کتاب را خواندم آقا...آقا دوبار خواندمش

- سلام آقا ... امروز ديکته مي‌گيد آقا ؟ ...

هدايت جواب سلام همه را داد. بعد از احوالپرسي همه در جاي خود نشستند. هدايت نگاهي به کلاس انداخت... همه چشم به دهان او دوخته بودند. هدايت شروع کرد :

- بچه‌ها ...

ناگهان کلاس لرزيد ! ... غرشي از ديوارها برخاست ... سقف کلاس ترک برداشت ... ديوارها تحمل سنگيني برف را نداشتند ... بچه‌ها هاج و واج مانده بودند...

هدايت نعره زد : بريد بيرون ... !

بچه‌ها بسمت در هجوم بردند. هدايت همه را از کلاس بيرون برد ... همه در حياط جمع شده و لرزيدن اطاق را تماشا مي‌کردند...

- گلناز ... گلناز نيست ...

هدايت لرزيد ... بسمت کلاس دويد ... گلناز گوشه کلاس زير نيمکت نشسته بود و گريه مي‌کرد ... هدايت او را در آغوش گرفت ... صداي غرش ديوارها و سقف بيشتر شد ... شيشه پنجره‌ها شکست ... هدايت گلناز را از پنجره به حياط پرت کرد و خود به سمت در دويد ...

ناگهان سقف فرو ريخت ...

و بچه‌ها چشمان آبي هدايت را ديدند که با رضايت لبخند مي‌زَند ...

نسخه قابل چاپ

   
   

   
 

ذربایجان" دا یازیلان مطلب لردن باشفا سایت لار ویایینلاردا فایدالانماق،
 یالنیز یازیچی، ترجمه چی و قایناق آ
دلارینی چکمکله آزادیر.