آذربایجان

 

 
  ►►► سیاست اجتماعی ملی بین الملل تاریخ  
 

 

نسخه قابل چاپ

فرياد نمي‌زد، نزديك‌تر مي‌آمد!
 (بگومگويي دوستانه با ياشار و بهاره صلاحي فرزندان عمران صلاحی ـ سایت گل آقا)

عمران صلاحی ياشار و بهاره، فرزندان صلاحي هستند. ياشار ارديبهشت ۱۳۵۷ به دنيا آمده و ليسانس روانشناسي دارد ولي به گفته خودش تنها كاري كه نكرده روانشناسي است. او در زمينه طراحي، كاريكاتور و تدوين فيلم فعاليت مي‌كند. بهاره هم ارديبهشت ۱۳۶۱ متولد شده. او دانشجوي فوق ليسانس اقتصاد و كارمند بانك است و به قول خودش به شعر و نقاشي و ادبيات علاقه دارد ولي نه وقتش را دارد و نه استعدادش را! در يك بعدازظهر پاييزي مهمان اين دو نفر از اعضاي خانواده صلاحي بوديم و ساعتي درباره پدرشان به گفت‌وگو نشستيم. آنچه در ادامه مي‌خوانيد بخشهايي از اين گفت‌وگوي صميمانه است:

 

- عمران صلاحي چطور پدري بود؟

ياشار: خيلي خوب بود. همان‌طور كه بيرون از خانه خوش‌اخلاق بود، در خانه هم همين‌طور بود؛ برعكس خيلي‌ها كه بيرون از خانه مي‌خندند و در منزل اخمو هستند. 

 

- در مورد تحصيلات شما سختگيري نمي‌‌كرد كه مثلاً بايد نمره خوب بگيريد يا حتماً در فلان رشته درس بخوانيد؟

ياشار: دوست داشت ديپلم را بگيريم ولي زياد روي نمره تأكيد نداشت. از راهنمايي كه مي‌خواستم بروم دبيرستان مرا برد بهترين مدرسه منطقه اما آنجا گفتند جا نداريم! از مدرسه كه بيرون آمديم رفتيم به مدرسه‌اي كه تقريباً بدترين مدرسه منطقه بود و اسمم را نوشت! مدرسه‌اي كه من با دو- سه تا تجديدي كه هر سال مي‌آوردم شاگرد اول مي‌شدم و لوح تقدير و جايزه مي‌گرفتم. اصلاً سختگيري نمي‌كرد و حتي اگر مي‌خواستم بقال شوم، الان شده بودم!
بهاره: اصلاً در انتخاب رشته نظر نمي‌داد.
ياشار: خيلي ما را آزاد گذاشته بود و اصلاً نظرش را به ما تحميل نمي‌كرد؛ نه در كار، نه در درس.

 

- ما تا به حال عصبانيت ايشان را نديده بوديم، وقتي عصباني مي‌شد چه كار مي‌كرد؟

ياشار: ما هم نديديم البته يك بار عصباني شد و عكس‌العملش هم اين بود كه ساكت شد! هيچ‌وقت صدايش را بلند نمي‌كرد. يك شعر هم در اين رابطه دارد كه مي‌گويد: فرياد نمي‌زنم/ نزديك‌تر مي‌آيم تا صدايم را بشنوي من عاشق اين شعرم. اصلاً فلسفه زندگي‌اش همين بود.

 

- وقتي نوجوان بوديد درباره اينكه پدرتان يك نويسنده است چه احساسي داشتيد؟

ياشار: البته پدرم كارمند تلويزيون هم بود اما براي ما هميشه نويسنده و شاعر بود. يك بار در مدرسه فرمي دادند كه پر كنيم و من هم جلو شغل پدر نوشتم: نويسنده! ناظممان صدايم كرد و پرسيد: يعني چي كه نوشتي پدرت نويسنده است؟ گفتم: خوب، چون شعر و داستان مي‌نويسد. بعد فهميدم شغل يعني كاري كه از آن پول به دست بيايد. بنابراين خط زدم و نوشتم: كارمند!
بهاره: يك بار آرزو كردم پدرم روزنامه‌فروش باشد. چون به نظرم آنها موتور داشتند و مثل بابا هيچ‌وقت در ترافيك نمي‌ماندند.
ياشار: بابا مدتي در كتابخانه سروش كار مي‌كرد. بعد كه بازنشست شد پرسيدم: چرا بازنشسته شدي؟ جواب داد: چون همه كتابهاي آنجا را خواندم، ديگر كتاب تازه‌اي ندارد!

 

- در مورد كارهايش از شما هم نظر مي‌گرفت؟

ياشار: بزرگ شدن در خانواده‌ صلاحي باعث شد بود به هر چيزي دير بخنديم. هر وقت مطالبش را برايمان مي‌خواند از نظر ما اصلاً جالب نبود اما وقتي مطلب چاپ مي‌شد، سر و صدا مي‌كرد و همه مي‌گفتند كه چقدر بامزه بود.
بهاره: خيلي وقتها فكر مي‌كرد ما منتقدان خوبي هستيم و از ما درباره آثارش نظر مي‌خواست. به نظر من مطلب هر چه كوتاه‌تر باشد بهتر است. هميشه مي‌گفتم: حرفهايت را در دو خط بنويس. وقتي در دو خط مي‌نوشت كسي استقبال نمي‌كرد. اما دفعه بعد كه در دو صفحه مي‌نوشت، همه استقبال مي‌كردند. يك‌بار يك شعر طولاني سرود و آن را به من داد تا نظر بدهم. آن‌قدر بخشهاي مختلفش را حذف كردم تا اينكه آخر سر فقط دو تكه‌اش ماند و گفتم: همين خوب است!

 

- چقدر از خاطرات دوران نوجواني و جواني‌اش برايتان تعريف مي‌كرد؟

ياشار: براي من از خاطرات دوران سربازي‌اش زياد مي‌گفت.
بهاره: كافي بود يك كلمه بگوييد تا شروع كند به تعريف كردن خاطره. خيلي آزاد و راحت حرف مي‌زد. يكي از خاطراتي كه تعريف مي‌كرد درباره دوچرخه‌اي بود كه مادربزرگش برايش خريده بود. يك روز كه در مدرسه مسابقه كشتي داشتند دوچرخه‌اش را قفل مي‌كند و مي‌رود تماشاي مسابقه. اما وقتي برمي‌گردد مي‌بيند آن را دزديده‌اند.
ياشار: خودش تعريف مي‌كرد كه همان موقع مرتب مي‌رفته گمرك و لابه‌لاي دوچرخه‌هاي دست دوم و اسقاطي دنبال دوچرخه‌اش مي‌گشته، اما آن را پيدا نكرده.
بهاره: بعد از آن مادربزرگم يك دوچرخه قراضه برايش مي‌خرد و همه محله به خاطر سوار شدن به چنين دوچرخه‌اي به او متلك مي‌گويند. اما بعدها از طريق همين دوچرخه و دوچرخه‌ساز محله (كه شاعر بوده!) وارد يك انجمن ادبي مي‌شود.
ياشار: بعد از آن هم يك پيكان قراضه داشت كه با آن تمام بزرگان ادبيات كشور را جابه‌جا كرده بود!

 

- با نسل جديد و دنياي امروز چطور كنار آمده بود؟

ياشار: اتفاقاً در اين زمينه از ما جلوتر بود و زبان مردم كوچه و بازار را زودتر از ما ياد مي‌گرفت. طوري كه وقتي چيز جديدي ياد مي‌گرفتيم و به او مي‌گفتيم، مي‌گفت اينكه قديمي شده و چيز جديدتري مي‌گفت و ما را ضايع‌ مي‌كرد! فقط با رايانه ميانه‌اي نداشت. حتي SMS زدن با موبايلش را هم ياد نگرفت. اين چيزها را نه دوست داشت و نه دوست داشت كه دوست داشته باشد.

 

- آشپزي هم مي‌كرد؟
بهاره: نه هيچ‌وقت آشپزي نمي‌كرد. وقتي در مراغه سرباز بوده مجبور شده كمي آشپزي كند اما بعداً ديگر ادامه نداده. يك بار هم كه مي‌خواسته قابلمه غذا را گرم كند، اشتباهي قابلمه‌اي را كه در آن تعداد زيادي دستمال بوده گذاشته روي گاز و زيرش را روشن كرده!

- در چه فضا و حالتي مطلب مي‌نوشت و سوژه‌هايش را پيدا مي‌كرد؟


ياشار: بيشتر سوژه‌هايش را زير دوش و بقيه‌اش را هم موقع رانندگي، نشستن در اتاق انتظار مطب دكتر و پيدا مي‌كرد. بيشتر صبحهاي زود مي‌خواند و مي‌نوشت؛ زماني كه كتري آب را پرمي‌كرد و گذاشت روي گاز تا جوش بيايد.
بهاره: اسمش را هم گذاشته بود زماني تا جوش آمدن كتري. در همين زمان خيلي كارها مي‌كرد؛ مثلاً در اين زمان تمام مثنوي را به مرور خواند.
ياشار: ولي حالا كتريهاي برقي، آب را در يك دقيقه‌ جوش مي‌آورند و به همين خاطر مطالعه مردم كم شده.
بهاره: بابا خيلي كتاب داشت. در يك لحظه مي‌توانست چندين كتاب را بخواند. ادبيات قديم را هم خيلي بلد بود. من تعجب مي‌كردم كه چه جوري اين همه مطلب و شعر در خاطرش مي‌ماند.
ياشار: اين ويژگي‌اش ما را تنبل بار آورده، چون براي ما يك دايره‌المعارف متحرك بود. الان يك عالمه سؤال داريم كه انباشته شده و نمي‌دانيم از كي بپرسيم.

 

- مهم‌ترين چيزي كه از پدرتان ياد گرفتيد
ياشار: نمي‌توانيم به همه چيز جدي نگاه كنيم. اين مهم‌ترين تأثيري بود كه پدرمان روي ما گذاشت. اوايل كمي اذيت مي‌شديم اما كم‌كم با آن كنار آمديم.
بهاره: ما از اول همه چيز ديده بوديم و خيلي چيزها برايمان عجيب نبود. مثلاً بچه‌هاي همسن و سال ما سال اول و دوم راهنمايي در مدرسه با شعر نو آشنا مي‌شدند، در حالي كه ما قبلاً با آن آشنا بوديم.

 

- نظرتان درباره شعرها و طنزهاي پدرتان چيست؟
بهاره: همه چيزش واقعي بود. شعرهايش همان حرفهايي بود كه واقعاً داشت و طنزهايش آن قدر واقعي بود كه معلوم نبود شفاهي است يا كتبي. خيلي راحت شعر مي‌گفت. همين طور كه حرف مي‌زد ناگهان حرفهايش تبديل به شعر مي‌شد. اين خيلي دلنشين بود.
ياشار: طنزش دروني بود و تلاش نمي‌كرد كه به طنز حرف بزند. همان طور كه حرف مي‌زد شعر مي‌گفت و ما هم هميشه مي‌گفتيم: هنر نكردي كه! ولي الان هر كاري مي‌كنيم نمي‌توانيم يك بيت مثل او شعر بگوييم.
بهاره: او در مورد مسائل، راحت و دم دست، طنز مي‌نوشت؛ در مورد گران شدن بنزين، ترافيك و لازم نبود آدم دانشمند باشد تا بفهمد او چه مي‌گويد.
ياشار: خودش را از مردم جدا نمي‌كرد و جزو قشر خاصي به حساب نمي‌آورد؛ در صف نانوايي و شير مي‌ايستاد، سخنراني هم مي‌كرد. در ميان مردم بودن كمك زيادي به او كرد.

 

- فكر مي‌كنم صفحه شعر طنز زبان‌بسته‌ها در مجله بچه‌هاگل‌آقا از معدود آثار عمران صلاحي براي بچه‌ها بود.

ياشار: بله ولي زبان‌بسته‌ها اثر ماندگاري است. او زباني را انتخاب كرد كه مي‌شد حرفهاي زيادي را در آن مطرح كرد.
بهاره: خيلي دلش مي‌خواست براي بچه‌ها كاري انجام بدهد ولي نمي‌دانست در چه قالبي. زبان حيوانات هم جالب بود. هر چه مي‌خواست بگويد از زبان حيوانات مي‌گفت.
ياشار: حكايتهاي قديمي را تكرار و آنها را امروزي مي‌كرد.
بهاره: اوايل فكر نمي‌كردم اين شعرها براي بچه‌ها باشد و بابا هم فكر نمي‌كرد بچه‌ها بپذيرند، اما وقتي راه افتاد خيلي از آن استقبال كردند.

 

- از اينكه با وجود گرفتاريهايي كه اين روزها داريد در گفت‌وگوي ما شركت كرديد، متشكرم.

 شنبه ۲۷ آبان ۱۳۸۵ ( ۱۸ نوامبر ۲۰۰۶) 

نسخه قابل چاپ

   
   

   
 

ذربایجان" دا یازیلان مطلب لردن باشفا سایت لار ویایینلاردا فایدالانماق،
 یالنیز یازیچی، ترجمه چی و قایناق آ
دلارینی چکمکله آزادیر.